راه مقابله با جاسوسان در اسارت

یک طرف نیروهای مخالف جمهوری اسلامی و عراقی ها با تمام امکانات و ظلم خود، طرف دیگر نیروهای مومن و بسیج و حزب اللهی، گاه افراطی و متعصب و گاه بی تجربه از این جهت که نمی دانستند با این قشر چگونه رفتار کنند؛ قشری که هم وطن بودند، ایرانی، اسیر در دست دشمن اما مخالف با عقاید آنان، عقایدی را ابراز می کردند که در ایران حتی جرأت عنوان کردن آن را نداشتند.

 

اسرای کم سن و سال به علت اینکه سرد و گرم روزگار را کمتر کشیده بودند بسیار دچار هیجانات عاطفی و روحی می شدند. گاه به گوشه ای می خزیدند و صبورانه به آینده فکر می کردند. گاه نیمه شب ها بر آستان کردگار خویش سر به سجده گذاشته و اشک می ریختند. در نظر برخی از آنان همه چیز پاک و طاهر بود. از آلودگی و ناهنجاری های انسان ها و جامعه چیزی نمی دانستند. دوست داشتند واقعیات مطابق حقایق باشد. دشمن، دشمن باشد و دوست، دوست! دشمن دوست نما را دیر می شناختند و اگر اعتمادشان از کسی سلب می شد مشکل بود که دوباره حصول اعتماد کنند. برای آنان مستحبات واجب بود و اهمال از آن ها شاید در نظر برخی، گناه محسوب می شد... .

 

این روحیات که در نوجوانان در شرایط عادی و دنیای آزاد هم به نوعی محسوس است در زندان متأثر از غربت در بند، به گونه ای شدت یافته بود. بلوغ فکری آنان در ابعاد سیاسی و اجتماعی دورخیز عجیبی برداشته بود. از نظر سیاسی، در شناخت ترفندهای دشمن، سیاست خارجی ایران و جهان، سیاست عراق و متحدانش و... معرفتی والا یافته بود. اما به علت این رشد همپایه با سایر علوم حاصل نشده بود گاه به صورت بسته با مسائل روبرو می شند.

 

به عنوان مثال اگر کسی شروع به مطالعه ی زبان انگلیسی می کرد به او می گفتند: این زبان غربی هاست، انسان را منحرف می کند. گاه کسی جرأت نمی کرد که سراغ این گونه مسائل برود. مثلاً خواندن غزلی از حافظ  در جمع دلهره اور بود زیرا می گفتند: او از عابدان و زاهدان بدگویی می کند، میخوارگی را تشویق و توبه شکستن را مجاز می داند!! البته این دیدگاه های بسته دوام نمی آورد و با گذشت زمان متلاشی می شد به گونه ای که در سال های آخر اسارت یدگیری زبان های خارجی و شعر و غزل از پر طرفدارتریث سرگرمی هایی بود که اسرا داشتند.

دسته ی دیگر یعنی فرماندهان و سپاهیان، محکم ترین اقشار در اسارت بودند. برخی از آنان که در سطح لیاقت و کاردانی داشتند، در اسارت هم موضع خود را حفظ کرده بودند و بسیاری از نیروهای سابق هنوز هم از آنان حرف شنوی داشتند.

 

از بین نیروهای غیرنظامی و نیروهای پلیس و ژاندارمری که در پاسگاه های مرزی دستگیر شده بودند، مجموعه ی کوچکی تشکیل داده شد و چریک های مردمی که با ژاندارمری همکاری می کردند نیز به این مجموعه افزوده شد. این افراد معمولاً متاهل بودند و سنی از آن ها گذشته بود، روزگار اسارت را آرام سپری می کردند و جوان ترها معمولاً با به عهده گرفتن کارها به آن ها احترام می گذاشتند.

 

عده ی زیادی مردم عادی از شهرهای قصر شیرین، خرمشهر، سومارف نفت شهر، مهران، سوسنگر، روستاهای شوش و دزفول، آبادان و حومه ی اهواز دستگیر شده بودند که از معلم و پزشک تا کاسب و کارگر ساده در بین آن ها به چشم می خورد.

 

تعدادی ولگرد، دیوانه، معتاد و انسان هایی که برای سرقت اموال بی صاحب مردم در شهرهای قصرشیرین و خرمشهر و دیگر مناطق اشغالی باقی مانده بودند، آن ها هم توسط ارتش عراق دستگیر و به عنوان اسیر جنگی در بین اسرا آورده شده بودند. این گروه از همان ابتدا مشکلات عمده ای برای دیگر اسرا به وجود آوردند. از خیانت، لو دادن افراد مسئول، خبرچینی، همکاری با عراقی ها گرفته تا برپایی مجالس رقص و آوازخوانی.

