پختن حلوا در اسارت

 

imageزندگینامه آزاده سرافراز مصطفی اردیبهشت

 

 

در اسارت و زندان عراق تقریباً همه بچه‌ها همیشه گرسنه بودند. غذایی که می‌دادند آن قدری نبود که حتی گوشه دل کسی را بگیرد. کیفیت غذا هم بماند که گفتن ندارد. خیلی از بچه‌ها روزهای سخت اسارت را با مرور خاطرات خوش گذشته‌شان به شب می‌رساندند و امیدوار بودند که این روزها نیز بالاخره تمام می‌شود. راستش من که دوران کودکی خوشی نداشتم اما گاهی فکر کردن به شرایط سخت و طاقت فرسای همان روزها هم لبخندی بر لبهایم می‌نشاند. یکی از همان روزهای گرسنگی یاد نخستین مرتبه‌ای افتادم که آشپزی کردم و چیزی برای
خودم پختم.
در کانون کارآموزی ایلام بودیم که از یکی از بچه‌ها که بلد بود حلوا درست کند خواهش کردم آن را به من هم یاد بدهد. سهمیه روزانه ما سه حبه قند بود که قرار شد چند روزی آن را جمع کنیم تا بتوانیم شربت حلوا را درست کنیم. هر دوتایی چند روز از شکم‌مان زدیم و تعدادی قند جمع کردیم و از چند نفر دیگر هم قند گرفتیم و خلاصه توانستیم به اندازه‌ای که لازم داشتیم قند فراهم کنیم. صبح روزی که می‌خواستیم حلوا درست کنیم به هر سختی بود مقداری آرد از آشپزخانه گرفتیم و قدری هم کره از یکی دیگر از بچه‌ها قرض کردیم و وسایل سور و سات جور شد. نخستین باری بود که آشپزی می‌کردم و هر دو دستانم هم سوختند اما حلوای خوب و خوشمزه‌ای از کار در آمد.
خروج از کانون و رفتن به شهر برای ما ممنوع بود. اما ماندن در کانون هم حسابی کسل‌کننده شده بود. یک روز صبح با یکی از دوستانم از دیوار کانون بالا رفتیم و خودمان را به شهر رساندیم. گشت و‌گذار حسابی کردیم و کلی خوش گذشت، اما نمی‌دانستیم که وقتی به کانون برگردیم همه آن ساعات خوش را از دماغ‌مان بیرون می‌کشند. آنها متوجه فرار ما شده بودند و جلو در کانون گرفتار مسئول نگهبانان آنجا که خزایی نام داشت شدیم. آقای خزایی اصولاً آدم ناراحتی بود. ما را به اتاقی برد و با کابل به جانمان افتاد. کتک مبسوطی خوردیم و دو روزی در آن اتاق زندانی بودیم. درست است که مقررات را زیر پا گذاشته بودیم اما آن همه کتک آن هم با کابل روا نبود، نوجوان بودیم و دور از خانه و خانواده. بگذریم.
برادر آقای خزایی رئیس شهربانی ایلام بود. این آقا هم دست کمی از برادرش نداشت و در بد دهنی و فحاشی کسی به گرد پایش هم نمی‌رسید. او یک گروه موزیک در کانون درست کرده بود که من در آن طبل می‌زدم. معلم گروه موزیک آقای دژاکام بود که از بازنشستگان ارتش بود. چهارم آبان تولد محمد رضا شاه بود و از گروه ما خواستند در سالن تئاتر شهر برای مردم برنامه اجرا کنیم. استاندار ایلام و بقیه مقام‌های محلی هم در آن برنامه حاضر بودند. گروه موزیک لباس متحد الشکلی داشت که عبارت بود از شلوارسرمه‌ای، پیراهن سفید، پاپیون و یک شنل قرمز رنگ. برنامه را بخوبی اجرا کردیم و کلی تشویق شدیم. روی میزهای میهمانان میوه و شیرینی فراوانی گذاشته بودند. برنامه که تمام شد ما بچه‌ها شنل‌های خود را باز کردیم و جلو چشم همه آنها را پر از میوه و شیرینی کردیم و با خودمان بردیم و میان بقیه بچه‌های کانون تقسیم کردیم.
آقای خزایی رئیس شهربانی انگار از اجرای برنامه ما رضایت داشت که از ما خواست در برنامه دیگری هم شرکت کنیم. یادم نیست چه مراسمی بود اما رژه‌ای بود و قرار بود ما سرود شاهنشاهی را اجرا کنیم. این بار خراب کردیم و همان اول کار همه چیز قاطی شد و نتوانستیم آن را اجرا کنیم. سرهنگ خزایی که حسابی عصبانی شده بود در برابر همه هر چه فحش بلد بود نثار ما و پدر و مادرمان کرد. وقتی هم که به کانون برگشتیم کتک مفصلی خوردیم. همان جا بود که تصمیم گرفتم دیگر در گروه موزیک شرکت نکنم و آن را کنار گذاشتم.
سیزده ساله بودم که صدای انقلاب بلند شد. اگرچه اجازه خروج از کانون را نداشتیم اما اخبار وقایع به ما می‌رسید و انقلاب به داخل کانون هم سرایت کرده بود. نمی‌دانم به چه دلیلی بود که مدیر کانون یکی از بچه‌ها را چنان زیر مشت و لگد می‌گیرد که آن بینوا خونین از حال می‌رود. بچه‌ها که شور انقلاب آنها را گرفته بود بیرون می‌ریزند و شیشه‌های ساختمان‌ها را می‌شکنند و به سمت اتاق مدیر کانون می‌روند و با سنگ به ماشین او حمله می‌کنند. دو سه روزی اوضاع خیلی شلوغ و به هم ریخته می‌شود تا آنکه کم کم سروصداها می‌خوابد و بچه‌ها را کنترل می‌کنند. با وجود آنکه سن و سالی نداشتم و اجازه هم نداشتم از کانون خارج شوم هنوز از اینکه نتوانستم در جریان انقلاب کاری انجام بدهم ناراحت و شرمنده هستم. انقلاب هم پیروز شد و ما همچنان در کانون اصلاح و تربیت ایلام بودیم.

 

*روزنامه ایران

 

اضافه کردن دیدگاه جدید