گفتگوی پیام آزادگان با آزاده سرافراز محمد کرمعلی

۱۳۹۷/۰۷/۳۰

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، آزاده سرافراز محمد کرمعلی یکی از آزادگان سرافراز دفاع مقدسی است که درحال حاضر بازنشسته شبکه بهداشت و درمان است. وی دعوت گفت و گو با پیام آزادگان را با گشاده رویی می پذیرد و در یک صبح پاییزی با حضور در موسسه پیام آزادگان از چگونگی حضورش در جبهه و سپس ماجرای اسارت ده ساله اش می پردازد.

 

پیام آزادگان: چگونه در جبهه حضور یافتید؟

 من سرباز لشگر ۷۷ خراسان ارتش بودم که با آغاز جنگ به منطقه جنوب اعزام شدم و سه ماه بعد از حضور درجبهه اسارتم اتفاق افتاد.

 

پیام آزادگان: اسارتتان چگونه رقم خورد؟

ما در گروه مهندسی لشگر بودیم که به منطقه جنوب اعزام شدیم. وظیفه ما تخریب مین، مین گذاری و مین برداری و همچنین پل سازی بود.  درشب ۲۲دی ماه سال ۶۱ مرا برای یک عملیات شبانه انتخاب کردند و با چند نفر مین یاب که از مقرهای مختلف انتخاب شده بودند ساعت ۱۲شب به سمت فیاضیه آبادان حرکت کردیم.  در آنجا سوله بزرگی بود. فرمانده گردان ما ستوان سومی بود که به همراه فرماندهان گردان های پیاده برای بازبینی نقشه ها رفتند و ما ۵نفر در گوشه ای منتظر ماندیم. پس از یک ساعت دستور حرکت دادند و ما هم به همراه نیروهای پیاده به سمت خط مقدم حرکت کردیم. ابتدا با خنثی کردن چند مین  و چند ساعت پیاده روی در کنار لوله های نفت تا سنگرهای دشمن پیشروی کردیم. باران هم همه جا را فراگرفته بود و دایم در گل فرومی رفتیم. فرمانده هان هم دایم می گفتند امید ملت ایران به همین امشب است  و باید منطقه را پاکسازی کنیم و فردا ناهار را در بصره بخوریم و... ولی متاسفانه با خیانت بنی صدر این اتفاق نیفتاد. تا نزدیکی های صبح که هوا روشن شد از سنگرهای پیاده دشمن هم عبور کردیم و با خود می اندیشیدیم که این ها دیگر اسیران ما هستند. به هرحال از آنها عبور کردیم و فرمانده گردان های پیاده نیروها را تقسیم کرد. بچه ها تعدادی از تانک دشمن را زدند و با صدای بلند ندای "الله اکبر" سر دادند که با این کار تعدادی از نیروهای دشمن که در خواب بودند بیدار شدند و متوجه ما شدند و درگیری شدیدی صورت گرفت که ۷۰-۸۰نفر از نیروهای ما در همان جا شهید شدند. ما هم درکنار تانک های دشمن سنگر گرفتیم. نیروهای دشمن تک تیراندازهای ماهری داشتند. آفتاب درحال طلوع بود و هوا کم کم روشن می شد. زمانی که سرمان را از کنار تانک ها بیرون می آوردیم مورد اصابت گلوله تک تیراندازان قرار می گرفتیم. به طوری که چند نفر از دوستان مان با اصابت گلوله به پیشانی شان روی زمین غلتیدند و شهید شدند. البته قراربود تانک های خودی به کمک ما برای بازسازی بیایند. در این میان تیری هم به بازویم خورده بود و فقط پوست آن آویزان بود و خون زیادی از آن می ریخت با چفیه ای که به گردن داشتم دستم را به گردن بستم. خوب که نگاه کردم تانکی در ۵۰ متری ما قرارداشت و چون این عملیات از قبل لو رفته بود نزدیک ما که رسیدند به زبان فارسی گفتند ما خودی هستیم تیراندازی نکنید. دیگر هوا روشن شد اما درگیری هنوز ادامه داشت که دیگر کم کم نیروهای عراقی بالای سر مان رسیدند. آنها به زبان عربی صحبت می کردند و ما اصلا متوجه نمی شدیم. سپس ما را در یک منطقه جمع کردند و تازه آن زمان بود که نیروهای پشتیبانی شروع به تیراندازی کرد. حدود ۸۰ نفری می شدیم یکی دوساعتی همانجا بودیم که نزدیکی های ظهر ماشین های ارتشی شان آمد و ما را به پادگان "تنومه" بردند.