 

همچنین حضور در رادیو و تلویزیون عراق و انجام مصاحبه ها و برنامه های آن چنانی از جمله اعمال شنیعی بود که این گروه انجام می دادند. با فرار گروهک ملحد منافقین به عراق این گروه قلیل، ابزاری در دست این گروهک شدند و گاه و بیگاه در ازای بسته ای سیگار و یا قدری غذا، این از خدا بی خبران را به عنوان دکتر، مهندس، خلبان و پناهنده در تلویزیون عراق حاضر می ساختند و بر ضد جمهوری اسلامی تبلیغ می کردند.

 

با شکل گیری اردوگاه ها و حاکم شدن جو مذهب، این عده به تدریج از دیگران فاصله گرفتند و عده ی دیگری که عقایدی چپ گرا و یا مخالف جمهوری اسلامی داشتند به آن ها پیوستند و جبهه ای را در برابر نیروهای متعهد به وجود آوردند. این عده که در اوایل جنگ درهنگام اشغال شهرها به اسارت درآمده بودند، در ابتدا غالباً در اردوگاه رمادیه یک و موصل یک، یعنی اولین اردوگاه های عراق به سر می بردند.

 

«الله داد» پیرمردی بود با روحیه ای خوب و محاسنی سفید، بعثی ها او را در خانه اش دستگیر کرده و به عراق آورده بودند. روزی ساعت یک بعدازظهر، دیدم با ناراحتی بسیار در حال نفرین کردن است. آرام کنارش نشستم و گفتم: چیه پیرمرد شما که برای ما سمیل روحیه و استقامت هستی؟ آهی کشید و گفت: الان داشتم نماز می خواندم. در صف آخر جماعت ایستاده بودم، یکی از این خدانشناس ها (اشاره به مدعیان کمونیست) وقتی به سجده رفته بودم با ماژیک قرمز کف پایم خط کشید. پایش را تگاه کردم، راست می گفت. گفتم: صبور باش خدا حق تو را می گیرد هر برخوردی با آن ها موجب تفرقه ی بیشتر و نفوذ دشمن می شود.

 

این اعمال وقیح به علاوه شناسایی نیروهای حزب الله به وسیله ی این گروه کم کم باعث شد تا فاصله ی این دو قشر بیشتر شود. جهالت مخالفین از یک طرف و عدم تجربه ی نیروهای مومن و افراط و تفریط های نادرست آنان به این جدایی دامن می زد.

 

یک طرف نیروهای مخالف جمهوری اسلامی و عراقی ها با تمام امکانات و ظلم خود، طرف دیگر نیروهای مومن و بسیج و حزب اللهی، گاه افراطی و متعصب و گاه بی تجربه از این جهت که نمی دانستند با این قشر چگونه رفتار کنند؛ قشری که هم وطن بودند، ایرانی، اسیر در دست دشمن اما مخالف با عقاید آنان، عقایدی را ابراز می کردند که در ایران حتی جرأت عنوان کردن آن را نداشتند.

 

گاه به مقدسات توهین می کردند، گاه به مسئولین اهانت می کردند... . سکوت در مقابل آنان هجمه ی آنان را تشدید می کرد و درگیر شدن باعث تفرقه و تشتت در میان اسرا و نفوذ و تمسخر دشمن می شد. هر دو حالت به ضرر اسلام و ایران و جامعه ی اسرا بود؛ پس وظیفه دراینجا چه بود؟

 

در وهله ی اول دو راه حل به نظر می رسید. اول صبر در مقابل آنان و سکوت اختیار کردن؛ این راه حل اگرچه قدری عاقلانه بود ولی کاستی هایی هم داشت و باعث جدی تر شدن دشمنان و تهاجم بیشتر آنان می شد و جسارت آنان به قدری زیاد می شد که سکوت با ذلت برابری می کرد و دعوت همه ی اسرا به صبر کار مشکلی به نظر می رسید.

 

راه حل بعدی، مقابله و درگیر شدن با عوامل خودفروخته بود. این مقابله اگرچه ترسی را در دل جاسوسان می انداخت اما پیامدهای ناگواری را در پی داشت. اول به بهانه ی درگیری، دشمن تعداد زیادی از نیروهای مومن را به زیر شکنجه می گرفت. اسرا را مسخره می کرد و می گفت: شما با همدیگر نمی توانید زندگی کنید؟! شما تحمل ابراز عقیده ی مخالفین خود را ندارید!؟

 

جاسوسان زخم خورده هم در مقابل، افراد بیشتری را لو می دادند و نتیجه ی نهایی به سود عراقی ها بود. اسرا هر دو راه را امتحان کردند و از هیچ کدام نتیجه ی مطلوب نگرفتند.

 

یکی از دوستان با ذکر خاطره ای از درگیر شدن با فرد خودفروخته ای که ضرب و شتم او توسط چند نفر از بچه ها صورت گرفته بود، می گوید: نتیجه ی این درگیری آن شد که جاسوسان از اردوگاه به جایی دیگر منتقل شدند و غائله برچیده شد و ضاربین و عده ای از نیروهای متعهد برای مدتی روانه ی زندان های بغداد شدند.

 

آزاده عبدالله کریمی

منبع:سایت جامع آزادگان

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید