ای کاش حاج آقا ابوترابی زنده بود تا "برند" آزادگی مان حفظ می شد

۲۰۱۸/۰۶/۱۱

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، فریبرز جاهی متولد ۱۳۴۷، ۱۷ساله بوده و هنوز یکسال به سربازی اش مانده دفترچه آماده به خدمت می گیرد تا هرچه زودتر به جرگه سربازان دربیاید. وی  با   روحیه جسارت و شجاعت قدم به میدان مبارزه می گذارد و پس از طی سه ماه آموزشی در زاهدان، به منطقه سومار اعزام می شود.

 

او می گوید: مدت ۱۷ماه در منطقه سومار بودم. نیروهای هوایی عراق مدام در منطقه سومار اعلامیه می ریختند که ما قصد کشتن شما را نداریم و تعداد اسرای عراقی نسبت به اسرای ایرانی کم است ما قصد به اسارت گرفتن تان را داریم و... ما گوش مان به این حرفها بدهکار نبود اما متوجه شدیم که توسط دشمن درمنطقه قیچی شده و محاصره شده بودیم. نیروهای دشمن از روبه رو پیشروی کردند و ما را درمحاصره گرفتند و هر لحظه این محاصره تنگ ترمی شد. ما هم درحد توان دفاع می کردیم و زمانی که غذا و آب و مهمات مان تمام شد و من درحالی که در درگیری به شدت مجروح شده بودم به ناچار به اسارت درآمدیم.

 

پذیرایی با تخم مرغ و سنگ!

 

 من از شدت مجروحیت بیهوش شده بودم و فقط متوجه می شدم که دشمن دست  و پاهای ما را می بست که از هوش رفتم و زمانی به هوش آمدم که در شهرهای مرزی مردم عراق با تخم مرغ و سنگ و چوب از ما پذیرایی می کنند.

دوباره از هوش رفتم و در بعقوبه به هوش آمدم که در آن جا  هم دشمن برای زهرچشم گرفتن از اسرا تونل مرگ را سر راه  آنان قرار داده بود. مدت ۲یا سه ماه در بعقوبه بودیم که ما را به تکریت منتقل کردند.

 

تبعیدگاهی به نام تکریت

شرایط اردوگاه تکریت به گفته اسرای قدیمی واقعا تبعیدگاه بود. به طوری که  بعدها اسرای سایر اردوگاه ها به ما می گفتند با آن که شرایط اردوگاه های ما هم تعریفی ندارد اما زمانی که شرایط شما و فشار دشمن را برشما می دیدیم دلمان برای تان می سوخت. زیرا در تکریت آسایشگاه نبود و اسرا در سوله نگهداری می شدند. درهر سوله ۷۰۰اسیر را باو بدترین شرایط غذایی و بهداشت نگهداری می شد. آبی برای استحمام نبود و لباس های مان از عرق زیاد شوره می زد. شپش و ساس در اردوگاه بیداد می کرد به طوری که ۳۰۰نفر از دوستان ما از فقر بهداشت و غذا جانشان را از دست دادند.  تجمع بیش از دو یا سه نفر ممنوع بود و هیچ امکانات نوشتاری هم دراختیار ما نبود.اجازه برپایی نمازجماعت را نداشتیم حتی فرماندهان عراقی اردوگاه با درخواست چند جلد کتاب قرآن هم موافقت نکردند.

 

خاطره

در تمام طول اسارتم که مدت ۲سال و ۴۷ روز طول کشید من تنها یک شب سیر خوابیدم و آن هم زمانی بود که بیست نفر از ما را برای کار بلوک زنی بردند ولی بعد ۱۰نفر از بچه ها را برگرداندند، اما غذای ناهاری که درخواست کرده بودند برای همان ۲۰ نفر بود آن روز برای اولین بار من سیر شده بودم.

 

رمضان با چاشنی "خورشت خیار"

با آن شرایط سخت، مسوولان عراقی اجازه گرفتن روزه را نمی دادند. اما با مذاکرات مسوولان اسرای ایرانی در آسایشگاه، بالاجبار پذیرفتند که غذای ظهر بچه ها را به عنوان سحری بدهند که غالبا هم "خورشت پیاز" بود و یک بار هم "خورشت خیار" دادند که تمام بچه ها بیرون روی پیدا کردند.

 

"مرد خمینی"

یک بار سربازان عراقی دستور دادند زمانی که فرمانده عراقی اردوگاه برای بازدید می آید  اسرا شعار "مرگ برخمینی" سربدهند. ما هم تصمیم گرفتیم به جای "مرگ بر خمینی" بگوییم "مرد خمینی" وهربار این شعار را کوبنده تر تکرار می کردیم.  این خبر توسط جاسوسان به گوش دشمن رسیده بود که دشمن سر این موضوع، تنبیه سختی  برای همه درنظرگرفت و به شدت تنبیه شدیم.

 

حادثه تلخ رحلت امام

ما همه دوستدار حضرت امام (ره) بودیم بنابراین پذیرش خبر رحلت ایشان برای همه اسرا بسیار تلخ و سخت بود.آن روز ما بی خبر بودیم که ناگهان در سوله باز شد و دیدیم عراقی ها مشغول پخش کردن شیرینی و شکلات هستند. زمانی که پرس و جو کردیم گفتند "خمینی مرد"  حقیقتا باید بگویم آن روز، تلخ ترین روز برای همه اسرا بود.  اجازه هیچ برنامه عزاداری نداشتیم و تنها با ختم قرآن و ذکرصلوات برای حضرت امام(ره) عزاداری کردیم.

 

حاج آقاابوترابی انسانی به معنای واقعی صبور و آرام

حاج آقا ابوترابی به معنای واقعی آرام و صبور بودند. با جان و دل به حرفهای آزادگان گوش می داد. خاطرم هست برای اولین بار ایشان را در موسسه پیام آزادگان دیدم. آن شب هییت آزادگان برپا بود و جمعیت زیادی از آزادگان آمده بودند. من برای دیدارشان آنقدر صبر کردم تا مراسم پایان گرفت. حدود ساعت ۱۲شب بود که نوبت به من رسید که با ایشان صحبت کنم. حاج آقا با آن که خستگی در چهره شان کاملا مشهود بود اما دستان مرا در میان دستانش گرفته بود و درکمال آرامش  به حرف های من گوش می کرد و  آن ها مرا یادداشت می کرد. از من سوال کردند: شما بچه کجایی؟ گفتم: شاه عبدالعظیم. گفتند ماشین داری؟ گفتم نه. گفتند با من بیا. من شما را تا جایی می رسانم. بعد به اتفاق یکی از دوستانشان مرا تا حوالی میدان شوش رساندند. گفتم از اینجا به بعد دیگر خودم می روم و این خاطره ای از آن سید بزرگوار است که هیچگاه فراموش نمی کنم. ای کاش ایشان بود تا همچنان "برند" آزادگی حفظ می شد.

 

بوی خوش آزادی

شرایط به قدری نامناسب بود که ما هیچگاه امید به بازگشت به میهن را نداشتیم و دنیا را در همان چهاردیواری که بودیم تصورمی کردیم.

داخل آسایشگاه شاید در روز ۲ یا ۳ساعت تلویزیون روشن بود. از دوستان عرب زبان مان می شنیدیم که قراراست تبادل اسرای ایرانی و عراقی صورت بگیرد. بعد هم از تلویزیون می دیدیم که روزی چیزی حدود ۱۰۰۰نفر از اسرا مبادله می شدند. البته اسرای اردوگاه ما جزو مفقودین بودند و با آن شرایط سخت اسارت، پذیرش آزادی برای مان غیرقابل باور زیرا جنگ دوسال بود که پایان یافته بود و عراقی ها در مبادله اسرا کوتاهی می کردند اما تقدیر الهی بر آزادی ما هم رقم خورد و ما به ایران برگشتیم.

 

 

استقبال  از آزادگان و بازگشت به وطن

استقبال مردم برای ما واقعا غیرقابل باور بود زیرا با استقبال بسیار گرمی از سوی مردم در شهرها مواجه می شدیم.

من زمانی که به ایران برگشتم به خاطر سختی های اسارت وزنم به ۴۰کیلو رسیده بود و از نظر جسمی بسیار رنجور و ضعیف شده بودم. مدتی به دنبال دارو و درمان بودم و با بهبود وضعیت جسمی از سوی بنیادشهید حالت اشتغال گرفتم.

 

مصاحبه از:صنوبر محمدی

 

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید