مصاحبه با آزاده‌ای که ۸۴ ماه اسارت کشید

۱۳۹۸/۰۵/۲۲
مصاحبه با آزاده حسین غفوریان؛

حسین غفوریان

 متولد: ۱۳۴۲/۰۳/۰۴ در مشهد

تاریخ اعزام: سال ۱۳۶۰

تاریخ اسارت: ۱۳۶۲/۱۲/۰۴

مدت اسارت: ۸۴ ماه

درادامه مصاحبه ما با این رزمنده و آزاده عزیز را می‌خوانید:

  • در کدام عملیات و چگونه اسیر شدید؟
  • در عملیات خیبر در شهر علقمه داخل شهر رفته بودیم که توسط مردم اسیر شدیم. ما وارد شهر شده بودیم و قرار بود که یک گردان پشتیبانی به ما برسند که نتوانستند. آن‌جا یک‌سری از بچه‌ها شهید شدند و زمانی که خواستیم برگردیم، بلدچی ما که از خود علقمه بود-که خودش نیز اسیر شد- ما را از کوچه‌ها داشت می‌برد که مردم جلوی ما را گرفتند و اسیرمان کردند.
  • چند سال و در کدام اردوگاه‌ها حضور داشتید؟
  • ما بچه‌های خیبری کلا ۶ سال و نیم در موصل ۲ بودیم. فقط یک تعدادی را جدا کردند و الباقی بعنوان چهارمین گروه اسرا در ۲۹/۵/۱۳۶۹ به ایران بازگشتیم.
  • خبر آزادی اسرا را از چه کسی شنیدید و موقع شنیدن خبر چه حسی داشتید؟
  • خبر آزادی را سربازها به ما دادند. بعد از قطعنامه که بچه‌ها احساس کردند که احتمالا به آزادی برسیم ولی دو سال طول کشید تا سربازهای عراقی به ما خبر دادند که تبادل اسرا بین ایران و عراق به توافق رسیده است. باز هم بچه‌ها امیدی نداشتند تا اینکه چشم‌ها را بستند و از اردوگاه بیرون بردند، به یقین رسیدیم که آزاد می‌شویم. آن زمان بالاخره خوشحال بودیم که بعد از ۷ سال اسارت و دل‌تنگی وطن و خانواده به کشورمان بازمی‌گردیم. اما یک دل‌نگرانی نیز بود آن‌هم فوت امام بود که ناراحتی و غم زیادی برای ما داشت و جای ایشان خالی بود.
  • با شنیدن خبر امضای قطعنامه چه حسی داشتید؟ آیا احتمال آزادی می‌دادید؟
  • بله ما امیدوار شده بودیم و آدرس و شماره تلفن به یک‌دیگر می‌دادیم اما این دو سال برای خیلی از بچه‌ها سخت گذشت.
  • هنگام بازگشت به ایران، بین اسرا چه شور و حالی وجود داشت؟
  • بین بچه‌ها خوشحال غیرقابل وصفی وجود داشت. من هر زمانی که فیلم بازگشت اسرا را می‌بینم شور و شوق زیادی دارم و باز هم برایم تازگی دارد. یک حال و هوای عجیبی بین بچه‌ها بود که بالاخره بعد از چندین سال به وطن برمی‌گردند. از طرف دیگر نیز غصه نبود امام بود و تمام این‌ها با هم بود و واقعا توصیف آن سخت است.
  • برخورد متقابل شما و خانواد بعد از چند سال اسارت چگونه بود؟
  • خانواده برخوردشان بعد از ۷ سال برخورد عالی و خاص بود. پدر، مادر، برادر و خواهر استقبال بی‌نظیری کردند. البته ما تا ۱۱ ماه مفقود بودیم ولی بعد از آن صلیب سرخ آمد ثبت‌ناممان کرد و خانواده‌ها خبردار شدند. با خانواده‌ ارتباط داشتیم و نامه ردوبدل می‌کردیم.
  • اگر خدای‌ناکرده دوباره جنگی شکل بگیرد شما چه‌کار می‌کنید؟
  • صد درصد با تمام وجود شرکت می‌کنم. الان غبطه می‌خورم که آن‌زمان شهادت را نمی‌شناختم. الان می‌دانم که چه افتخاری بود که نصیب بعضی از بچه‌ها شد و غبطه می‌خورم که قسمت من نشد. آن‌زمان چیزی نداشتم اما الان بچه و نوه دارم اما با دل و جان حاضرم که بروم. چه چیزی از این بهتر؟ انسان مدتی می‌خواهد در این دنیا زندگی کند، چه افتخاری بهتر از این که با شهادت برود. الان حتی بیشتر از آن موقع بر عقاید و آرمان‌هایمان هستیم. حتی چشممان بازتر از آن موقع شده است. آن موقع شوق و ذوق جوانی بود اما الان با درک و فهم بهتری ورود می‌کنم و باید برویم و به وظیفه‌مان برسیم.

 

اضافه کردن دیدگاه جدید