نبود امام خمینی یک حسرت بزرگ برای آزادگان بود

 

نبود امام خمینی یک حسرت بزرگ برای آزادگان بود

محمود محسنی فرد

مدت اسارت: شش و نیم سال

 محمود محسني‌فرد در ۱۷ سالگي عازم جبهه می‌شود و در عمليات خيبر به اسارت دشمن در می‌آید. شش سال و نيم اسارت و همنشيني با انسان‌هاي بزرگي همچون مرحوم ابوترابي زندگی محسنی‌فرد را وارد مسیر تازه‌ای می‌کند. مسیری که تاثیر عمیقی بر روی این آزاده جوان می گذارد و از او انسان دیگری می‌سازد. او برایمان خاطرات روزهای اسارت و احساس آزادگان هنگام ورود به میهن رو توصیف می‌کند.

***

ما هر چه در دوران اسارت داریم از حاج‌اقا ابوترابی است. حاج آقا جمله قشنگی درباره آزادشدن از اسارت دارد و ز همان اوایل می‌گفت من انقدر امیدوار به آزادی هستم که اگر کسی ایراد نگیرد هر شب با پوتین و کفش می‌خوابم. از آن طرف هم بیان می‌کرد من انقدر آمادگی دارم که هر چه اسارت طول کشید در اردوگاه بمانم. با سخنانش هر دو وجه آزادگی را برایمان مشخص می‌کرد.

بعد از قطعنامه امیدهایی پیش امد که آزاد می‌شویم ولی بعد از مدتی دوباره جو مثل قبل ارام شد. هر چند در طول سالهای بعد از قطعنامه منتظر مذاکرات بودیم تا ببنیم  چه پیش خواهد آمد. بحث آزادی ما هم کاملا غیرمترقبه بود. از زمانی که صدام به کویت حمله کرد تا زمانی که به آقای هاشمی نامه داد خیلی طول نکشید. ما هم در جریان اخبار و اتفاقات بودیم وواقعا حس و حال غیرقابل وصفی داشتیم. بعد از سالها اسارت وقتی دوباره به وطن و نزد خانواده و دوستان برمی‌گشتیم خیلی برایمان خاص بود. تنها موضوعی که آزادگان را عذاب می‌داد نبود امام بود. هنگامی که ما رفتیم امام زنده بود و الان که برگشته‌ایم ایشان در قید حیات نیست. این حسرت بزرگی برای همه آزادگان بود. صحنه‌هایی که آزادگان برمی‌گشتند و به سمت مرقد امام خمینی می‌رفتند شاید برای همه قابل درک نباشد ولی آن حس و ارادت با تمام وجود نشان می‌داد که ما از نبود امام ناراحتیم. نبود امام خمینی برایمان یک خسران بزرگ بود.

مردم از همان اولین ساعات و اولین روزهای بازگشت به میهن سنگ تمام گذاشتند.. اولین جایی که رفتیم رمز خسروی بود و بعد ما را با اتوبوس به پادگان الله اکبر بودند و در تمام طول مسیر مردم حضور پررنگی داشتند. کاری دولتی و حکومتی هم نبود و مردم کاملا خودجوش به استقبال ما امده بودند. در طول مسیر تمام جمعیت حضور داشت و همه اشک شوق می‌ریختند.

به ما مثل یک قهرمان نگاه می‌شد. اسارت ما با دیگر اسارت‌ها تفاوت‌های فاحش داشت. خبرنگاران خارجی و اصحاب صلیب سرخ هنگامی که پیش ما می‌امدند، می‌گفتند که ما اسرای زیادی دیده‌ایم و رفتار شما هیچ سنخیتی با اسرای دیگر کشورها ندارد. می‌گفتند اسارت و رفتار شما یک فرهنگی جدید است. اسیر به مرور زمان که از اسارتش می‌گذرد شکسته می‌شود و از لحاظ روحی و جسمی تحلیل می‌رود ولی آزادگان ما واقعا اینطور نبودند. آنها می‌گفتند هر زمانی که ما می‌اییم روحیه شما شادتر است.

در عید نوروز عراقی‌ها می‌گفتند: «عیدکم سعیدا آزادیکم بعیدا» و زیر خنده می‌زدند. یا وقتی بچه‌ها را ا کتک می‌زندد بلند می‌خندیدند ولی بعدها  به ما می‌گفتند شما آدمه‌های عجیب و غریبی هستید.

شما اگر روحیه بیشتر آزادگان را نگاه کنید می‌بینید هیچکس از اسارتش پشیمان نیست. دلمان برای دورهمی و صفا و صمیمیت آن روزها تنگ می‌شود. دلمان برای اسارت تنگ نمی‌شود ولی برای پاکی و صفای اردوگاه و آزادگان تنگ می‌شود. هر زمانی که بیشتر می‌گذرد آدم فکر می‌کند آن دوران یک خواب بود.

مرحوم ابوترابی می‌گفت انسان برای دو چیز افریده شده، یکی  بندگی خدا و دیگری خدمت به خلق. این دو چیز را ما آنجا یاد گرفتی و همه هم مدیون اخلاص ابوترابی هستم. همه به حاجی ارادت و اخلاص داشتیم. حاجی یک نمونه مجسم از رفتار پیغمبرگونه بود. بالاترین دستاورد دوران اسارت این بود که بنده خوبی برای خدا باشیم و به خلق خدا کمک کنیم. نگاه نکنیم آن خلق دین دارد یا ندارد، نماز می‌خواند یا نمی‌خواند، بلکه انسانیت شخص را ملاک قرار می‌دادیم. من یک سال افتخار آشنایی با حاجی را داشتم ولی در حد فهم خودم از حاجی خیلی یاد گرفتم. وجوشان نعمت بود. وجودشان برای عراقی و ایرانی و همه نعمت بود.

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید