مصاحبه با آزاده سرافراز حسین حسینی؛

۱۳۹۸/۰۵/۱۲
آزادگان - پیام آزادگان - آزادگان ایران - اخبار آزادگان - آزادگان سرافراز - مصاحبه با آزادگان - مصاحبه - سالروز ورود آزادگان - آزاده حسین حسینی

آزاده حسین حسینی سرهنگ بازنشسته ارتش
متولد: ۲۲/۱۱/۱۳۳۷ در آبادان
تاریخ اعزام: ۱۰/۷/۱۳۶۳
تاریخ اسارت: ۳۱/۶/۱۳۶۷
مدت اسارت:۲۷ ماه
درادامه مصاحبه ما با این رزمنده و آزاده عزیز را می‌خوانید:
+در کدام عملیات و چگونه اسیر شدید؟
ما در روز ۳۱/۶/۱۳۶۷ بعد از قبول قطعنامه ازطرف ایران، به‌دستور رده بالاتر از رودخانه دویرج عبور کردیم و آن‌طرف رودخانه موضع گرفتیم تا زمانی‌که قطعنامه پذیرفته می‌شود، یک برگ برنده دست ما باشد. آن‌جا عراقی‌ها ما را محاصره کردند که قصد درگیری داشتیم اما ازطرف رده بالاتر دستور دادند که به ‌هیچ‌وجه حق درگیری و تیراندازی ندارید و حتی خبر تا پیش امام هم رفته بود و ایشان نیز دستور دادند که حق درگیر شدن و تیراندازی ندارید. گفتیم ما را دارند اسیر می‌کنند، گفتند اشکالی ندارد اگر اسیر بشوید هم نباید تیراندازی کنید و ما نیز کاری نکردیم و اسیر عراقی‌ها شدیم.
+چند سال و در کدام اردوگاه‌ها حضور داشتید؟
بنده حدود ۲۷ ماه در اسارت بودم که چهل روز آن را در پادگان الرشید، دو سال در پادگان تکریت۱۹ و سه ماه آخر را نیز در پادگان ۹ الرمادی بودم.
+خبر آزادی اسرا را از چه کسی شنیدید و حس شما در آن لحظه چه بود؟
آن لحظه من در زندان انفرادی بودم. چند ماه قبل از آن قصد فرار داشتیم که ما را گرفتند و به دادگاه رفتیم و در آنجا به ۶ماه زندان انفرادی محکوم شدم. در زندان انفرادی بودم که گفتند صدام می‌خواهد بیانیه خیلی مهمی بدهد. زندان من پشت اردوگاه خودمان بود که یکهو دیدم اردوگاه روی هوا رفت و چند دقیقه بعد از آن دو نفر از سربازهای عراقی و دو نفر از بچه‌های خودمان آمدند و گفتند آزاد شدی. گفتم جریان چیست؟ گفتند که صدام گفته است از پس‌فردا تبادل اسرا را شروع می‌کنیم. اما تبادل اسرا که شد، اردوگاه ما به‌خاطر این که حدود ۴۰۰نفر افسر بودند، همه را آزاد نکردند. هرروز ۱۰ نفر را می‌بردند تا گروه آخر که حدود ۶۰نفر بودند، همه می‌گفتند پس حسین چرا نمی‌آید؟ می‌گفتند باید با گروه آخر برود. گروه آخر که می‌خواستند آزاد بشوند، گفتند که ما نمی‌رویم تا حسینی هم آزاد شود. فرمانده اردوگاه ما سرگردی به اسم احمد بود، گفت که من می‌توانم تمام شما ۶۰نفر را نگه‌دارم اما ایشان را نمی‌توانم آزاد کنم چرا که دستور از بغداد آمده که باید بماند. فقط گذاشت که با من ملاقات کنند. من هم دیدمشان و انگشتری را که در اردوگاه از چشم بعثی‌ها پنهان کرده بودم را به یک دوستی به اسم مصطفی دهقان‌نژاد دادم که به خانواده‌ام برساند و بدانند که زنده‌ام. بعد بچه‌ها رفتند و من ۳ روز در آن اردوگاه تنها بودم. بعد از سه روز من را به اردوگاه ۹ الرمادی بردند. آنجا ۲۳۸ نفر دیگر نیز بودند. تعدادی از اسرای ۱۰ ساله و بچه‌های اردوگاه ۱۱ نیز بودند. ما ۳ ماه آنجا بودیم تا وزیر خارجه وقت عراق به ایران آمد، بعد از آن آقای ولایتی که وزیر خارجه ایران بود نیز به بغداد سفر کرد و سه روز بعد از سفر ایشان آزاد شدیم و با یک هواپیمای عراقی به فرودگاه مهرآباد آمدیم.
+با شنیدن خبر امضای قطعنامه چه حسی داشتید؟
ما آن موقع هم خوشحال و هم ناراحت بودیم. یک حس دوگانه‌ای داشتیم. ما گفتیم که اولا دستور امام است، گفت بجنگید، جنگیدیم و حالا می‌گوید نجنگید، نمی‌جنگیم. اما وضع کشور بسیار بد و بهم‌ریخته بود و مجبور بودیم.
+هنگام بازگشت به ایران، بین اسرا چه شور و حالی وجود داشت؟
آن ۲۳۸ نفری که آنجا بودند، ازطرف عراقی‌ها به رب‌المشاکل معروف بودند. آن‌ها کسانی بودند که در مدت اسارت مشکلات زیادی برای عراقی‌ها به‌وجود آورده بودند و زیر بار حرفشان نمی‌رفتند و حتی درگیری به‌وجود می‌آوردند. حتی روز آزادی و برگشت به ایران نیز بچه‌ها با عراقی‌ها درگیر شدند. اکثرا نیز بچه‌های جوان بسیج بودند و داغ بودند. اما کاردار سفارت ایران در بغداد آمد صحبت کرد و گفت: دیگر کاری نکنید درست نیست موقع تبادل و صلح درگیری به‌وجود بیاورید. موقع برگشت نیز همه خوشحال بودیم چرا که همگی زمان زیادی بود که اسیر بودند و خوشحال بودند که به خانه و وطن برمی‌گشتند. از این تعداد ۲۳۸ نفر، ۲۰۰ نفر آنها مفقودالاثر بودند و کسی از آن‌ها خبری نداشت بالطبع از این اتفاق خوشحال بودند.
+از چه زمانی امید به آزادی داشتید؟
از ابتدا که در دل همه امید بود اما به‌خاطر نبود تلویزیون و رادیو، هیچ خبری از جایی نداشتیم و فقط دو روزنامه از خود عراق برای ما می‌آوردند که فقط مربوط به خودشان بود. اما خب امید در دل‌هایمان وجود داشت و می‌گفتیم که دنیا هیچ‌وقت اینگونه نمی‌ماند. آزاد بودیم، اسیر شدیم و دوباره آزاد می‌شویم. فقط برای گذر زمان، خودمان را به کارهای مختلفی مانند زبان‌آموزی و ورزش صنایع دستی و چنین چیزهایی سرگرم می‌کردیم.
+برخورد متقابل شما و خانواده پس از چند سال چگونه بود؟
ما ابتدا قرار بود آزاد بشویم اما آزاد نشدیم. بعد تبادل تمام شد و سه ماه بعد از آخرین تبادل، ما ۲۳۸نفر بودیم که آزاد شدیم. خانواده یک‌بار برای ما مراسم گرفته بودند اما آزاد نشدیم و بعد از سه ماه که آزاد شدیم، وقتی که به تهران به دیدار رهبری و رئیس‌جمهور آقای رفسنجانی رفتیم ما را بسیار تحویل گرفتند. بعد از آن فقط شماره تلفن خانه دایی‌ام را درخاطر داشتم که تماس گرفتم با زن‌دایی‌ام که صحبت کردم بسیار قربان صدقه‌ام رفت و بلافاصله به خانواده‌ام خبر داد. ما سه روز تهران بودیم و از تهران نیز با بچه‌های استان اصفهان با هواپیما به اصفهان آمدیم. اولین نفر نیز پدرم را دیدم، بعد مادرم و بعد از آن مادرخانمم بود. لحظه‌ای که پدرم را در آغوشم گرفتم بهترین لحظه بود.
+اگر خدای‌ناکرده دوباره جنگ شود، شما چه‌کار می‌کنید؟
من همین الان هم برای دفاع از کشورم آماده‌ام و هنوز هم در پادگان‌ها درس نظامی می‌دهم و به همه می‌گوییم که جنگ، دفاع از کشور، ناموس، دین و انقلاب است و باید بجنگیم. من به خیلی‌ها که می‌پرسند اگر دوباره جنگ شود جوان‌های امروز به جنگ می‌روند، می‌گویم چرا نروند؟ مثل آن موقع نیز می‌روند. آن موقع هم که همه نرفتند. ما حدود ۱میلیون فراری داشتیم و کل کسانی که جنگیدند نیز به ۵میلیون نفر نرسیدند و همه نبودند. اما الان مگر این‌همه مدافع مرزها و مدافعان حرممان نیستند؟ پس همگی باز می‌جنگیم.

اضافه کردن دیدگاه جدید