 

 

پیام آزادگان: در آن لحظه چه حسی داشتید؟

هیچ حسی نداشتیم زیرا فکر اسارت را هم نمی کردیم البته به شهادت می اندیشیدیم اما اسارت نه.

 

پیام آزادگان: در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

در "تنومه" مجروحان را جدا کردند در یک هایس جا دادند و به بیمارستان بصره منتقل کردند. در ریکاوری لباس های ما را در آوردند و یک دشتاشه تنمان کردند و مرا هم به اطاق عمل بردند. بیهوشم کردند و صبح زمانی که بهوش آمدم دیدم تمامی دستم را گچ گرفته بودند که البته آن را را هم کج جا انداخته بودند. ۲۰ روزی در بیمارستان بودم که بعد هم دکتر مرا مرخص کرد. دهم بهمن ماه بود که ما چهارنفر را در حالی که باران هم به  شدت می بارید به کمک یک نرده بان سوار کامیون های ده تن کردند. با آن وضعیت به هرسختی بود سوار کامیون شدیم. ته کامیون از شدت باران  کاملا خیس بود. سوار شدیم و ماشین حرکت کرد. فرمانده  جلو ماشین و یک سربازعراقی هم کنار ما نشسته بود. مصافتی که رفتیم  به او گفتیم ما که دست و پا شکسته ایم و نمی توانیم فرار کنیم لااقل چشممان را باز کنید. سرباز از فرمانده اجازه گرفت و چشممان را باز کرد زمانی که چشممان باز شد دیدیم یک جعبه بزرگی آنجاست. سرباز هم که به راحتی آب خوردن  فارسی را صحبت می کرد آن جعبه را نشان داد و گفت: هر ایرانی یک کارخانه برق در خانه دارد. این را از یکی از خانه های خرمشهر می بریم.

 

نزدیک غروب بود که به الاماره رسیدیم. هوای بسیار سردی بود ما را به یک مدرسه و داخل کلاسی بردند که قبل از ما هم کسانی در آنجا ساکن بودند و این را از روی وسایل به ریخته ای که در آن جا بود متوجه می شدیم. یک پتو هم گوشه کلاس افتاده بود. هر چهارنفرمان روی پتو خوابیدیم. یک ساعت بعد مقداری شوربای بیاتی که داخل ظرفی ریخته بودند با مقداری چای سرد بیات شده که میلی برای خوردن آن هم نداشتیم به ما دادند و از آنجا هم یکی یکی مان را برای بازجویی بردند.

 

در اطاق بازجویی افسری روی تخت لم داده بود و تلویزیونی هم روشن بود که ساز و آواز پخش می کرد. از من پرسید: "حرس خمینی؟" گفتم جندی مکلف هستم. پس از مقداری سوال و جواب دوباره مرا به کلاس منتقل کردند و صبح هرچهار نفرمان را به کلاس دیگری منتقل کردند که ده نفردیگر که از بچه های گروه فداییان اسلام که قبلا سیر شده بودند با هم یک گروه چهارده نفره شدیم. سپس ما را درون یک ماشین هایس انداختند و به بغداد بردند. بعد از ظهر که به بغداد رسیدیم باز هم بر تعدامان افزوده شد. درآنجا اسرا را کتک می زدند و اذیت می کردند. فردا هم ما را استخبارات عراق بردند و در آنجا می دیدیم که  بچه ها را فلک می کردند. یک شب آنجا بودیم و فردا ما را به یک سوله منتقل کردند و از آنجا هم سوار بر ماشین ارتش به ایستگاه راه آهن بردند. چشممان مان را بستند و ما را به همراه تعدادی زن و فرزند که در خرمشهر اسیر گرفته بودند سوار قطاری که احشام را جابه جا می کردند جای دادند. تا صبح چیزی ندیدیم و درتاریکی ماندیم. ۶ صبح بود که به شهر موصل رسیدیم و از آنجا هم به اردوگاه منتقل شدیم. آن زن و بچه را به جای دیگری بردند.

 

پیام آزادگان: در اردوگاه موصل چه اتفاقی افتاد؟

 همه ما را به صف کردند یک ساعتی از سرما می لرزیدیم. فرمانده اردوگاه آمد و پس از صحبت کوتاهی، به هرکدام دو پتو، مقداری لباس اسارت، حوله و جوراب و دمپایی دادند. ساعت ۸صبح بود که عراقی ها سوت زدند و می دیدیم که در آسایشگاه بازشد و بچه ها با سرعت صدکیلومتربه سمت دستشویی ها می دویدند. ما تعجب می کردیم. و بعدهم ما را به آسایشگاه فرستادند.

 

 عموفریدون ما را به آسایشگاه خودشان برد. مرا که دستم هم زخمی بود حمام کردند. ده دوازده روز بعدهم در بیمارستان دکتر مجید  گچ دستم را باز کرد و کم کم به وضعیت عادت کردیم.  یک سال و نیم در این اردوگاه بودم تا اینکه بچه هایی که می خواستند ماه رمضان را روزه بگیرند از بقیه جدا کردند. ۱۷شهریور سال ۶۱ بود که ما را به موصل ۳ منتقل کردند.

 

پیام آزادگان: اردوگاه موصل ۳ چه ویژگی هایی داشت؟

موصل ۳ تمام بچه های حزب اللهی وهمه نمازخوان و مکتبی بودند اما اردوگاهی بود که نظافت بدی داشت. با بچه ها تلاش کردیم اردوگاه و آسایشگاه ها را تمیز کردیم. خاطرم هست نزدیک یک سالی بود که در آسایشگاه بودیم آب آشامیدنی بدی داشت به طوری که آب زنگ زده می خوردیم و بخاطر همین بچه ها دچار بیماری های گوارشی خیلی بدی شده بودند. من در کنار پنجره از بطری سرم های خالی و با لایه لایه های شن و پارچه به اصطلاح یک تصفیه آب ساخته بودم.  دکتر رضا پزشکیاری بود که در بیمارستان اردوگاه که بسیار سیاه و کثیف بود به مجروحان و بیماران رسیدگی می کرد. من با کمک چند نفر آنجا را شستیم و تمیز کردیم، کف آن را سیمان کردیم و دیوارش را رنگ زدیم تا اینکه تقریبا به یک درمانگاه تبدیل شد و یکی دو تخت هم گذاشتیم و کم کم تقاضای سرم و دیگر وسایل مورد نیاز کردیم و من هم  دیگر به بخش بهداری منتقل شدم و یکی از بچه ها که مایل بود به آسایشگاه منتقل شود به جای من رفت.

 

پیام آزادگان: وظیفه شما در بهداری چه بود ؟

من در واقع پرستار اردوگاه بودم و مدت ۸سال و نیم در آن جا خدمت کردم. دارو و درمان بچه ها دست من بود. صبح ها یک پزشک عراقی می آمد مجروحان را به همراه دکتر رضا ویزیت می کرد. بعد بچه هایی که مریض که به درمانگاه می آمدند من اسم نویسی می کردیم. سپس ویزیت می شدند بعد ازظهر هم دکتر رضا بیماران را ساعت ۳تا۴ ویزیت می کرد. من داروهایشان را می دادم مقداری هم داروی می گرفتیم که اگر شب نیاز شود استفاده کنیم.

 

پیام آزادگان: به طورکلی  یک روز کاری تان چگونه می گذشت؟

البته باید بگویم  ابتدا که درمانگاه راه اندازی شده بود وسایل کم بود و گاها یک سوزن را برای ده نفر استفاده می کردیم البته سوزن را کاملا می جوشاندیم اما اواخر اسارت وضعیت بهترشده بود و سوزن های یکبار مصرف برای درمانگاه می آوردند. اما روند کار این طور بود که پس از نماز صبح ساعت ۶ بچه هایی که دارو  و آمپول داشتند آنها را می دادیم و بعد نظافت انجام می شد.  بیمارانی که نیاز به حمام داشتند به استحمامشان کمک می کردیم تا ساعت هشت و نیم که عراقی ها سوت که می زدند همه بیرون می آمدیم. افرادی که موظف به گرفتن غذا بودند می رفتند و غذایشان را می گرفتند من هم موظف بودم غذای بیماران را بگیرم که  معمولا هم صبحانه شوربا بود. شوربای مریض ها را می دادم سپس  برای ویزیت دکتر نام نویسی می کردم. اگر بیماری نیاز به بستری شدن داشت کارهایش را انجام می دادم و ظهر دوباره سوت می زدند و آمار می گرفتند. بیمارستان در ظهر آمارگیری نمی شد و به همان صبح کفایت می کردند. غذای ناهار بیماران را تحویل می گرفتم و ناهارشان را که می دادم دوباره دکتررضا بیماران را ویزیت می کرد اگر نیاز به بستری شدن بود بستری و بعضی هم که حالشان مساعد بود به آسایشگاه برمی گشتند. یک ساعت و نیمی فرصت داشتیم تا در داخل اردوگاه قدم بزنیم ساعت ۴ونیم که سوت آمارگیری نواخته می شد و همه به آسایشگاه می رفتیم البته ما نیم ساعتی بیشتر حق داشتیم در محوطه بمانیم. در آسایشگاه شامی به بچه ها داده نمی شد و معمولا نیمی از غذای ناهار را برای شام نگه می داشتند و یا از سبزی هایی که در باغچه کاشته بودند استفاده می کردند و یا گاها از چای شیرین و دوتکه نان خشک به عنوان شام استفاده می کردند. ما هم دربیمارستان از آشپزها می خواستیم تا مقدار بیشتری غذا بدهند تا آن را برای شام بیماران نگهداریم. عصر هم که سوت نواخته می شد به داخل درمانگاه برمی گشتیم درب ها را می بستند و ما هم داخل بودیم و دادن دارو و درمان و بعد هم شام و ساعت ۱۲ خسته می شدیم و می خوابیدیم.

 

پیام آزادگان: پس از آسایشگاه و فعالیت های فرهنگی به نحوی دور بودید؟

اینطور هم نبود. ابتدا که در آسایشگاه ها تلویزیون نبود در بیمارستان تلویزیون بود و اغلب هم سریال های عربی پخش می کرد و از جهاتی بسیار خوب بود زیرا سربازان عراقی پشت پنجره می آمدند و سریال می دیدند ماهم گاها چایی درست می کردیم و به آنها می دادیم و این بخاطر این بود که بچه ها در آسایشگاهها معمولا برنامه های فرهنگی که داشتند و ما سربازان و نگهبانان عراقی را سرگرم می کردیم تا بچه ها به برنامه های خود که معمولا هم تبادل اطلاعات و یا خواندن اخبار بود برسند. گاها بچه ها با نوشتن یک کلمه رمز در روی یک کاغذ که به درمانگاه می آوردند ما متوجه می شدیم و سربازان را سرگرم می کردیم و ازطرفی با آیینه های کوچکی که بچه ها درست کرده بودند از پنجره هایی که توری داشت نزدیک شدن سربازان عراقی را خبر می دادند که فوری برنامه ها تعطیل و همه حالت عادی به خود می گرفتند.

 

پیام آزاگان: ده سال اسارت را که همراه با سلامت روحی بود مدیون چه چیزی می دانید؟

ایمان به خدا. زیرا اکثر بچه ها در اسارت نمازشب می خواند، اکثر روزها را روزه می گرفتند، ورزش را با هزارسختی و دور از چشم عراقی ها ورزش می کردند.

 

پیام آزادگان: آیا شما با حاج آقا ابوترابی هم برخوردی داشتید؟

 البته من ایشان را در اردوگاه ندیده بودم زیرا در بیمارستان خدمت می کردم.اما یک بار ایشان به بهانه سرکشی به بیماران به درمانگاه آمده بودند که در واقع کار اصلی آنها گفت وگو با دکتر فرهاد، دکترمجید و دکتر رضا بود  و بیشتر  درباره جو اردوگاه صحبت کنند اما برخورد زیادی با ایشان نداشتم.

 

پیام آزادگان: بهترین و شیرین ترین خاطره خود را از اسارت بیان کنید؟

بله یک بار عراق تصمیم گرفت که تعدادی از بچه ها را به زیارت کربلا ببرد البته این مقابل اقدامی بود که دولت ایران اسرای عراقی را به زیارت مشهد و نمازجمعه می برد انجام می داد.  افراد اردوگاه ما همه مشتاق زیارت بودند اما می گفتند اگر زیارت تبلیغی است و قرار است عکسی گرفته شود نمی رویم. آنها هم می گفتند عکس باید باشد رفتند بچه های ما قبول نکردند. آنها هم از اردوگاه های دیگر یکسری را به زیارت بردند و دوباره سراغ اردوگاه ما آمدند که این بار تعدادی به زیارت رفتند و من هم جزو آنها بودم.  ابتدا زیارت امام حسین(ع)،زیارت حضرت ابوالفضل(ع) و بعد هم حضرت علی(ع) که در آن سفر، شب حرکت کردیم و صبح به حرم حضرت ابوالفضل(ع) رسیدیم و زیارت امام حسین(ع) و زیارت نجف و بعد هم ناهاری که به قیمه عربی مشهور است به ما دادند و دوباره به اردوگاه برگشتیم. سری چهارم افراد کمتری بودند و به جای چهارصد نفر این بار سیصد و اندکی بودند. این شد که دوباره  زیارت آن بزرگواران قسمتم شد.

 

پیام آزادگان: در حرمین شریفین چه چیزی خواستید؟

اول آزادی و سپس نابودی صدام را و اینکه این کشور آزاد شود و مردم بتوانند آزادانه برای زیارت این بزرگان مشرف شوند که بحمدالله همین طور هم شد.

 

پیام آزادگان: از آزادی خود چگونه مطلع شدید؟

سال ۶۷ بود که آتش بس اعلام شد. یک هفته قبل از آن هم که عراق به کویت حمله کرده بود بنابراین از آزادی خود مطلع بودیم. زمانی که اعلام شد صدام می خواهد خبر مهمی را به اسرا بدهد و از طریق رادیویی هم که در اختیار داشتیم از قرارداد ۵۹۸ هم باخبر شده بودیم ولی از آن روز تا روز آزادی ۲ سال طول کشید و این درحالی بود که ما دیگر کاملا ناامید شده بودیم اما زمانی که تبادل اسرا شروع شد دوباره امید پیدا کردیم.

 

پیام آزادگان: در آن موقع چه حسی داشتید؟

خیلی خوشحال بودیم. همه همدیگر را بغل می کردیم آدرس و شماره تلفن و یادگاری هایی بود که رد و بدل می شد. ما هم در حد توان اگر بچه ها چیزی نیاز داشتند از قبیل قوطی های قرص، دستمال، باندهای کشی به آنها می دادیم و اینطور شد که سلامت به میهن بازگشتیم.

 

پیام آزادگان: از فعالیت های پس از بازگشتتان به کشور هم بگویید؟

پس از بازگشت در شبکه بهاشت و درمان مشغول به کار شدم و درحال حاضر بازنشسته این وزارتخانه هستم.

 

با سپاس از اینکه وقت گرانبهایتان را دراختیار خوانندگان پیام آزادگان قرار دادید.

مصاحبه از:صنوبر محمدی

 

 

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید