گفتگوی پیام آزادگان با اسیر ۱۵ ساله، قاسمعلی فیلو

۱۳۹۳/۱۱/۲۷

  آزاده قاسمعلی فیلو از آزادگان دفاع مقدس که در ۱۵ سالگی به اسارت نیروهای بعثی در آمد و در اردوگاهی که "سرباز کوچک امام " مهدی طحانیان در بند بود ، در کنار هم اسارت را میگذراندند.این آزاده بعد از تحمل بیش از هشت سال اسارت به آغوش میهن بازگشت و بعد از دوران اسارت تحصیلات عالیه خود را تا مقطع کارشناسی ارشد ادامه داد . خبرنگار پیام آزادگان گفتگویی با این آزاده موفق دفاع مقدس انجام داده که در زیر میخوانیم :  

 

پیام آزادگان : لطفا خودتان را معرفی کنید

 

قاسمعلی فیلو هستم؛ متولد سال ۱۳۴۵، استان زنجان، شهرستان خدابنده، روستای توزلو  

 

 

  پیام آزادگان : چطور شد که به جبهه های جنگ رفتید؟

 

پس از اینکه امام راحل مان بسیجیان را به جبهه فراخواندند، ما هم ثبت نام کردیم و در عملیات بیت المقدس، در آزادسازی خرمشهر، در مرحله دوم عملیات، پس ازمجروحیت در تاریخ ۶۱/۲/۱۷  به اسارت نیروهای بعثی درآمدم.    

 

پیام آزادگان : ماجرای اسیر شدنتان به چه شکل بود؟  

 

وقتی ما در حال محاصره کردن اطراف خرمشهر بودیم، من از ناحیه پای چپ مجروح شدم و همانجا افتادم. پشت جاده اهواز ـ خرمشهر، همانجایی که دست عراقی ها بود و بعد از شروع عملیات، نیروی پیاده عراق و زرهی آنها مستقر شده بودند. صبح که هوا روشن شد دیدم که فاصله من با تانک های عراقی ۳۰۰ متر است؛ خیلی نزدیک بودند. گروه هایی از عراقی ها در حال پیاده شدن بودند تا پشت زرهی شان مستقر شوند. بالای سر من آمدند و من را به طرف یک سنگر کشیدند. قصد آنها این بود که چون من مجروح شده بودم، من را عقب نبرند.

 

  بعد از اینکه پول های جیب من را بین خودشان تقسیم کردند، چشم و دست هایم را بستند و من دائم منتظر بودم تا آنها  تیر خلاصی را بزنند. مرتب در دلم شهادتین را می خواندم. نیم ساعتی بالای سر من صحبت می کردند و من متوجه نمی شدم که چه می گویند.  نمی دانم چطور شد که تصمیم شان عوض شد. حتما گفته بودند که کم سن و سال است، رهایش کنیم تا خودش بمیره. من را رها کردند و خودشان به جلو رفتند و پشت جاده اهواز ـ خرمشهر مستقر شدند. من بین نیروهای پیاده و زرهی عراق ماندم. شب شد؛ بین دو طرف تیراندازی عادی بود و من هم نمی توانستم تکان بخورم. پاهایم خونریزی می کرد و ورم کرده بود.

قمقمه من هم همان لحظه اول که در حال دویدن بودیم از من جدا شد و به زمین افتاد. بعضی مواقع احساس می کردم که تیراندازی خیلی نزدیک است و به خودم جرأت می دادم تا اطرافیان را صدا کنم و کمک بخواهم. ظهر روز بعد وقتی از سنگر بیرون آمدم و قلت خوردم و به پایین رفتم، دیده بان های تانک های عراقی من را دیدند. فکر کردند من سالم هستم، آمدند تا من را با خودشان ببرند، نتوانستم. برای همین تا سنگر فرماندهی شان من را می کشیدند و من هم از درد داد می زدم. درجه داره گفت: بگذار داخل آفتاب باشد. بین آنها آدم خوب هم بود؛ وقتی او رفت، سرباز عراقی مرا زیر سایه تانک برد. یک تشت و یک آفتابه آب آورد و صورتم را شستم. دکتر عراقی آمد تا ببیند برای پای من می تواند کاری بکند یا نه؟ در حال باند پیچی پاهای من بود که خمپاره ایرانی ها به نزدیکی آنجا اصابت کرد و آنها مرا رها کردند و به سنگر رفتند. بعد از اینکه گرد و غبار خوابید، باند مرا بستند و مرا با یک ماشین به بصره بردند.  

