شب های بی آسمان(۳۰)

۱۳۹۵/۱۱/۰۵

 

داستان سی وپنجم این کتاب با عنوان « سجده ممنوع » در «شب های بی آسمان(۲۹)» تقدیم شما علاقمندان عزیز شد. اینک داستان سی وششم با عنوان« سفره ی بهمن » تقدیم شما عزیزان می شود:

 

 

سفره ی بهمن

 

روزها یکی پس از دیگری سپری می شد .شب هایی که پر از کابوس های گونان و لبریز از ترس و وحشت و اضطراب بود . گاهی خواب وطن را می دیدم ؛ خواب خانه و مادر ، پدر و برادر و محبت یک دانه خواهر و ..

این گونه بود که آرزوی آزادی و بازگشت به وطن به رویا بدل شده بود و انگار آن چه از گذشته و موطن به خاطر داشتیم ، همه خیال و اوهام بود . پنداری وطن و خانه و مدرسه و آزادی ، افسانه ای بود که بیشتر درسر شبی در لا به لای قصه ای از زبان پیر زنی نود ساله شنیده بودیم . چه شب ها که تا صبح از دندان درد و سر درد و ده مرض دیگر خواب به چشممان نرسیده بود و چه روزها که در آرزوی یک آب تنی ساده ، با یک لقمه خوراک لذیذ و یا جرعه ای آب گوارا حسرت به دل مانده بودیم...

با این همه امید ، این سرمایه ی ارزشمند آدمیزاد ، به ما می گفت که آن چه از گذشته به خاطر دارید، هرگز افسانه نبوده و بلکه واقعیتی است که با هیچ پاک کننده ای محو نخواهد شد . به ما می گفت که شماها هیچ کدام بی هویت نخواهید بود و دیر یا زود به آن چه که باید خواهید رسید ؛ پس صبر پیشه کنید و به خدا امیدوار باشید . مخصوصا آن لحظه ها که سر از سجده های طولانی برمی داشتیو یا وقتی دستی نحیف و ضعیف ، خدا را به استمداد می طلبید  و دلی لرزان چون کوزه های خشک و آب ندیده هزار ترک بر داشت و چشمه ی اشک جوشیدن می گرفت ، به قدری حس آزادی قوی می نمود که فکر می کردی کسی شاه کلید به دست ، پشت در سلول مشغول باز کردن قفل های سیاه آهنی است و تا لحظاتی دیگر آن در پوسیده ی آهنی قیژ کنان گشوده خواهد شد و برگ دفتر آزادی ورق خواهد خورد .

وقتی قصه این می شد ، برای اقناع دلمان هم که شده باید کارهایی می کردیم ؛ مثلا حالا دیگر بهمن ۱۳۶۷ بود و ما باید می دانستیم که آن ایام در موطن عزیزمان چه خبر است . مگر می شد که ما به آزادی بیندیشیم و به دهه ی شکوهمند فجر و روز آزادی میهن از از چنگال نوکران اجنبی ها بی تفاوتی نشان دهیم ؟

اما ما که نه پرچم سه رنگ وطن را با خود داشتیم و نه بیرق سبز و سرخی با عبارت فاطمه و حسین ، پس باید به هر میزان که بضاعت داشتیم ، از خود مایه می گذاشتیم و برزخم های دلمان التیام می نهادیم . به هر دری زدیم و هر فکری کردیم ؛ اما هرچه تلاش کردیم ، نفهمیدیم برای ادای دین به دهه ی فجرچه باید بکنیم .در نهایت به فکرمان رسید که اقلا با یک سفره ی وحدت نیتمان را بر آورده کنیم .روال همیشگی این بود که تمامی شصت و شش نفرافراد آسایشگاه ، به شش گروه یازده نفره ی غذایی تقسیم شده بودند و هر گروه با هم غذا می خوردند ؛ اما رسم سفره ی وحدت خیر و برکت زیادی داشت و هراز گاهی به مناسبتی برگزار می شد و این رسم تا آخر اسارت باقی ماند .

یک نفر به نام بهرام که اهل تسنن بود و در آسایشگاه ما حضور داشت معمولا به سر سفره ی وحدت نمی نشست و به تنهایی غذا می خورد . روزی که برای جشن ۲۲ بهمن سفره کشیده بودیم هم همین اتفاق افتاد و بهرام جدا از جمع مشغول خوردن شد . این موضوع برای همه بچه ها آزار دهنده بود . بارها به این موضوع فکر کرده بودم که چرا باید ما مسلمان ها این همه با هم مشکل داشته باشیم که حتی در اسارت هم نتوانیم همدیگر را تحمل کنیم ؟

آن روز بهرام در جمع ما و پای سفره ننشست ؛ جدا از جمع در گوشه ای نشسته بود و غذا می خورد . درست وقتی همه پای سفره وحدت نشسته بودیم ناگهان گنجشکی روی تهویه (هوا کش) نشست و شروع کرد به آواز خواندن . بهرام هم مجذوب آواز گنجشک شده بود .گنجشک بیرون آسایشگاه و پشت پروانه دستگاه تهویه واقع شده بود ؛ اما می شد او را دید .بهرام آنقدر شیفته اش شده بود که فراموش کرد تهویه روشن است ؛ بلند شد و بی اختیار دستش را به طرف گنجشک برد . تا ما خواستیم چیزی بگوییم، پروانه تهویه دست او را زد و مثل برق گرفته ها روی زمین نشست و سرش را پایین انداخت . بچه ها سریع به سراغش رفتند و دلداری اش دادند . وقتی متوجه شدیم که ضربه کاری نبوده و زخم عمیقی در کار نیست ؛ خدا را شکر گفتیم. بعد هم با بهرام شوخی کردیم و حسابی خندیدیم .

 

پایگاه لطلاع رسانی پیام آزادگان

 

اضافه کردن دیدگاه جدید