«سید سقا» حال و هوای کربلا را می‌آورد

۱۳۹۸/۰۱/۲۲
روایت هایی از زندگی پیرمرد نام‌آشنای محافل مذهبی تهران

«سید سقا» نام آشنای همه بچه‌های حزب‌اللهی بود. امکان ندارد اهل نماز جمعه، راهپیمایی و مراسمی که با حضور مردم برگزار می‌شود باشید و او را ندیده باشید. پیرمردی که همه عمرش را سقایی کرد، و حالا دیگر در بین ما نیست.

«سید سقا» نام آشنای همه بچه‌های حزب‌اللهی است. امکان ندارد اهل نماز جمعه، راهپیمایی و مراسمی که با حضور مردم برگزار می‌شود باشید و او را ندیده باشید. پیرمردی که همه عمرش را سقایی کرد. باید ارادتش را به انقلاب اسلامی، نظام و رهبر معظم انقلاب از نزدیک می دیدید که چگونه با شنیدن اسم رزمندگان و سال‌های دفاع مقدس اشک می‌ریخت تا باور کنید که این همه عشق به سقایی چگونه در او به وجود آمد. گاهی لباس سفید به تن می کرد و گاهی هم سیاه اما شال و کلاه سبز و کوزه‌ای آب و یک کاسه کوچک همیشه همراه او بود. سید جدای از کار سقّایی پای ثابت پایگاه بسیج مسجد امام حسین (ع) بود و ارادت خاصی به خانواده شهدا داشت و هر جا نام و یاد شهدا بود حضور داشت. اما «سید فضل‌الله محمدی» دیگر در بین ما نیست. او نوروز در حالی که در حال سرکشی و خدمت‌رسانی به خانواده‌های نیازمند و روستاهای محروم بود بر اثر حادثه رانندگی در بیمارستان بستری شد و بعد از چند روز در ۸۱ سالگی دار فانی را وداع گفت.

فضای خانه خالی از حضورش است و عصایش بر دیوار تکیه دارد. مشک، همراه همیشگی‌اش کنار قاب عکس با چهره نورانی و خندانش با شال و کلاه سبز اندوه حاکم بر خانه و چهره فرزندان را تسکین می‌بخشد. این صحنه‌ها و اینکه روز انتشار گزارش و مراسم هفتم فوتش مصادف با روز ولادت علمدار و سقای کربلا شده است حرف سید را ناگهان به یاد می آورد که می‌گفت: «هیچ اتفاقی در دستگاه امام حسین (ع) بی‌حکمت نیست.» و بی‌حکمت نیست که قبل از فوتش برای تمام مهمانان مراسم ختمش تربت کربلا و تسبیح هدیه آماده کرد. با فرزندان و دوستانش درباره سبک زندگی این پیر غلام اهل‌بیت (ع) به گفت‌وگو نشستیم.

 

سیدمحمد، پسر بزرگ

همیشه برای به وقت خواندن نماز استرس داشت

سقا بودن را بزرگ‌ترین افتخار زندگی اش می‌دانست. چون از ۱۰ سالگی این کار را انجام می‌داد. پدر و مادربزرگم انسان‌های بسیار مؤمنی بودند. خانه‌شان در جوار امامزاده بود و از همان دوران پدرم را با سبک زندگی اهل‌بیت (ع) تربیت کردند.

پدرم همیشه می‌گفت: «اندازه کاری که برای دستگاه سیدالشهدا(ع) انجام می‌دهیم بزرگ و کوچک ندارد. همه خوب است و مدنظر قرار می‌گیرد. بعضی‌ها از کارهای خیلی کوچک در این دستگاه به جایگاهی رسیده‌اند که نگو. آن‌ها به خدا رسیده‌اند. خوش به حال آنهایی که به خدا رسیدند. هرکس به اندازه خودش کار انجام می‌دهد و چراغ هیات‌ها روشن می‌شود و مفهوم کار هیاتی هم همین است.» پدرم وقتی ۱۲ ساله بود از اراک به تهران آمد و در مهدیه تهران کنار حاج‌آقا کافی فعالیت می‌کرد. نه اینکه پدرم باشد که بخواهم تعریف کنم؛ خیلی‌ها او را می‌شناسند و می‌دانند انسان بسیار مهربانی بود. آزارش به مورچه هم نمی‌رسید و همیشه به دیگران کمک می کرد. این ویژگی‌ها در خانه و در برخورد با ما پر از نکات تربیتی بود. هیچ‌وقت در خاطر ندارم بدون وضو سر سفره نشسته باشد. همیشه می‌گفت: «سفره مرتضی علی(ع) حرمت دارد. باید احترامش حفظ شود.» خودش این کار را انجام می‌داد ولی حتی یک‌بار هم نگفت و نخواست که ما هم مثل او وضو بگیریم یا کاری انجام دهیم؛ اما ناخودآگاه این رفتار را در تمام بچه‌هایش می‌توانید ببینید. چون بچه‌ها از رفتار پدر و مادر الگو می‌گیرند و رفتار و گفتار را تطبیق می‌دهند؛ وقتی تطبیق داشت رفتار می‌کنند. الگوی تربیتی پدر برای همه ما مؤثر بود و اکنون به شدت جایش خالی است.

یکی دیگر از ویژگی‌های پدر، اضطرابش برای خواندن به‌وقت نماز بود. برای نماز صبح چند بار از خواب بلند می‌شد و هر بار که بیدار می‌شد حتی اگر اذان نگفته بود نماز می‌خواند. مرتب به اردوهای راهیان نور می‌رفت و در مناطق جنگی حال خوشی داشت. می‌گفت: «اینجا حال و هوای کربلا را دارد.» به همین دلیل مرتب به نماز می‌ایستاد و در آنجا هم سقایی می‌کرد.

اکرم سادات، دختر بزرگ

هر هفته به خانواده شهدا سرکشی می‌کرد

همیشه می‌گفت: «مادران و پدران شهدا برکت این کشور هستند. حتماً باید به آن‌ها احترام گذاشت.» محال بود که به خانواده شهیدی سرکشی کند و دست‌خالی باشد. بررسی می‌کرد که چه مشکلی دارند و کارهایشان را پیگیری می‌کرد. حتی اگر متوجه می‌شد مادر یا پدر شهیدی بیمار است و مشکل هزینه درمان دارد قرض می‌کرد تا مسائلشان را حل کند. اسراف را دوست نداشت. همه را به صبر دعوت می‌کرد و مرتب صلوات می‌فرستاد. قبل از خوردن شام و خواب به ایتامی که می‌شناخت سر می‌زد. وقتی می‌خواست بخوابد درحالی‌که اشک می‌ریخت می‌گفت: «خدایا مرا ببخش. به یتیم‌ها و فقرایی که می‌شناختم سر زدم ولی می‌دانم هنوز افرادی هستند که سر گرسنه روی زمین می‌گذارند.» وقتی دلش می‌گرفت به مسجد می‌رفت. یعنی همیشه در مسجد بود و دعا می‌کرد. وقتی می‌خواست دعا کند به ستون‌های مسجد تکیه می‌داد و دستانش را بالا می‌گرفت و بلند صلوات می‌فرستاد و دعا می‌کرد. می‌گفت مسجد خانه خداست و ستون‌هایش به عرش می‌رسد.» وقتی می‌گفتیم: «پدر! فلان مشکل را داریم برایمان دعا کن.» می‌گفت: «خودتان همراه صلوات از خدا بخواهید. همه چیز را باید از خدا و اهل‌بیت (ع) بخواهید. اگر دعا می‌کنید و مستجاب نمی‌شود دلیلش را در خودتان جست‌وجو کنید.» تنها آرزویش دیدار رهبر معظم انقلاب بود که به آرزویش رسید.

سید علی، فرزند آقا سید

خاکی و بی‌ریا بود

آخرین چیزی که پدرم خواست این بود که بعد از او راهش را ادامه دهم. خیلی سخت است. چون هزار و یک کار انجام می‌داد که شاید من نتوانم از عهده آن برآیم. ولی با افتخار کار پدر را ادامه می‌دهم. از خصوصیات اخلاقی ایشان سرکشی به آسایشگاه جانبازان بود. جانبازان خیلی او را دوست داشتند. به آسایشگاه می‌رفت و به آن‌ها، خدمت و برایشان سقایی می‌کرد. می‌گفت: «جانبازان و آزادگان ستون‌های انقلاب اسلامی هستند. خدمت به آن‌ها خدمت به نظام مقدس اسلامی است.» وقتی کارهای جانبازان را انجام می‌داد و آن‌ها را حمام می‌بردد جانبازان معذب می‌شدند ولی آن‌قدر با مهربانی برایشان کار انجام می‌داد که دیگر او را پدر خطاب می‌کردند. با آن‌ها گپ می‌زد و خاطرات دوران جبهه را با هم، مرور و کلی صفا می‌کردند.

سید مهدی، فرزند آقا سید

با عشق سقایی می‌کرد

پدر شخصیت چند بعدی داشت. محال بود کسی با او مواجه می‌شد و عاشقش نمی‌شد. یک‌بار پدرم به مغازه‌ام سر زد و من نبودم. در مغازه همسایه ام منتظرم ماند. آن‌قدر با آن همسایه خوب برخورد کرده بود که همیشه سراغش را می‌گرفت. وقتی آب به دست کسی می‌داد می‌گفت: «بنوش به یاد تشنگان کربلا.» بعد هم می‌گفت: «این آب فی سبیل الله است؛ نه پولی است و نه مفتی. چون باید صلوات بفرستید. عشق عجیبی به حضرت علی (ع) داشت و مرید حضرت ابوالفضل (ع) بود. بردن نام حضرت ابوالفضل (ع) برایش مثل یک روضه بود؛ مثل ابر بهاری اشک می‌ریخت. البته مرامش هم مثل علمدار کربلا بود؛ محال بود کسی از ایشان کمک بخواهد و او دست رد به سینه‌اش بزند. اما جالب اینکه با وجود رابطه زیاد بین ما و او ولی از بعضی کارهایش سردر نمی‌آوردیم. خیلی از کارهایش را اکنون که فوت کرده است متوجه می‌شویم. یکسری می‌آیند که هزینه داروهایش را پرداخت می‌کرده، هزینه درمان و بیمارستان دیگری را داده و تعدادی زیادی فقیر که هر ماه از او کمک می‌گرفتند.

 

مریم سادات محمدی، نوه آقا سید

خانوادگی کارهایش را انجام می‌داد

هر هفته جمعه به بهشت‌زهرا(س) می‌رفت و در قطعه شهدا سقایی می‌کرد. این کار را دوست داشت. چنان برای سقایی حاضر می‌شد که گویی دارد به دیدار بهترین عزیزش در دنیا می‌رود. لباس خوش می‌پوشید و عطر می‌زد. هیچ‌وقت لباس گران نمی‌خرید و مخالف تجمل بود. همیشه سفارش می‌کرد که اضافه درآمد را باید به دیگران بخشید و همین کار را می‌کرد. ساده لباس می‌پوشید. اما مهم‌ترین نکته‌ای که پدربزرگ دنبالش بود فرهنگ انجام فعالیت‌های خیرخواهانه به‌صورت خانوادگی بود. همیشه خانواده را جمع می‌کرد و به آسایشگاه سالمندان می‌رفتیم یا از خانواده شهدا دیدار می‌کردیم. حتی راهپیمایی‌ها و هیات رفتن‌ها را همراه کل خانواده می‌رفت. این موضوع برایش دلنشین بود و دیگران را هم به انجام این فعالیت‌ها به‌صورت خانوادگی تشویق می‌کرد. فکر می‌کنم اینکه یک خانواده یک‌جور اندیشه داشته باشند و همراه همدیگر هدفی را دنبال کنند می‌توانند خیلی راحت اهداف بزرگ به دست آورند.

 

سید فرشته سادات حسینی، یکی از همسایه‌ها

مثل پدر مهربان بود

باباجان سید صدایش می‌کردیم. از وقتی مادرم را از دست دادم بیشتر به من مهربانی می‌کرد. وقتی از غم نداشتن مادر برایش می‌گفتم مثل پدری بزرگ مهربانی می‌کرد و می‌گفت: «مادر نداری با بچه‌های من باش؛ آنها هم مثل خواهر و برادران تو هستند. بعد هر وقت دلت برای مادرت تنگ شد ذکر صلوات بگو دختر غم از دلت می‌رود. هر آدمی سرنوشتی دارد. مهم این است که ایمانمان سر جایش باشد.» بین من و فرزندانش هیچ تفاوتی نمی‌گذاشت و حتی همراه آن‌ها مرا به راهپیمایی و نماز جمعه می‌برد. یک‌بار پیش من آمد و چند یادگاری برای فرزندانش به امانت دست من سپرد و گفت: «این‌ها را ۷روز بعد از فوتم به فرزندانم می‌دهی تا ذکر صلوات را فراموش نکنند. بعد تعداد زیادی تربت و پارچه برید و تسبیح داد تا به مهمان‌هایی بدهیم که برای ختمش می‌آیند. خوب می‌دانست باید چه‌ کار کند. خیلی چیزها به او الهام می‌شد. به او گفتم: «باباجان! چرا این‌ها را می‌گویی؟ خداوند به شما عمر باعزت بدهد.» لبخندی زد و گفت: «مرگ حق است. همه ما روزی می‌میریم. انسان باید همیشه منتظر مرگش باشد که اگر این کار را کند هیچ‌وقت گناه نمی‌کند.» از اینکه با زبان بی‌زبانی داشت با من وداع می‌کرد دلم گرفت. حالا ‌جایش خالی است. خدا رحمتش کند.

 

محبوبه سادات میرترابی، عروس خانواده

به معنای واقعی انسانیت را معنا می کرد

من با تشویق و حمایت سید یک خیریه تأسیس کردم. او تنها کسی بود که مرتب به خیریه‌ام کمک می‌کرد. هر وقت به مشکل برمی‌خوردم به پدر مراجعه می‌کردم. آن‌قدر به کار از او می‌خواستم و نیازمندان به معرفی می‌کردم که شرمنده می‌شدم و خجالت می کشیدم کسی دیگر را برای کمک معرفی کنم؛ نمی دانم چه حکمتی داشت که هربار درباره نیازمندی این فکر را می کردم که به او معرفی نکنم از راه دیگری مشکلش را حل کنم؛ دست آخر مجبور می شدم توسط پدر مشکلش را حل کنم. اما اگر صدنفر را هم برای کمک معرفی می کردم هر بار با روی باز به حرفهایم با مهربانی گوش می‌کرد و کار مردم گرفتار را راه می‌انداخت. گاهی وقت‌ها تنها شماره تلفن و نشانی پدر را به نیازمندان می‌دادم و تأکید داشتم که اسم از من نبرند. آن فرد هم می‌رفت پیش آقا سید و مشکلش حل می‌شد. وقتی به کسی قول کمک می‌داد محال بود خلف وعده کند. حتی با آن فرد مکرر تماس می‌گرفت که چرا نمی‌آید پول یا هر چیزی را که نیاز دارد بگیرد. بعضی‌ها می‌گفتند: «کارهایش عجیب است.» ولی او انسانیت را به معنای واقعی معنا می‌کرد.

 

زینب سادات محمدی، دختر آقا سید

خود را وقف مردم کرده بود

تمام فکر و ذکرش محرومیت‌زدایی و مبارزه با فقر بود. با اینکه ثروت زیادی نداشت و فقط یک‌ خانه دارد. هرچه را که داشت در راه خیر صرف می‌کرد. اعتبار عجیبی بین مردم داشت. یک‌بار همراه پدر که مسئول تحقیق خیریه ای شده بود برای سرکشی خانواده‌ای رفتیم که مرد خانه در اثر یک حادثه توانایی کار را نداشت. پدر که مسئول تحقیق آن خانواده بود با دیدن شرایط زندگی آن‌ها آشفته و منقلب شده بود. سؤالات معمول را از آن‌ها پرسید. وقتی می‌خواستیم از در خانه بیرون بیاییم هرچه در جیب داشت به آن‌ها داد تا مراحل حمایتی‌شان از طرف خیریه انجام شود و آنان بتوانند زندگی‌شان را سپری کنند. خودش را وقف مردم کرده بود. همیشه می‌گفت: «همه باید به نظام جمهوری اسلامی کمک کنیم. باید از این نهضت نوپا حمایت شود.» حرکات پدرم همیشه برایم الگوست. همیشه در برخورد با مردم بسیار خونگرم بود و هیچ‌وقت با فرزندانش هم نامهربانی نکرد.

 

علی دهقانی، شاعر اهل‌بیت (ع)

جایش خالی است

همیشه چهره‌اش خندان بود و می‌گفت: «سقایی شغل و کار من نیست؛ عشق من است.» برنامه سقایی آن موقع فقط در ماه محرم بود اما چون که سقایی را دوست داشت وقتی که به تهران آمد هم سقایی را ادامه داد. بعد از انقلاب اسلامی در محل زندگی اش در منطقه امام حسین (ع) سقاخانه درست کرد و به مردم آب می‌داد. محرم و صفر هم در هیات‌های بزرگ تهران سقایی می‌کرد. جایش در هیات‌ها و نماز جمعه خالی است.مرد نیکی بود هرچقدر از ویژگیهایش بگویم بازهم کم است.

 

حجت‌الاسلام میر عباس حسینی، امام جماعت مسجد باب المراد

هم دنیا را داشت و هم آخرت

دوست بسیار عزیزی بود. حتی یک نفر را پیدا نمی‌کنید که از سید سقا بدی دیده باشد. همیشه در میدان بود و به انقلاب اسلامی و کشور خدمت می‌کرد. او مداحی قابل هم بود. در خیریه مسجد ما فعالیت داشت. از دیدن غم مردم رنج می‌برد و تلاش می‌کرد برای مردم کار خیر انجام دهد. هرکسی به مشکل برمی‌خورد راهی به جز خانه او را نمی‌دانست. عاشق اهل‌بیت (ع) بود و برای ترویج سبک زندگی آنان تلاش می‌کرد. سید سقا با عشق اهل‌بیت (ع) زندگی و خدمت کرد؛ همین یعنی همه‌چیز. اینکه اهل‌بیتی زندگی کنیم یعنی هم دنیا را داشته باشی و هم آخرت را.

 

 

* آ

فارس 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید