خاطرات شیرین- روز های آخر اسارت + تصویر

۱۳۹۷/۰۵/۲۲
به مناسبت سالروز ورود آزادگان

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ،   بیست و ششم مرداد سال۶۹، اولین سری اسرا آزاد شدند؛ اما جالب بود در اخباری که ما می گرفتیم حتی تا نیمه های مرداد، بوی جنگ می آمد.

 

جنگ عراق و کویت. با خودمان می گفتیم جنگ تمام شد اما ما ماندیم که ماندیم. بچه ها با نگرانی خبر ها را پیگیری می کردند و فکر می کردیم اگر جنگ عراق و کویت شروع شود این جا می شود فراموش خانه و ماندگار می شویم. اسارت، با زندان خیلی فرق می کند. زندانی،مثلا حکم خورده پنج سال، ده سال. خودش را هم آماده کرده برای این مدت. با خودش کنار آمده که من این مدت را توی زندانم. این را برای خودش حساب کرده و بسته. اما اسیر حسابش فرق می کند. مثل مسافری می مانی که به زور سوارت کرده اند و مقصد را هم نگفته اند که کجاست. از مقصد هیچ خبر نداری. هر قدمی که جلو می روی با خودت می گویی ممکن است مقصد این جا باشد. یعنی خودت را نمی توانی تنظیم کنی برای هیچ مکانی، هیچ زمانی. پایان را وقتی نتوانی ببینی و نتوانی حدس بزنی؛ مقاومت خوبی می خواهد که بتوانی بایستی. حتی توی حرکتت دست کسانی را هم که دارند می افتند را بگیری. اواخر اسارت اکثر بچه ها این حالت را داشتند که واقعاً ساده نبود. فضای عراق دوباره شده بود یک فضای نظامی. رادیوی اردوگاه که روشن می شد؛ اطلاعیه روی اطلاعیه. برنامه های عادی شان شده بود (نشید)های عراقی که سرودهای ملی بود یا در وصف صدام می خواند.«ایها الجیش البطل، ایها الشعب البسل» این اواخر بچه ها دیگر خیلی هایش را از حفظ شده بودند بس که یک سره پخش می شد. هر نیم ساعت یک ساعتی هم برنامه ها قطع می شد و اطلاعیه شورای فرماندهی انقلاب شان پخش می شد. تاریخ دقیقش را یادم نیست ولی فکر می کنم بیست و چهارم مرداد بود که دوباره رادیوی اردوگاه را روشن کرده بودند و دائم اعلام می کردند تا دقایقی دیگر اطلاعیه مهمی از طرف سید الرئیس صدام حسین پخش می شود. برایمان خیلی مهم بود. می گفتیم احتمالاً می خواهد دستور عملیات برای جنگ   صادر کند و دارد زمینه سازی می کند. رادیوی خودمان هم هیچ چیزی نمی گفت و خبر نداشتیم موضع ایران توی این جنگ احتمالی چیست. اما خودمان این تحلیل را داشتیم که اگر در منطقه جنگی بشود؛ احتمالاً ایران هم خواه نا خواه درگیر خواهد شد. به هر حال وقتش رسید و اطلاعیه را خواندند. صدام بیانیه ای داده بود خطاب به آقای هاشمی رفسنجانی و توی این بیانیه ایشان را أخ العزیز یعنی برادر عزیز خطاب کرد. تعجب کردیم. همیشه بیشترین اهانت وحمله های تبلیغاتی شان متوجه ایشان بود حتی در هجو وتوهین به ایشان ترانه ساخته بودندو حالا این طور خطاب کردن آقای هاشمی اونهم ازطرف صدام  خیلی عجیب بود برایمان. توی متن این اطلاعیه هم آمده بود که صدام قطعنامه ی ۱۹۷۵ الجزایر را پذیرفت و خودش را ملزم به اجرای مفاد آن می داند . بچه ها همین طور مات و مبهوت همدیگر را نگاه می کردند. درست خلاف آنچه انتظار داشتیم را شنیدیم. از ساعت ده یازده صبح زمینه چینی کرده بودند واین اطلاعیه ساعت دو وسه بعد از ظهر پخش شد . دوباره توی آن شرایط مبهم سر نوشت، نورامید زنده شد. حتی توی اطلاعیه های بعدی که فردا پس فردای آن روز بود، کاملاً به آزادی اسرا هم اشاره شده بود و گفته بود مفاد قطعنامه از فردا قابل اجرا ست . دو سه روز مانده بود به آزادی. این بار کم کم فهمیدیم که دیگر قضیه آزادی جدی است. اوضاع اردوگاه دیگر عادی نبود. اعلام کردند که آزادی اسرا از اردوگاه های موصل شروع می شود. توی آن چند روز رفتار نگهبان ها هم زمین تا آسمان فرق کرده بود. آن ها هم خوش حال بودند. می گفتند «شما برین، ما هم منقضی می شیم.» اصلاً نارحت نبودند که چرا صدام این طور با ذلت شرایط ایران را پذیرفت. بیست و ششم مرداد شنیدیم که اولین سری اسرا آزاد شدند. ما اردوگاه موصل ۴ بودیم و گفتند سومین گروه شمایید. دو سه روز آخر، زمین فوتبال خالی بود. هیچ کس برای بازی نمی رفت. همه داشتند با هم خداحافظی می کردند و حلالیت می طلبیدند. کسانی که احیانأ باهم حرفشان شده بود یا قهر بودند آشتی می کردند، همدیگر را بغل می گرفتند و گریه می کردند. از یک طرف به خاطر آزادی خوش حال بودیم و از طرف دیگر یک چیز دلمان را حسابی می سوزاند. تصور این که بر می گردیم به ایران و امام (ره) دیگر در بینمان نیست، خیلی آزارمان می داد. داغ امام (ره) هنوز توی دل بچه ها خاموش نشده بود.

 

نقل از کتاب دوره در های بسته مجموعه خاطرات حاج لطف الله صالحی

 

 

* آ

اضافه کردن دیدگاه جدید