عطر بهشت / خاطرات آزادگان

۱۳۹۲/۰۸/۰۷

روزهای اول اسارت است. اکثر برادران زخمی و مجروح هستند. اردوگاه حال وهوای جبهه را دارد. امكانات ساده و ابتدايي هر آسايشگاه بسيار كم است. فقط هشت جفت دمپايي براي شصت نفر اسير در هر آسايشگاه وجود دارد كه بچه‌ها آن‌ها را به افراد مجروح اختصاص داده‌اند و بقيه با پاي برهنه در محوطه قدم مي‌زنند. وسيله‌اي براي جلوگيري از عفونت جراحت‌ مجروح‌ها وجود ندارد. افرادی که مقداري به مسائل پزشکی آشنائی دارند، مشغول ضد عفونی كردن زخم‌ها با آب نمک، و باندپيچي اوليه هستند و ترکشهای سطحی را بیرون می‌آورند.

صداي آه و نالة جانكاه و مظلومانة جانبازان از گوشه، گوشه آسايشگاه شنيده مي‌شود. هر روز تعدادي از افراد مجروح به علت عدم رسيدگي عراقي‌ها جان مي‌دهند و به لقاءلله مي‌پيوندند. همه چيز آشفته است. قلب تمام اسرا از اين وقايع روزانه به تنگ آمده ولي چاره‌اي جز صبر و توسل نداريم. توسل تنها راه نجاتي است كه در اين شرايط بحراني به ذهن ما شيعيان مي‌رسد. همه دست به دامن اهل‌بيت(ع) شده‌اند تا با كرامت‌شان نجاتمان دهند.

هر روز قبل از اذان مغرب دعاي وحدت و زيارت عاشورا مي‌خوانيم و براي امام زمانمان دعا مي‌كنيم و ياري‌شان را از تمام وجود مي‌طلبيم. اين روزها نماز اسرا حال و هواي ديگري دارد. هيچ كس به فكر خودش نيست.

امروز حال یکی از برادران، شديداً وخيم بود. نتوانست براي آمار بيرون بيايد. با هزار خواهش و تمنا از سرباز عراقي درخواست كرديم كه به آسايشگاه بيايد و او را ببيند تا بلكه از آمدنش به صف آمار صرفه‌نظر كند. سرباز آمد و او را ديد و بي‌اعتنا به وضعيت وخيم او دوباره بازگشت. آمار كه تمام شد، به آسايشگاه رفتيم. صداي بريده، بريدة اسير كه فقط ذكر «يا صاحب‌الزمان» را زمزمه مي‌كرد، به گوش مي‌رسيد. نفسش به سختي بالا مي‌آمد. مي‌دانستيم كه در حال جان دادن است. از دست هيچ كس كاري ساخته نبود. بچه‌ها دور بسترش جمع شدند. بدون هماهنگي قبلي يكي از آن‌ها آهسته شروع به خواندن دعاي توسل كرد. بلافاصله بقيه نيز با او هم‌نوا شدند. نیت این بود که آسانتر جان بدهد.

معلوم نبود چه کسی دعا را می‌خواند. افرادي که بیشتر مأنوس بودند دعا را بلندتر مي‌خواندند و سعی داشتند كه جمله‌ای جا نیفتد ولی دعا خوان مشخص نبود. همه با هم ناله و گریه می‌کرديم. روضه‌خوان نیاز نبود. ذكر مصیبت احتیاج نبود. مدت‌ها بود كه در كنار شهدا بوديم و در لحظات آخر، سرشان را به دامن مي‌گرفتيم.

دعا كه به وسط رسید، گریه‌ها و ناله‌ها و اشکها اوج گرفت. كمي بعد، بقیه آسایشگاه‌ها هم با ما همراه شدند. صداي دعاي توسل از همه جا به گوش مي‌رسيد. اما صدای برادر مجروح لحظه به لحظه ضعيف‌تر مي‌شد؛ ناله‌هايي كه به سختي و با فاصله، اين ذكر را تكرار مي‌كردند: «يا صاحب‌الزمان....يا صاحب‌الزمان.»

ناگهان عطري خوشبو و روحاني تمام فضا را دربرگرفت. هيچ كس نمي‌دانست اين عطر دل‌انگيز از كجا مي‌آيد. اسرا به خواندن دعا ادامه مي‌دادند. دعا كه به قسمت «يا وصي‌الحسن والخلف الحجه...» رسيد، همه براي تعظيم و تكريم بلند شدند و دست‌ها را روي سر گذاشتند. صداي ندبه اسرا، سرباز عراقي‌ را تا پشت در آسايشگاه كشاند. متوجه عطر خوشبوي بهشتي شده بود. بلند، بلند از اسرا درخواست مي‌كرد كه از آن عطر به او هم بدهند. اسرا به دعاي خود را ادامه مي‌دادند. كسي از آن عطر نداشت تا سرباز را ساكت كند. سرانجام كار سرباز به التماس و قسم كشيد كه اگر از آن عطر به او بدهيم هر كمكي بخواهيم به ما خواهد كرد اما درخواستش بي‌پاسخ ماند.

دعا كه به انتها رسيد، از شدت بوي عطر هم كاسته شد تا اينكه كاملاً محو گرديد. ديگر از برادر مجروح صدايي نمي‌آمد اما چشمهايش باز بود. ناباورانه رو به اسرا كرد و گفت: «كمكم كنيد تا بلند شوم و وضو بگيرم. مي‌خواهم نماز اول وقت را همراه وليّ‌زمانم بخوانم. ايشان اينجا بودند و مرا شفا دادند. وعده بهبودي را نيز به همه مجروحين و مريض‌ها دادند. به همه شما سر زدند و تمامتان را مورد تفقد قرار دادند. ديگر كسي نمي‌ميرد، همه خوب مي‌شوند. اينها را خودشان به من گفتند. من ايشان را ديدم.»

با گفتن اين كلمات، گريه‌ها و ناله‌ها دوباره شروع شد و اميدها جان گرفت. آن فرد نيز در حال خودش نبود. از جايش بلند شد و وضو گرفت. ديگر نشاني از درد در وجودش ديده نمي‌شد. باورمان نمي‌شد كه تا چند دقيقه پيش در حال احتضار بوده. نمازش را بدون كمك ديگران خواند و هم‌اكنون هم در حال در حال انجام امور شخصي خويش است.

راوي: حسين عسگري