درمان با کمترین امکان

۱۳۹۵/۰۴/۱۳

سلام خدمت دکترمجیدعزیز

واقعا" خداوند به ما آزاده های مجروح لطف زیادی کرد که دکترمجید را برای ما در اسارت فرستاد همیشه به یاد این مرد بزرگ هستیم. یادم هست وقتی که من راازبیمارستان الرشیدبه اردوگاه عنبر آوردند، سال ۶۲ گرمای شدید و درد و ضعف من واقعا" بی حال روی زمین افتاده بودم. چون که ازناحیه پای چپ ودست راستم داخل گچ بودوچندجای بدنم گوشت اضافه آورده بود. چون که دکتر عراقی اصلا" بخیه نکردند.

 

 سرزانوی پایم که داخل گچ بود، بدجوری گوشت اضافه آورده بود و ترکش هم داخل لگنم بود. شماتصورکنیدکه دکترمجید بدون داروی بیهوشی چندجای بدن من رامعالجه کرد. از درآوردن ترکش و برداشتن گوشت اضافه و... فقط یادم هست یک آفتابه آب داده بود، دست حسین قماشچی عزیز و ایشان بصورت قطره قطره روی مغزسرمن می ریخت، تامن حداقل کمتردردبکشم. البته فکر دکتر عالی بود. شایدکسی باور نکند که دکترمجید باکمترین امکانات جان خیلی از آزادگان مجروح رانجات داد.

 

 ایشان زمستان وتابستان یک پالتونظامی داشت که همیشه می پوشید بخاطراینکه بتواند وقتی که میرود پیش دکترعراقی بتواند داروی بیشتر ازعراقی ها بردارد جهت مداوای بچه ها. چون که دکترعراقی حداقل دارو راهم نمی داد. ای کاش می توانستیم از دکتر مجید قدردانی کنیم.

 

 من ازبیمارستان الرشیدمقداری دارو از قبیل تیغ جراحی وسوزن ونخ بخیه ومقداری داروکه توسط امیدصالحی بچه اصفهان بود ازعراقی هاکش میرفت وداخل پای من که ازنوک انگشت تابالای سینه ام درگچ بود جاسازکرده بود و امید ازاوضاع بیمارستان اردوگاه عنبرمطلع بود وچون که قبل ازمن اسیرشده بود وعربی هم بلدبود وقبلش هم دراردوگاه بود ازهمه چیزاطلاع داشت. خیلی بچه زرنگ و نترس بود ومن داروهارا آوردم اردوگاه وعراقی هاکه چندبارمن راتفتیش کردند، متوجه چیزی نشدند.

 

 زمانی که من را آوردن جلوی درب بیمارستان، من ازفارسی صحبت کردن ومشخصاتی که امیدگفته بود، دکتر راشناختم وبه ایشان گفتم داستان راکه ای کاش نگفته بودم. چونکه جاسوسی بنام ح  ش که بچه جوادیه تهران بودشنید وازسربازعراقی اجازه گرفت که من راتفتیش کند. دقیقا" نشست وپنبه های داخل گچ را دراورد وتمام داروهارابرداشت وبه عراقی هانشان داد. البته قبلش خیلی دکترازاین آقاخواهش کردکه فلانی بیخال شو ولی این آقابخاطر چندنخ سیگارمن و دکتر رابه عراقیها فروخت وکارخودش راکرد.

 

 آن وقت ورق عوض شد. من که روی زمین افتاده بودم وتوان دفاع وهیچ کاری رانداشتم، سربازان عراقی من را می زدند که این داروها را چه کسی به توداده؟ بیشتر به خاطر اینکه مبادا کار افراد حزب والدعوه عراق باشد بازدکترمجیدکلی خواهش والتماس کرد که دیگه من رانزنند ولی در آنجا بودکه دستوردادندکه گچ پای من رابشکافند و با وحشی گری تمام این کار را کردند و دوباره پای من شکست وهمان مسئله باعث شدکه ۴ سانت کوتاه بشود.

 

 چون که در اردوگاه امکانات گچ گرفتن نبود فقط دکتر آتل بست و بعدازتنبیه من رابردن حمام. آنجابودکه خداخیربدهدبه دوستان آزاده قدیمی که درخدمت بچه های مجروح بودند. یادم هست حسین قماشچی که بچه زنجان بود یواش گفت حواست باشد. اینجا جاسوس هست. هرحرفی رانزنی. ان وقت متوجه شدم که چه خبرهست! البته بعدا که امید را آوردند اردوگاه و زمانی هم باهم بودیم. داستان راگفتم بنده خداکلی معذرت خواهی کردکه چرایادش نبوده که به من بگویددراردوگاه هستندافرادی که جاسوسی می کنند.

 

بله ازماست که برماست وگرنه دشمن ماانقدرهم باهوش و زیرک نبود. البته بعدا"همین آقاجاسوسه آمد ازمن معذرت خواهی کند وگفت شرمنده من مامور ومعزور ومجبورهستم که این کارهارابکنم. من هم گفتم چرادیگران این کارها رانمی کنند. چراتو؟

 

 

*ک/

اضافه کردن دیدگاه جدید