آزاده سرافراز بهادر بهروز از روزهای اسارت خود می گوید

۲۰۱۸/۰۵/۲۳

شخصیت معنوی حاج آقا ابوترابی در اردوگاه چنان بود که همه افراد را ناخودآگاه به احترام وا می داشت

 

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، بهادر بهروز متولد ۱۳۴۶ از تهران،  ایام جنگ ۱۸ بهار از زندگی خود را پشت سر گذاشته  و نان آور خانواده بوده  که تصمیم می گیرد به خدمت سربازی برود و با اتمام این دوره بیشتر کمک حال خانواده باشد که سرنوشت برای او طوری قلم می خورد که در جنگی نابرابر اسیر چنگال دشمن شده و ۶۶ماه  را به دور از خانواده می گذراند.

 

ماجرای اعزام او به جبهه از زبان این آزاده گرانقدر خواندنی تر است:

در گروهان نصر سربازان را چهل وپنج روزه به منطقه اعزام می کردند. من هم تهران خدمت می کردم که پس از سه ماه خدمت به عجبشیر فرستاده شدم. ۳ماه از خدمت سربازی ام گذشته بود و گروه ما که از نصر ۳ بودند باید جایگزین نصر ۲ می شدند. به منطقه حاج  عمران اعزام شدیم و حدود ۲۵روز در منطقه بودیم که عراق دستور حمله به منطقه را صادرکرده بود.

ساعت ۱نیمه شب بود که به ما گفتند پشت خاکریز بروید. حمله دشمن آغاز شد. عراقی ها ۱۱گردان نیرو بودند و ما فقط یک گروهان نیرو بودیم و در نبردی نابرابر، طوری که دشمن تقریبا سی برابر ما نیرو در منطقه داشت.

از نظر جغرافیایی منطقه حاج عمران ۴۰  کیلومتر داخل خاک عراق بود که از سال ۶۲ تا سال ۶۵ هیچ عملیاتی در آن منطقه صورت نگرفته بود. آن روز ما از ساعت ۱شب تا ۱۰ صبح درمنطقه با دشمن درگیر شدیم. از سویی هم وسیله ارتباط ما  با نیروهای خودی قطع شده بود و  مهمات رو به اتمام بود. به طوری که من گلوله های ریخته شده بر روی زمین را برمی داشتم پاک می کردم و اگر قابل استفاده بود مجدد استفاده می کردیم.

ساعت۱۰صبح فرمانده دستور داد قسمتی از منطقه را به تصرف خود دربیاوریم زیرا با تصرف این منطقه، دشمن نمی توانست به ما حمله کند. همه ما در یک گوشه ای جمع شدیم و منتظر نیروهای خودی ماندیم که دیدیم تعدادی از پشت سر به ما نزدیک می شوند.

ما خوشحال شدیم که بالاخره نیروهای خودی به کمک ما آمده اند اما این نیروهای دشمن بودند که ما را به محاصره خود درآوردند و از ما خواستند که تسلیم شویم. بسیاری از دوستان مان جلوی چشمانمانان شهید شده بودند و من هم در حالی که گلوله ای به شکمم اصابت کرده بود و مجروح شده بودم و نیز دیگرمهماتی نداشتیم تسلیم نیروهای عراقی شدیم.

 

ییام آزادگان:  در آن لحظه چه حسی داشتید؟

حس بسیار بد. زیرا مدام خود را سرزنش می کردیم که چرا نیروهای خودی  زودتر نیامدند و ما نتوانستیم منطقه را آزاد کنیم و این طور شرمنده مردم نمی شدیم.

 

پیام آزادگان: در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

یک گروه از ما را اسیر کردند.  خوشبخانه یکی از سربازان عراقی که  مسئول  حفاظت از من بود، کردزبان بود و از حق نگذریم انسان خوبی بود.ما  باید از یک شیب بلند  به پایین می آمدیم تا او مرا به پشت جبهه خود ببرد. در راه مرا که زخمی  بودم مدام دلداری می داد که الان که پایین برویم دکترهست، ماشین هست و... 

درحین پایین رفتن مجبور بودیم که پاهای مان را روی اجساد عراقی ها  بگذاریم و عبور کنیم. یکی دیگر از سربازان عراقی با قنداق تفنگ به من کوبید که چرا پایت را روی جنازه ها می گذاری و کمی با هم درگیر شدیم. به هرحال  شیب را که پایین می رفتیم احساس می کردم چیزی از بدنم خارج می شود.  سوار ماشین عراقی ها که شدیم جراحت بدنم باعث خونریزی داخلی شدیدی شده بود و  مرتب خون بالا می آوردم. پایین کوه، فردی بود که فارسی را دست و پا شکسته صحبت می کرد و اسم هر فردی که خوانده می شد از ماشین پایین می آمد و بازجویی می شد. یکی دونفر از بچه ها که کمی دیر از ماشین پیاده شدند بسیار مورد ضرب و شتم عراقی ها  قرار گرفتند. من درحالی که مجروح بودم و حال خوبی نداشتم  اما تا اسمم را خواندند با آن شرایط سخت خودم را از ماشین به پایین پرت کردم. وضعیت مرا که دیدند بازجویی نکردند  ومرا به همراه چند نفر دیگر از بچه های مجروح به بیمارستان صحرایی منتقل کردند. معده من کاملا بیرون بود و درهمان بیمارستان صحرایی مرا جراحی کردند. یک ماهی دربیمارستان بستری بودم و سپس مرا به اردوگاه رومادی ۱ کمپ ۹ منتقل کردند.

 

پیام آزادگان: وضعیت اردوگاه چگونه بود؟

روز اول در بیمارستان  به ما ۵ نفر لباس عربی (دشتاشه) از نوع بیمارستانی با یقه باز داده بودند. و مرا به خاطر زخم شکمم با همان لباس به اردوگاه منتقل کردند. افسر عراقی به نام سمیر که فرد بسیار درشت اندام و قد بلندی بود به من  که نسبت به بقیه مجروحان وضعیت بهتری داشتم رو کرد و گفت: کجای بدنت مجروح شده؟  من  از ترسم گفتم: سلام. ناگهان او سیلی محکمی به گوش من نواخت!! و دوباره سوال خود را تکرار کرد. من هم چون زبان عربی  بلد نبودم یقه لباسم را که باز بود جلو بردم تا شکمم را نشانش بدهم. سربازان مرا به راهرو بردند و تعدادی از فرماندهان ما را دیدند. من هم یک ماهی بود در بیمارستان بودم محاسنم کاملا درآمده و بلند شده بود به آسایشگاه ۴قاطع۲ بردند و یکی از بچه ها با یک ماشین بسیار کند موهای صورتم را به سختی می کند. از آن جا کم کم با بچه های آسایشگاه آشنا شدیم و از آن زمان ۵۱ماه و ۱۰ روز اسارت من آغاز شد.

 

 

پیام آزادگان: معمولا روزهای تان چگونه می گذشت؟

صبح ساعت ۷پس ازآمارگیری عراقی ها، درمحوطه تا ساعت ۱۱ قدم می زدیم. البته بعدها به جز قدم زدن، وسایل ورزشی هم مانند پینگ پنگ و توپ هم بود اما اوایل وسایل تفریحی و ورزشی نبود. بعد داخل آسایشگاه می شدیم و صبحانه مان که شامل یک آش و یک چای شیرین و یک تکه نان بیست سانتی بود می خوردیم. ناهار به استثنای  پنجشنبه و جمعه که برنج با آب گوجه و یا برنج با آب پیاز بود و مابقی هفته هم برنج با گوشت شتر  بود. یک بار هم صلیب سرخ برای بازدید آمده بود و قرار بود که مرغ بدهند و اینطور بود که برای هر ده نفر یک مرغ باید می دادند زمانی که صلیب سرخ رفت آنها هم مرغ ها را برداشتند.

در مورد آموزش هم اسرای قدیمی تر هر چه می دانستند به اسرای دیگر آموزش می دادند و یا آموزش  زبان انگلیسی بود که با توجه به علاقه افراد آموزش می دیدند.

 

 پیام آزادگان: آیا درمدت اسارت موفق به دیدار حاج آقا ابوترابی هم شده بودید؟

 

خیر. بنده سعادت دیدارشان را نداشتم اما آوازه ایشان را بسیار شنیده بودم و می دانستم حاج آقا ابوترابی انسانی است که چه ایرانی و چه عراقی به او احترام می گذاشتند و به سخنان او گوش می دادند.

 

پیام آزادگان: با توجه به این که در آستانه ارتحال حضرت امام(ره) قرار داریم،  چگونه از خبر این ضایعه  بزرگ مطلع شدید و عکس العمل دیگر اسرا چه بود؟

 هنوز از خبر ارتحال حضرت  بی خبر بودیم اما  زمانی  که از آسایشگاه برای هواخوری خارج شدیم دیدم آن روز مثل روزهای سابق نیست. به جرات می توانم بگویم چه ایرانی ها و چه عراقی ها بی حوصله بودند وهیچکس دل و دماغ ورزش نداشت و میز پینگ پنگ و توپ های فوتبال در گوشه ای رها شده بودند. زمانی که از بچه ها سوال کردیم پی بردیم که این اتفاق ناگوار رخ داده است.

طبیعی بود که همه ناراحت و غمزده بودند و همه سعی می کردند به یکدیگر دلداری بدهند.

 

پیام آزادگان: چگونه از بازگشت خود به میهن  اسلامی آگاه شدید؟

 

طی توافقاتی که در قطعنامه ۵۹۸  مورد تایید دوطرف قرار گرفت  یک بند توافق نامه درخصوص تبادل اسرا بود و از یک سو در حمله عراق به کویت صدام بیانیه داد وما دانستیم که آزادی مان نزدیک است و  به این ترتیب در تاریخ ۳شهریور ۶۹ به آغوش میهن بازگشتیم.

 

پیام آزادگان: در آن لحظه چه حسی داشتید؟

 

در طول اسارت هرچنداز طریق عکس  و نامه  از حال خانواده مطلع می شدیم اما واقعا دوری ۶سال  از خانواده را را نمی توان در چند جمله وصف کرد فقط می توانم بگویم در پوست خود نمی گنجیدم.

 

پیام آزادگان:  استقبال مردم چگونه بود؟

استقبال  مردم شهرهای مرزی به خصوص باختران بسیار باشکوه بود به طوری که اگر می توانستند خودشان را هم برای اسرا قربانی می کردند. سپس با هواپیما از باخترآن به تهران آمدیم. ۲ روز در قرنطینه بودیم و پس از آن به دیدار مقام معظم رهبری رفتیم. سپس در تماس با یکی از اقوام، آن ها هم به خانواده اطلاع داده بودند که من تهران هستم و یکی دو روز بعد به خدمت خانواده رسیدیم.

 

پیام آزادگان: مشکلات این روزهای آزادگان چیست؟

 مشکلات آزادگان درحال حاضر بیشتر اشتغال و ازدواج فرزندان آن هاست که امیدواریم با مساعدت متولیان امور آزدگان این مشکلات هم حل بشود.

 

وسخن پایانی این آزاده سرافراز:

بنده به عنوان یکی از کوچک ترین عضو جامعه ایران و به عنوان یک ایرانی اعلام می کنم اگر کوچکترین تعرضی به خاک کشورمان انجام شود بازهم همانند روزهای دفاع مقدس با آن که آسیب های زیادی در دوران جنگ تحمیلی بر ما گذشته است اما با  تمام توان درمقابل دشمن ایستادگی می کنیم و رهبری را هیچگاه تنها نخواهیم گذاشت.

باسپاس از اینکه وقت خود را در اختیار پیام آزادگان قراردادید ما نیز متقابلا برای شما آرزوی سلامتی و توفیق روزافزون داریم.

گزارش از:صنوبر محمدی

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید