شب های بی آسمان(۳۲)

۱۳۹۵/۱۱/۱۰

 

داستان سی وهفتم این کتاب با عنوان « چهل و پنج ساله ها یک طرف » در «شب های بی آسمان(۳۱)» تقدیم شما علاقمندان عزیز شد. اینک داستان سی وهشتم با عنوان« شورش »تقدیم شما عزیزان می شود:

 

 

شورش

 

سربازانی که تازه وارد اردوگاه می شدند به خاطر عدم آشناایی با فضا ، معمولا روزهای اول با اسرا رفتاری عادی و معمولی داشتند ؛ اما خیلی زود تحت تآثیر بعثی های قدیمی ، وحشیانه برخورد می کردند، حتی چون انرژی و توان بیشتری داشتند ، گاهی دست قدیمی ها را در خوشنت از پشت می بستند . چنان عرصه را بر اسرا تنگ می کردند که از دستشان جان به لب می شدیم .

یکی از روزها سربازجدیدی وارد اردوگاه شد و مستقیما به ساختمان شماره چهار آمد . در یکی دو روز اول با اسرا برخوردی عادی داشت ؛ مثلا می نشست درد دل می کرد که پسر عمویش در ایران اسیر و در اردوگاه« پرندک »تهران است ؛ حتی نامه ای  را که از ایران برای  خانواده اش فرستاده بود هم به اسرا نشان داده بود ؛ شاید روز دوم حضورش در اردوگاه بود که او را در طبقه دوم اردوگاه دیدم. نزدیک شدم و به او گفتم : «راست است که پسر عمویت در ایران اسیر است ؟» با آه و افسوس سری تکان داد و گفت :« بله !» گفتم :«می شود نامه اش را ببینم؟»

آن سرباز نامه پسر عمویش را به من نشان داد . آن را از دستش گرفتم و بوسیدم و برچشم گذاشتم . سرباز بعثی با تعجب نگاهم می کرد  ؛ اما مگر می شد نامه ای  از ایران آمده باشد و بند دلم را  پاره نکند؟! حتی اگر با زبان عربی و سربازی  از دشمن آن را نوشته باشد . فرقی نمی کرد؛ چون در هر حال بوی وطن می داد، یک نعمت به حساب می آوردم . به نظرم رسیده بود که آن سرباز به خاطر غم و اندوه پسرعموی اسیرش هم که شده ، اذیتمان نخواهد کرد؛ اما این یک توهم محض بود ؛ چون پس از  گذشت سه روز ، او هم چون دیگر سربازان بعثی بی رحم ترین و بهانه گیر ترین و پلید ترین سرباز قطعه ی چها رشد .طوری که اگر قدم می زدیم ،می گفت چرا قدم می زنی. اگر می ایستادی ، می گفت چرا می ایستی . در سایه قدم می زدیم ،  بهانه می گرفت ،در آفتاب قدم می زدیم   تشر می زد و هوار می کشید . ساعتی نبود که بهانه ای نگیرد و اسیری را  به باد رکیک ترین فحش ها و بدترین شکنجه ها نگیرد . کارمان به جایی رسیده بود که برای نابودی اش دست به دعا می بردیم . در نهایت چند روزی که گذشت ، معرفی اش کردند به قطعه دو و بلای  جان آن بیچاره ها شد .

حتی در ماه مبارک رمضان هم دست از رفتار پلیدش بر نمی داشت. در آخرین پنج شنبه ماه مبارک رمضان سال ۱۳۶۷، یکی از برادران اسیر را مورد اذیت و آزار و کتک شدید قرار  داده بود . جمعی از اسرا که دیگر خون به دل شده بودند ، برای تنبیه او برنامه ریزی کرده بودند و فردای همان روز که جمعه و روز قدس بود او را گوش مالی خوبی کرده بودند. تا خورده بود ، کتکش زده بودند ؛ طوری که سرباز کلاه خود را برداشته و فرار کرده بود . رفته بود و ماجرا را اطلاع داده بود . سربازان عراقی هم با باتوم وارد محوطه شدند و به سوی اسرای قطعه دوم حمله ور شدند . اسرا هم که می دانستند کتک مفصلی خواهند خورد ، مقاومتی به یاد ماندنی از خود نشان دادند .بعثی ها که انتظار چنین عکس العملی را نداشتند ، پا به فرار گذاشتند . محوطه بیرونی اردوگاه را محاصره کردند ؛ اما جرئت ورود به محوطه داخل را نداشتند . تا عصر همان روز کل ساختمان و حتی اردوگاه در دست اسرای قطعه ی دو بود و هیچ سربازی جرئت وارد شدن به اردوگاه را نداشت .

اسرا تمامی قفل درها را در چاه دستشویی انداختند ، جوراب های خود را بیرون آورده و در داخل آنها شن ریختند ، سپس دهانه ی جوراب ها را می بستند و به طرف عراقی ها پرتاب می کردند . حتی از  صابون های قالبی و دمپایی ها نیز استفاده می کردند .صحنه عجیبی بود که نظیرش را تا آن روز ندیده بودیم . آتش فشانی از خشم را شاهد بودیم که هیچ کس و هیچ چیز جلو دارش نبود . از دست ما و اسرای دیگر قطعه ها هم کاری برنمی آمد که همتی کنیم وکمکی ، فقط از پشت پنجره ها و میله ها نظاره گر بودیم . به نظر می رسید هیچ چیزی آنها را آرام نخواهد کرد  .

این ماجرا تا عصر ادامه پیدا کرد . فرمانده کل اسرای استان الانبار که از فرماندهان بعثی بی رحم و مکار بود ، وارد اردوگاه شد .او در رفتاری که بیشتر به شیوه های عمر وعاص شباهت داشت ، دست های خود را به نشانه تسلیم بالا گرفت و با همین ترفند توانست اسرا را تا حدودی آرام کند . بعد که با این حیله فتیله ی خشم بچه ها را کمی پایین کشید ، همه ی اسرای قطعه دوم را جمع کرد و گفت :

 من به تک تک شماها قول شرف می دهم که آن سرباز خاطی را که باعث این شورش  شده ، به استخبارات معرفی و مجازات کنم.

با همین وعده های دروغینی که به اسرا داد ، همه را فریفت ؛ سپس از اسرا خواست به داخل سلول ها ی خود برگشته  واز بین خودنمایندگانی را برای پیگیری مشکلات انتخاب کنند. قول شرف داد که در اسرع وقت مشکلات را برطرف کرده و به خواسته های اسرا سریعا جواب بدهد .

با این ترفند توانست اسرا را در داخل سلول ها برگرداند . پس از آن که بچه ها به داخل سلول های خودشان رفتتند ، درهای سلول را از بیرون بستند . زمان زیادی نگذشته بود که از هرآسایشگاه سه نفر را به عنوان نماینده بیرون آوردند و آن ها را به ساختمان فرماندهی  بردند . به رغم قول قرارهایی که گذاشته بودند ، نمایندگان اسرا را عاملان اصلی شورش قلمداد کردندو آنها را با زبان روزه ، تا پای مرگ کتک زدند . بعثی ها حتی ادعا کرده بودند که شماها این برنامه را به خاطر روز قدس اجرا کرده و به حساب خود خواسته اید با ایران هم نوایی کنید .

بقیه اسرا را هم درون سلول های خود با وجودی که روزه بودند ، ۴۸ساعت بدون آب و غذا زندانی کردند .

 

پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان

اضافه کردن دیدگاه جدید