اولین مصاحبه با آزادگان سرافراز منتشر شد

۱۳۹۸/۰۵/۰۸
هر روز یک مصاحبه با آزادگان؛
آزادگان - پیام آزادگان - آزادگان ایران - اخبار آزادگان - آزادگان سرافراز - مصاحبه با آزادگان - مصاحبه - سالروز ورود آزادگان

آزاده عبدالله حسن‌پور

فرزند عباس‌علی

متولد سال ۱۳۴۱ در لنجان اصفهان

تاریخ اعزام: ۱۳۶۰/۰۶/۱۹ به‌عنوان سرباز

تاریخ اسارت: ۱۳۶۰/۱۲/۲۶

تاریخ آزادی: ۱۳۶۹/۰۶/۰۱




آقای حسن‌پور شما در کدام عملیات و چگونه اسیر شدید؟

بنده در گشت و شناسایی بودم که اسیر شدم. قبل از عملیات فتح‌المبین در منطقه دارخوین زمانی که خرمشهر دست عراقی‌ها بود، آن‌طرف رودخانه کارون مابین خرمشهر و کارون اسیر شدم.



چند سال و در کدام اردوگاه حضور داشتید؟

بنده ۸ سال و ۵ ماه و ۶ روز در اردوگاه عنبر بودم. تمام این مدت در همین اردوگاه بودم. این اردوگاه در استان الانبار است که در دورترین نقطه از مرز ایران قرار دارد.

خبر آزادی اسرا را از چه کسی شنیدید و حسی که در آن لحظه داشتید چه بود؟

قبل از آن چندین و چندبار هیئت‌هایی از صلیب سرخ و روزنامه‌های عراقی می‌آمدند. ما اینقدر این‌ها را دیده بودیم که دیگر باور نمی‌کردیم آزاد شویم. از رادیوی عراق شنیدیم که قطعنامه‌ای خواند و گفت آنچه که شما خواستید به تصویب رسید یعنی خود صدام در اطلاعیه اعلام کرد که ما تمام شرایط ایران را قبول کردیم و حتی همان قرارداد ۱۹۷۵ را هم برمی‌گردانیم و برای نشان دادن حسن‌نیت خود ۱۰۰۰ نفر از اسرا را آزاد می‌کنیم. آن موقع برای ما محرز شد اما بازهم صد درصد نبود. حتی یک‌سری آقای حاج عبدالکریم اسماعیلی که از اصفهان بود را بعد از قطعنامه تا فرودگاه برده بودند و لباس و کفش و این چیزها داده بودند اما برگرداندند. خود ما را برده بودند زیارت کربلا و برگرداندند. عصر که رسیدیم، یک سربازی به اسم حمزه بود، به ما گفت حاجی اینها آمدند، گفتیم کدام حاجی؟ گفت حاج عبدالکریم اسماعیلی. گفتیم ما فکر کردیم الان باید ایران باشد. با خودش صحبت کردیم گفت ۴۸ ساعت در فرودگاه بودیم و موقعی بود که ایران و عراق یک‌سری از اسرا را می‌فرستادند. عراقی‌هایی که ایران بودند یک‌سری‌شان پناهنده می‌شدند و برنمی‌گشتند و عراق به تعدادی که پناهنده می‌شدند از اسرای ایرانی کم می‌کرد. بعد از این ماجراها، پنج شش ماه بعد ایشان زودتر از ما به اصفهان برگشت. درکل ما این چندسال اینقدر دروغ شنیده بودیم که فکر نمی‌کردیم بتوانیم برگردیم ایران و خب چون جوان بودیم، نگران این موضوع هم بودیم. اما الحمدلله توانستیم برگردیم و ۳۰ سال است که داریم زندگی می‌کنیم.



موقع بازگشت اسرا، بین آنها چه حس و حالی وجود داشت؟

آن موقع که شور و حال عجیبی بود. فقط من یک گله‌ای داشتم که نه دولت و نه خانواده‌های ما به این فکر نبودند که فیلم‌هایی از زمان ورود به ایران از ما بگیرد که بعدها یادگاری داشته باشیم. حتی یادم هست ۲۴ ساعت بعد از ورود به خانه، برادرهایم را اشتباه می‌گرفتم. زمانی که من رفتم، یکی از برادرهایم کلاس دوم راهنمایی بود و وقتی که برگشتم دوتا بچه داشت، آن یکی پنجم بود و زمان برگشت من با خانمش عقد بود. تغییرات خیلی زیاد بود. اما زمان برگشتنم شور و حال بسیار زیادی بود. وضعیت ما در اردوگاه آنقدر بد بود که برای مثال یک خربزه را برای پانزده بیست نفر تقسیم می‌کردند. زمانی که برگشتیم وقتی یک خربزه مشهدی برایم آوردند تعجب کردم که همه این برای من است!



برخورد متقابل شما با خانواده بعد از این‌همه سال چطور بود؟

خانواده‌ها و افراد از نظر عاطفی متفاوت هستند. یک‌سری بیشتر عاطفی هستند، یک‌سری کمتر. برای مثال خاله بنده زمانی که آمدم خیلی گریه کرد و از ذوق خیلی مرا بغل کرد و بوسید. اما پدرها عاطفه را کم‌تر و سفت و سخت‎‌تر نشان می‌دهند. پدر من این‌گونه بود که آنچنان شور و شوق نشان نداد. اما خواهر، برادر، خاله‌ها و دیگران برعکس بودند. من اینقدر ناآشنا بودم که یکی از همسایه‌های پیر محله را به‌جای عمه خود بوسیدم. بعد از تمام این ماجراها ما را به مکه بردند و این زیارت تمام این مشکلات و خستگی‌ها را از تن ما درآورد.



اگر خدای‌ناکرده باز هم جنگی پیش بیاید شما چه‌کار می‌کنید؟

این حرف را من چندباری به اطرافیان گفتم که اگر باز جنگ شود، من می‌روم و می‌جنگم. ما زمانی که جنگ رفتیم، نه برای درصد جانبازی بود نه برای حقوق، این چیزها اصلا مطرح نبود. امروز هم ما آگاه‌تر از آن سال‌ها هستیم و مطمئنا شرکت می‌کنیم و بهتر از آن موقع عمل می‌کنیم. هرچند امیدواریم که هیچ جنگی پیش نیاید.

خداراشکر همان‌طور که رهبری هم گفتند، این جوان‌هایی هم که در خیابان‌ها پرسه می‌زنند می‌گویند داوطلب هستیم و برای وطن خواهیم جنگید.

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید