به مناسبت سالروز ورود آزادگان انجام شد

۱۳۹۸/۰۵/۲۶
مصاحبه با آزاده سرافراز سیدجلال میرنورانی؛
آزادگان - پیام آزادگان - آزادگان ایران - اخبار آزادگان - آزادگان سرافراز - مصاحبه با آزادگان - مصاحبه - سالروز ورود آزادگان - آزاده سیدجلال میرنورانی

سیدجلال میرنورانی

 متولد: سال ۱۳۳۷ در اهر آذربایجان شرقی

تاریخ اعزام: سال ۱۳۵۹

تاریخ اسارت: ۲/۸/۱۳۵۹

مدت اسارت: ۱۱۷ ماه

درادامه مصاحبه ما با این رزمنده و آزاده عزیز را می‌خوانید:

  • در کدام عملیات و چگونه اسیر شدید؟
  • زمانی‌که ما در منطقه جنگی بودیم، عملیات خاصی و با نام خاصی وجود نداشت. آن موقع جنگ تقریبا پارتیزانی و نامنظم بود و معمولا شب‌ها شبیخون می‌زدیم و پاتک دشمن را دفع می‌کردیم. اینگونه نبود که عملیات خاصی باشد. هنوز جنگ به آن‌صورت نبود و نیروهای ما خودشان را پیدا نکرده بودند. هنوز در برخی از مناطق ایران نمی‌دانستند که جنگی وجود دارد. جنگ نابرابری بود و دشمن با عدوات زیادی حمله می‌کرد و نیروهای ما در دسته‌های زیر صد نفر، درمقابل آن‌ها ایستادگی می‌کردند. شب‌ها نیز موقع خواب آن‌ها، حمله‌های غافلگیرانه می‌کردیم و آن‌ها را گاهی چند کیلومتر عقب می‌راندیم. کلا اوایل جنگ اینگونه بود. تا بالاخره نیروهای ما هماهنگ شدند و به منطقه اعزام شدند. من در تاریخ ۲/۸/۱۳۵۹ اسیر شدم.
  • چند سال و در کدام اردوگاه‌ها حضور داشتید؟
  • اسارت ما حدود ۱۰ سال و به‌عبارتی ۱۱۷ ماه طول کشید. در این مدت من در اردوگاه موصل ۱ و موصل ۴ بودم.
  • خبر آزادی اسرا را از چه کسی شنیدید و موقع شنیدن خبر چه حسی داشتید؟
  • ما به‌صورت مخفیانه رادیو داشتیم و از آن استفاده می‌کردیم و خیلی هم خطرناک بود چرا که بعثی‌ها می‌خواستند ما در بی‌خبری کامل باشیم ولی با این‌همه یک رادیوی کوچکی داشتیم که اخبار را ازطریق آن پیگیری می‌کردیم و فهمیدیم که خبرهایی هست که ظاهرا می‌خواهند اسرا را تبادل کنند. اولین اخبار را از رادیوی خودمان شنیدیم و بعد نیز عراقی‌ها از بلندگوهایشان اعلام کردند که برای تبادل اسرا توافقنامه امضا شده است. بعد از آن نیز صلیب‌سرخ آمد و اسم‌هایمان را نوشت و به‌صورت رسمی اعلام کرد که در عرض یک هفته، اردوگاه شما به سمت مرز خسروی اعزام خواهد شد. موقع شنیدن خبر آزادی خب حس خوب و عجیبی وجود دارد که قابل بیان نیست. انسانی که بارها تا پای اعدام رفته باشد، چندین بار در خطرهای مختلف باشد، شنیدن این خبر برایش بسیار خوشحال کننده و عجیب است. انسان به امید زنده است و مخصوصا یک مسلمان نباید امیدش را ازدست بدهد و به قدرت خدا ایمان داشته باشد اما بالاخره انسان است دیگر، گاهی به این فکر می‌کند که دیگر برگشتی نباشد و توفیق برگشت به وطن نداشته باشد و گاهی تمام شده می‌دانستم. حتی تئاترهایی که بازی می‌کردیم در اردوگاه، می‌گفتیم که همینجا دفن می‌شویم. دلیلش هم این بود که از حال و روز دشمن این برمی‌آمد. دشمن سرسخت و ناجوانمردی بود که بارها اعلام کرده بود که نمی‌گذاریم یک نفر از شما هم به ایران برگردد و ما فقط خدا را داشتیم. شب آخر نیز هیچکسی نخوابید و شب را همگی با هم گذراندیم. یک خوشحالی مفرطی بود. اما ازطرف دیگر، غم و اندوه خاصی نیز بود و آن این بود که برادرانی که سال‌های سال با آن‌ها زندگی کرده بودیم را ازدست می‌دادیم و نمی‌توانستیم دوری همدیگر را تحمل کنیم. آن موقع گوشی همراه هم نبود و به‌سختی آدرس یا شماره خانه همدیگر را گرفتیم و همچنان با یکدیگر درارتباط هستیم و زمانی‌که صحبت می‌کنیم بسیار روحیه می‌گیریم و مشکلات زندگی و جامعه را فراموش می‌کنیم.
  • هنگام بازگشت به ایران، بین اسرا چه شور و حالی وجود داشت؟
  • هرکسی مشغول یک کاری بود. یکی از دوستش آدرس می‌گرفت. یکی تعهد می‌گرفت که رهایش نکنند. افرادی هم بودند که به یکدیگر از وسایلی که از اسارت مانده بود یادگاری می‌دادند. زمانی هم که صلیب‌سرخ وارد اردوگاه شد و ما را آماده اعزام کرد، اشک از چشمانمان جاری بود. یک قسمتی خوشحال بودیم که به وطن برمی‌گردیم و ازدست دشمن ددمنش آزاد می‌شویم. قسمت دیگر ناراحت از این بودیم که از برادرانمان جدا می‌شدیم. مهر و محبت در اردوگاه به حدی بود که اصرار می‌کردیم لباس همدیگر را بشوییم. ما اینقدر فداکاری و ایثار داشتیم آنجا که حتی اکنون در خانواده‌ها هم چنین فداکاری‌هایی نمی‌بینم.
  • برخورد متقابل شما و خانواد بعد از چند سال اسارت چگونه بود؟
  • خداراشکر که وقتی برگشتم پدر و مادرم درقید حیات بودند چرا که این ترس را داشتم که دوباره نتوانم آن‌ها را ببینم. خیلی از برادران موقع برگشتن، پدر و مادر و حتی همسرشان را ازدست داده بودند. زمانی که برگشتم، استقبال خیلی بزرگی در شهر تبریز و نماز جمعه از ما شد.
  • اگر خدای‌ناکرده دوباره جنگی شکل بگیرد شما چه‌کار می‌کنید؟
  • شاید فکر کنید از روی تعارف می‌گویم اما از صمیم دل و با جدیت کامل می‌گویم که با لطف خدا و با توکل به عنایات الهی، جزو نفراتی می‌شوم که در صف اول خودم را خیلی سریع به منطقه عملیاتی می‌رسانم. از خدا نیز می‌خواهم که من را به غافله شهدا برساند. ما تازه فهمیدیم که این زندگی الآنمان چیز خاصی نیست و سعادتمند واقعی همان شهیدانی هستند که با خدا معامله کردند. ما هم مطمئنا اگر اتفاقی بیفتد، از دینمان، وطنمان، ناموسمان، هویتمان و نظاممان دفاع می‌کنیم.

 

اضافه کردن دیدگاه جدید