شب های بی آسمان(۱۲)

۱۳۹۵/۰۹/۰۷

 

داستان یازدهم این کتاب با عنوان « تونل وحشت » در «شب های بی آسمان(۱۱)» تقدیم شما علاقمندان عزیز شد. اینک داستان دوازدهم با عنوان « خمینی رهبر» تقدیم شما عزیزان می شود:

 

 

خمینی رهبر 

حالا دیگر غروب بود و ماهنوز یک لقمه غذا عایدمان نشده بود . تنمان کبود بود و رمق حرف زدن نداشتیم . بیشتر از همه ، زخم پایم که در اثر ضربه ی کابل ها سر باز کرده بود ، دلم را رعشه رعشه می کرد . هر کدام در گوشه ای افتاده بودیم . کاری به کار هم نداشتیم ؛ فقط گاهی به هم نگاه می کردیم .

برادران اسیری که قبل از ما به اردوگاه آمده بودند و در سلول کناری قرار داشتند ، از سهمیه ی خودشان و از بالای دیوار ، مخفیانه به ما نان و آب دادند ؛ ولی دستهایمان را انگار بی حسی زده بودند ؛ توان لقمه گرفتن نداشتیم . کمی که زمان گذشت ، به هر شکل ممکن چند لقمه ای گرفتیم و هر لقمه را با جرعه ای آب فرو دادیم.

همان غروب روز اول که افسر عراقی با سربازانش برای آمار گرفتن به داخل آسایشگاه آمد ، ابراهیم آجرلو را به عنوان ارشد انتخاب کرد و گفت : تو باید وقتی ما می آییم ؛ دستور  خبردار بدهی . ساعتی بعد که آمدند برای آمار گیری ، ابراهیم خبردار داد و بقیه خواسته یا نا خواسته ، انگار که در اردوگاهی در اهواز باشیم ، فریاد الله اکبر خمینی رهبر سر دادیم.

سربازان عراقی هم درنگ نکردند ؛ همه را به شدت کتک زدند و با غیظ و ناراحتی از آسایشگاه بیرون رفتند . بعد که عراقی ها رفتند ؛ شاید برای اولین بار در طول آن چند روز خنده مان گرفته بود . آن کتک برای من یکی ، خیلی شیرین بود .

اضافه کردن دیدگاه جدید