حکایت شیرین نقاشی چهره امام(ره) در اردوگاه۱۳ رمادی

۱۳۹۶/۱۲/۰۶

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، مفید اسماعیلی سراجی رزمنده ۱۳ ساله مازندرانی است که از سال ۶۱ به قصد دفاع از سرزمین و ارزش های نظام مقدس جمهوری اسلامی، قدم در راه جهاد و مقاومت و جبهه های نبرد حق علیه باطل نهاد.

وی که در سال ۱۳۴۷ و در شهرستان قائمشهر متولد شده بود از مقطع ابتدایی جنگ به دفاع پرداخت تا در جزیره مجنون به اسارت نیروهای بعثی در آمد.

وی پس از آزادی فعالیت های فراوانی در حوزه دفاع مقدس و جبهه فرهنگی انجام داده است .خاطره ای از این آزاده قائم شهری را در ادامه می خوانیم:

اولین سالگرد ورودمان به اردوگاه۱۷، مصادف شده بود با اولین سالگرد ارتحال حضرت امام(ره)، از این که می توانستیم در این اردوگاه کمی راحت تر از اردوگاه۱۳«رمادی» مراسم برگزار کنیم، احساس خوشی بود که در دل همه اسرا موج میزد، به خصوص آنهایی که به اتفاق هم به تکریت آمده بودیم.

در اردوگاه۱۳«رمادی»، اگر عراقی ها احساس می کردند یک اسیر دارد درباره امام فکر می کند دمار از روزگارش در می آوردند، چه برسد به این که برای امام مراسم ختم گرفته شود.

یادم می آید اربعین امام(ره) بود که شانزده نفر از بچه ها را به خاطر دور هم نشستن و فاتحه خواندن گرفتند و یک هفته آنها را در یک اتاق (۳×۲) نگه داشتند. اردوگاه ۱۷ به برکت حضور حاج آقا ابوترابی توانسته بود خیلی از سدهایی را که در اردوگاه های دیگر وجود داشت، از بین ببرد.

 یکی از روزها یکی از دوستانم که اهل گیلان بود به سراغم آمد و گفت :

- مفید! در طول این ۴ سالی که در اسارت هستم عکسی را نگه داشتم که برایم خیلی مهم است.

وقتی این جمله را شنیدم، فهمیدم که با این جمله اش به دنبال چه چیزی میگردد.

در آن روزها من که نقاشی ام تا حدودی خوب بود عکسهایی را که از طرف خانواده بچه ها برای آن ها فرستاده میشد، می کشیدم و اسرا آن نقاشی ها را به همراه نامه هایشان برای خانواده می فرستادند. این دوستم نیز قصد داشت تا من به او بگویم: حاضرم این عکس تو را هم نقاشی کنم.

من هم با این جمله کوتاه اعلام آمادگی کردم:

- حاضرم آن را بکشم.

دوستم که به نظرم به هدفش رسیده بود، رو کرد به من و گفت:

- کشیدن این عکس، شرطی دارد که باید به آن عمل کنی.

من که تا آن روز برای کشیدن نقاشی شرطی را قبول نکرده بودم، گفتم:

- این عکس چه کسی است که برای کشیدن نقاشی اش باید شرطی را قبول کنم؟!

لبخندی زد و به آرامی دست در جیبش برد.

وقتی دستش را بیرون آورد، کارت پرس شده ای در دستش قرار داشت. وقتی کارت را نگاه کردم، حیرت زده شدم، باورم نمی شد، دلم ریخت. اشک در چشمانم حلقه زد.

نمی دانم از ترس بود یا خوشحالی؛ سعی کردم خودم را کنترل کنم. بعد از چند سال، عکس امام روح الله را می دیدم.

گفتم :

- این عکس را از کجا گرفتی؟

گفت:

- روز اول اسارت از دید عراقی ها پنهان کردم و تا به امروز نیز آن را در لباسم مخفی نگه داشتم.

عکس را بوسیدم و آن را داخل جیب پیراهنم گذاشتم. منتظر ماندم که شب شود.

تنها کسی که از مداد رنگی و کاغذ صلیب سرخ استفاده میکرد من بودم.

به همین خاطر مسئول آسایشگاه مداد رنگی ها را داده بود به من و هر کس که لازم داشت از من میگرفت.

از بدشانسی، من جایی می خوابیدم که سربازهای عراقی هر وقت از کنار پنجره عبور میکردند مرا می دیدند.

شبها از ساعت ۱۰ شب به بعد خاموشی اعلام میشد.

البته چراغها خاموش نمی شدند این ما بودیم که باید می خوابیدیم.

برای کشیدن این عکس که نیاز به جای امنی بود بهترین موقع، هنگام خاموشی بود. حالا می بایست دست به ابتکاری بزنم که هم از دید عراقی ها در امان باشم و هم از فرصت به دست آمده بهره ببرم. ملحفه ی سفیدی که داشتم به صورت پشه بند در آوردم. به طوری که راحت در زیر آن بتوانم به کارم برسم .

حتی ماشاالله که بغل دستم خوابیده بود از کارم سردرنیاورد. وقتی شروع کردم به کشیدن عکس، تنم هم شروع کرد به لرزیدن! ترس این که عراقی ها اگر بفهمند، وجودم را می لرزاند.

در همین فکر بودم که صدای نگهبان عراقی که مرا خطاب قرار داده بود به گوشم رسید :

- اولک!

من سرم را از زیر ملحفه بیرون آوردم به طوری که قسمتی از بدنم نیز مشخص شد.

با دست اشاره کرد، چرا لُختی؟

از این که با این سوألش پاسخی به ذهنم رسیده بود خوشحال شدم. قبل از این که سوال دیگری از دهانش خارج شود.

گفتم:

- سیدی ! جرب. «جرب یعنی: خارش،گال»

البته پنجه های دستم را به نحوی که بیانگر خارش در بدن دارم روی دست دیگرم کشیدم.

سرباز عراقی طوری پوست صورتش را جمع کرد که انگار قبلاً با مریضی « گال » دست و پنجه نرم کرده بود.

فردا صبح، عکس اصلی را به دوستم برگرداندم و عکسی که نقاشی کرده بودم را به بچه های اتاق نشان دادم. وقتی چشم بچه ها به عکس می افتاد، ترس و شعف به وضوح درصورت شان هویدا می شد؛ چیزی که خود من نیز در ابتدا به آن دچار شده بودم.

یکی از بچه ها که اهل بهبهان بود، یک شب عکس را از من گرفت تا در تنهایی عقده ی دل واکند. فردا صبح وقتی عکس را از او خواستم، گفت :

- آقا عظیم گرفت و پاره کرد.

آن قدر عصبانی شدم که زبانم بند آمد.

رفتم سراغ « آقا عظیم ».

عظیم وقتی عصبانیت مرا دید مثل همیشه با صبر و حوصله بسیار به حرف هایم گوش داد و بعد با لبخندی گفت:

- تو خواستی با کشیدن عکس دل بچه ها را شاد کنی و من با پاره کردن آن جان بچه ها را حفظ کردم .

با این جمله عصبانیتم فروکش کرد، ولی از این که توانسته بودم بعد از چند سال تصویر رنگی امام(ره) را به بعضی از اُسرایی که به مدت ده سال او را ندیده بودند، نشان بدهم، خوشحال بودم و از انتخاب حاج آقا ابوترابی که عظیم را به شایستگی، به عنوان مسئول آسایشگاه انتخاب کرده بود، لذت بردم.

 

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید