مصاحبه با آزاده سرافراز علی شاه‌نظری؛

۱۳۹۸/۰۵/۱۲
آزادگان - پیام آزادگان - آزادگان ایران - اخبار آزادگان - آزادگان سرافراز - مصاحبه با آزادگان - مصاحبه - سالروز ورود آزادگان - آزاده علی شاه نظری

آزاده علی شاه‌نظری

متولد: سال ۱۳۴۳ از گرگاب اصفهان

تاریخ اعزام: ۱۳۶۱/۰۱/۲۵

تاریخ اسارت: ۱۳۶۵/۱۰/۰۴

تاریخ آزادی: سال ۱۳۶۹

مدت اسارت: ۴۴ ماه اسارت

مصاحبه خواندنی موسسه پیام آزادگان با این آزاده سرافراز:

در کدام عملیات و چگونه اسیر شدید؟ در تاریخ ۳/۱۰/۱۳۶۵ عملیات کربلای پنج آغاز شد و ما در تاریخ ۴/۱۰/۱۳۶۵ در جزیره دجانیه به علت محاصره شدید دشمن به چنگ نیروهای بعثی عراق افتادیم و اسیر شدیم.

چند سال و در کدام اردوگاه حضور داشتید؟ حدود ۴۴ ماه در اردوگاه تکریت۱۱ در پادگان صلاح‌الدین عراق بودیم. البته حدود پانزده روز در بصره، سه روز در سازمان استخبارات عراق و چهل روز در الرشید بودیم. بعد به تکریت منتقل شدیم و آنجا ماندگار شدیم.

خبر آزادی اسرا را از چه کسی شنیدید و حس شما در آن لحظه چه بود؟ آن زمان در کل آسایشگاه‌های اردوگاه، یکی از آن‌ها تلویزیون داشت که تلویزیون عراق را نشان می‌داد. آنجا خبر آزادی یک گروه از اسرا را نشان داد که آنجا به‌صورت رسمی اطلاع یافتیم. اما قبل از رسانه‌ای شدن، خود نگهبان‌های بعثی به ما گفتند با مذاکراتی که دولت مرحوم رفسنجانی با صدام داشته، شما به زودی آزاد می‌شوید. این خبر قبل از این‌که تبادل شروع و رسانه‌ای شود به‌دست ما رسید. به‌علت این‌که ما جزو اسرای مفقودالاثر بودیم و ثبت‌نام نشده بودیم، در باورمان نمی‌گنجید که آزاد شویم. چون ابتدا فقط کسانی را آزاد می‌کردند که صلیب سرخ دیده بود. مثلا ۲۶/۵/۱۳۶۹ اولین گروه اسرای آزاد شده کسانی بودند که صلیب سرخ آن‌ها را ثبت‌نام کرده بود. ما اصلا ثبت‌نام نشده بودیم و فکر می‌کردیم اصلا نوبت ما نرسد. تصورمان این بود که تبادل فقط برای آن‌ها باشد. همیشه روزشماری می‌کردیم برای آزادی ولی استرس این را هم داشتیم که آیا ما آزاد می‌شویم یا خیر. تقریبا می‌توان گفت در یک خوف و رجا قرار داشتیم. هم امید داشتیم و هم بیم این‌که آزاد نشویم. لذا در آن اردوگاه که سخت‌ترین اردوگاه در عراق بود، تقریبا همه در تب و تاب بودند که آینده چه می‌شود. حتی تعهداتی را با خود می‌بستند که پس از آزادی به آن‌ها عمل کنند.

با شنیدن خبر امضای قطعنامه چه حسی داشتید؟ آیا احتمال آزادی می‌دادید؟ زمانی که قطعنامه در سال ۶۷ امضا شد، قطعنامه پایان جنگ بود اما صحبتی از آزادی اسرا داخل آن نبود. ما با شنیدن خبر پایان جنگ خوشحال شدیم و گفتیم که یکی از ثمرات صلح، آزادی اسرا است. اما همچنان در اردوگاه بودیم و هر شخصی غیر از سربازهای عراقی که وارد اردوگاه می‌شدند، از دکمه پیراهنشان تا بند کفششان را نگاه می‌کردیم که ببینیم آیا این‌ها نمایندگان صلیب سرخ هستند بلکه فرجی شود. اما تا مرداد سال ۱۳۶۹ هیچ خبری از صلیب سرخ و آزادی نشد. تا اینکه دو سال بعد از پایان جنگ مقدمات آزادی ما فراهم شد.

از چه موقعی امید به آزادی داشتید؟ در همان مرداد سال ۱۳۶۹ که بحث تبادل اسرا و مذاکرات و خبر نامه‌نگاری دولت‌ها برای تبادل اعلام شد، برای آزاد شدن و بازگشت به کشور امید پیدا کردیم.

هنگام بازگشت به ایران، بین اسرا چه حس و حالی وجود داشت؟ زمانی که ما رفته بودیم، حضرت امام حضور داشتند ولی وقتی که برگشتیم بدون امام بودیم و بچه‌ها غم ازدست دادن امام را داشتند. همواره این غصه را می‌خوردند که چرا در دوران اسارت امام را ازدست دادند و نتوانستند یک بار دیگر امام را ببینند. می‌توان گفت مهم‌ترین اتفاقی که در دوران اسارت برای ما اتفاق افتاد، همین رحلت امام بود. اما بچه‌ها متفاوت بودند چه از نظر پیری و جوانی و چه متاهلی و مجردی و...، هرکسی با شوروحال خاص خودش روزهای آخر را سپری می‌کرد. همه منتظر باز شدن درب‌های اردوگاهی بودند که ما یک لحظه هم نتوانسته بودیم بیرون از آن را نگاه کنیم.

برخورد متقابل شما و خانواده بعد از سال‌ها اسارت چگونه بود؟ اولین حرکت ما ساعت ۶ و ۷ صبح به سمت مرز خسروی بود که در آن تبادل انجام می‌شد و ۸ شب آنجا بودیم. فرمانده قرارگاه حمزه در آن زمان، سردار مرتضی قربانی بود که تعدادی بچه‌های منطقه ما یعنی برخوار و گرگاب حضور داشتند و به‌خاطر اینکه مرا می‌شناختند، بلافاصله با سپاه ناحیه شاهین‌شهر تماس گرفتند و خبر آزادی را دادند. چون خبر وجود ما را نداشتند و مفقود اعلام شده بودیم. این خبر توسط یکی از بچه‌های سپاه به خانواده ما رسید که مادرم با شنیدن این خبر از هوش می‌رود و ساعاتی بی‌هوش می‌ماند. دیگران نیز مطلع شده و خوشحال می‌شوند و برای بازگشت من آماده می‌شوند. حتی پدرخانم بنده که بعدا پدرخانم بنده شد، به‌علت هیجان و استرس زیاد، در جاده دچار حادثه می‌شوند. بعد از قرنطینه و سوال و جواب‌ها وقتی هم که به منزل رسیدم مردم ازدحام کرده بودند و دم درب خانه آذین شده بود.

اگر خدای ناکرده دوباره جنگ بشود، شما چه کار می‌کنید؟ شاید دیگران احساس کنند در آن روزهایی که جوان بودیم و به جنگ رفتیم، از روی هیجان و احساسات رفته بودیم اما همه‌اش برای تکلیف بود. هنوز هم احساس می‌کنم که تکلیف روی دوشم باقی مانده است. حضرت امام یک جمله‌ زیبا و به‌یادماندنی در زمان جنگ دارند که "ما یک لحظه در جنگ نادم و پشیمان نیستیم". این دیگر حرف آخر برای بچه‌های جبهه و جنگ بود و تا عمر داریم یک الگو و سند برای ما است. ما نه برای مسائل جانبی و اقتصادی، بلکه برای تکلیف خود عمل می‌کنیم. هرلحظه به ما نیازی باشد، چه آن روزی که جوان بودیم و چه الان که سنی از ما گذشته است همچنان آماده‌ایم پا به رکاب ولایت و برای انجام تکلیف خود بجنگیم.

اضافه کردن دیدگاه جدید