 

پیام آزادگان : لحظه اسارتتان به چه چیزی فکر می کردید؟  

 

من به تنها چیزی که در جنگ فکر نمی کردم، اسارت بود و مجروحیت؛ آماده شهادت بودم. اوایل اسارت کمی هم دلتنگ بودیم.    وقتی من به زندان رسیدم، از یکی پرسیدم چند وقته اینجایی؟ گفت: چهار ماه. خودم پیش خودم تعجب کردم و گفتم: ۴ ماه. آقای قماش چی، بچه زنجان بود، او گفت: نه ماه. وقتی که می خواستند اسرا را وارد اردوگاه کنند، ایشان اولین نفر مرا سوار ویلچر کرد و با هم حال و احوال ترکی کردیم. گفتم: من همین روزها آزاد می شوم. چون آن روزها پیشروی رزمنده ها خیلی زیاد بود، اصلا فکر نمی کردم که اسارت اینقدر طول بکشد. هر عملیاتی که می شد، ما به این امید که در این عملیات ما آزاد می شویم، به " امید" زنده بودیم. آنجا تقویت معنویات خیلی کمک می کرد. آنجا با قرآن مأنوس بودیم و دوستانی که یکی از یکی بهتر . در دوران مجروحیت من، خب بچه ها اصلا من را نمی شناختند، از جاهای دیگه بودند ولی برای ملاقات می آمدند؛ کتک هم می خوردند ولی ملاقات هم وطنش می آمدند. شاید یکی دو ماه اول غم و غصه زیاد بود، ولی به مرور زمان عادت کردیم.  

 

پیام آزادگان : در مسیر، با شما چطور برخورد می کردند؟

 

  تا رسیدن به بصره، من را سه، چهار بار پیاده کردند و جابه جا کردند. داخل ماشین یک پرده و چادری داشت و سرباز عراقی به بیرونی ها می گفت: اسیر ایرانی. مردم فکر می کردند که ۱۰۰ تا ۲۰۰ نفر اسیر گرفتند؛ نمی دانستند که آنها یک اسیر مجروح گرفتند. از اون طرف هم مرا تهدید می کرد و می گفت که بگو: خمینی لا مسلم، صدام مسلم. من می گفتم: خمینی مسلم؛ و هر بار که من می گفتم، او با پوتین به من می کوبید. بعد از اینکه به بصره رسیدیم، او از ماشین بیرون پرید و از دست او خلاص شدم.

 

  پیام آزادگان : وضعیت تان در زندان به چه شکل بود؟  

 

در بصره، ما را به زندانی بردند که از خود عراقی ها و از حزب دعوه که مخالف صدام بودند، در سلول های انفرادی آنجا زندانی بودند. سلول های آنجا خیلی پیچ وا پیچ بود. مرا داخل آنجا انداختند. سربازی که آنجا نگهبانی می داد، خیلی قسی القلب بود. به من می گفت: پای شما درد؟ می گفتم: درد. با پوتین جای زخم می کوبید و می رفت. چند دقیقه بعد دوباره می آمد و می گفت: پات درد؟ می گفتم: نه. دوباره می کوبید و می رفت. بعد سرباز دیگری آمد و دو تا پتو آورد. من را روی سیمان گذاشته بودند. آن سرباز یک پتو زیرم انداخت و یک پتو هم به شکل بالشت درآورد و زیر سرم گذاشت. تفاوت سرباز با سرباز. یک کتری آب هم آورد و کنار من گذاشت. برایم غذا هم آوردند. ولی من اصلا دلم نمی کشید که غذا بخورم.  

 

فردای آن روز ما را به سالنی بردند و همه اسرا را که حدود ۹۰ نفر بودند، آنجا جمع کردند. وضع سالن خیلی بد بود. روی زمین خون ریخته بود؛ یک گوشه از سالن دستشویی کرده بودند، داخل تشت غذا می آوردند و همه با دست خونی و نجس بر می داشتند. وضع و اوضاع آنجا خیلی خراب بود. آنجا من یک اسهالی هم گرفتم که بعدا دکتر ایرانی به نام مجید جلالوند که در عنبر بود، گفت: این مریضی که شما گرفتی، اگر کسی سالم باشد و ۳، ۴ ساعت آن را بگیرد، او را از پا در می آورد. می گفت: من تعجب می کنم که شما با این مجروحیت این مریضی را گرفتی و ماندی. واقعا خواست خدا بوده که زنده ماندی. من یاد این شعر افتادم که گر نگهدار من آن است که من می دانم، شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد؛ واقعا من خودم به چشم این موضوع را دیدم.

 

  پیام آزادگان : دکتر جلالوند هم اسیر بودند؟

 

  بله؛ ایشان در آنجا خیلی به مجروح ها کمک می کردند. تعجب می کنم که دکتر مجید جلالوند بعد از اینهمه خدماتی که ارائه دادند، از پای بچه ها تیر و ترکش در می آورد و هر آنچه که از دستش بر می آمد برای بچه ها انجام می داد، کمتر دیدم که در تلویزیون و مصاحبه ها از ایشان دعوت شود تا خاطراتش را بازگو کند.  اگر مرا به بغداد و به بیمارستان الرشید می بردند، حتما پای مرا قطع می کردند. آنها به دنبال یک بهانه کوچکی بودند تا دست و پاها را قطع کنند. خدا رو شکر، من دست دکتر ایرانی افتادم و فقط یک مقدار پام کوتاه تر شد، ولی قطع نشد. دکتر به خاطر اینکه من نوجوان بودم، توجه خاصی به من داشت و به من زیاد سر می زد و حالم را می پرسید و با من درد دل می کرد. دوستان دیگه ای هم کنار من مجروح بودند، به نام آقای مهدی کوهپیما که از بچه های جهرم بودند، آقای محمودی فر هم بودند که پایشان شکسته بود. ایشان هم، بچه قم بودند. ما داشته هایمان را به یکدیگر انتقال می دادیم. مثلا من اگر سوره قرآنی بلد بودم، سعی می کردم روی تخت بیمارستان، آن را به دوستانی که کنارم بودند، یاد بدهم. از همانجا دوستی های ما شروع شد و بعد از سه ماه، ما مرخص شدیم و به اردوگاه عنبر بردند.

 

  پیام آزادگان : شما را به کدام اردوگاه ها بردند؟  

 

ما را از بصره به استخبارات بغداد بردند، در آنجا یک عکسی گرفتند و به ما دادند. من وقتی عکسم را دیدم، خودم از خودم وحشت کردم؛ پای چشم هایمان گود شده بود. از آنجا مرا به عنبر بردند. یکسال در عنبر بودم. بعد از یکسال تصمیم گرفتند تا افراد کم سن و سال را به رمادی ببرند. حدود ۱۰ ماه آنجا بودیم. بعد اردوگاه کمپ ۷  یا اردوگاه اطفال را تشکیل دادند تا از تمام اردوگاه ها افراد کم سن و سال را یعنی از ۱۳ سال تا ۲۰ سال را که به آنها اطفال می گفتند، به آنجا ببرند. حدود ۷ سال هم آنجا بودم.

 

  تبلیغات عراقی ها روی افراد کم سن و سال زیاد بود. هر روز گروهی از کشورهای غربی می آمدند . مثلا یادم هست که ما را به مقر فرماندهی بردند و خانم ایراندختی ـ از فراری های زمان شاه بود که به فرانسه رفته بود ـ  آمد و کم سن و سال ها را که ۸۰ نفر بودند، جدا کردند. او گفت که من بابت این دیدار ۹ ماه دوندگی کردم. اینها با چه هدفی آمده بودند؟ آنها شنیده بودند که بچه های کم سن و سال اسیر شده اند، با این دید که شاید آنها گریه کنند، از اسارتشان شکوه کنند و یا بگویند که ما می خواهیم به ایران برگردیم و ... ولی الحمدلله روحیه آنها اینقدر بالا بود که با جواب های کوبنده آنها را پشیمان کردند.    

 

نفر اول ایستاده از راست    

 

یادم هست که اولین سؤال را از آقای طحانیان پرسید. پرسید : چرا پدر و برادرتون به جبهه نیامدند؟ شما بزرگ تر داشتید یا نه؟ طحانیان گفت: من برادری دارم که یک سال یا دو سال از من کوچک تر است. او می خواست به جبهه بیاید، من با زحمت او را راضی کردم که بماند و من به جبهه بیایم. من را به جبهه نیاوردند، من خودم به جبهه آمدم. جنگیدم و خواست خدا این بود که اسیر شوم. حضرت زینب هم اسیر شد، توانست پیام امام حسین (ع) را به گوش جهانیان برساند. آن خانم دید که خیلی بد شد؛ چه سؤالی کرد و چه جوابی دریافت کرد. حرفش را عوض کرد و گفت: آفرین؛ من هم به ایرانی بودن شما افتخار می کنم. من یک پسر ۱۳ ساله ای دارم که حتی جرأت نداره از سر خیابان نان بگیرد و بیاورد؛ چه برسد به اینکه به جبهه و جنگ برود. سؤالات زیاد شد و جواب ها کوبنده تر از جواب های قبلی. ما به داخل آسایشگاه ها رفتیم و آنها هم چیزی گیرشان نیامده بود.  

 

جالب اینجا بود که آخرین لحظه، فرمانده عراقی با نام محمودی که از کردهای عراقی بود و در زمان شاه در ایران هم زندگی کرده بود و آموزش دیده بود و فحش های خیلی بدی به بچه ها می داد، داخل همان جلسه نشسته بود. در آخر یکی از بچه های مشهد که اسمش الان یادم نیست، گفت: چرا این سؤال ها را از ما می پرسید؟ ما به فرمان امام امت، خمینی بت شکن آمدیم، جنگیدیم و حالا اسیر شدیم. همین که گفت خمینی بت شکن، ما صلوات فرستادیم. اولین صلوات را که فرستادیم، سرگرد عراقی گفت: ساکت پدر سوخته ها! فحش های عربی و فارسی می داد. هر کاری که کرد، بچه ها سه تا صلوات را فرستادند و آخرش هم گفتند و عجل فرجهم و اهلک اعدائهم اجمعین. در آنجا تعدادی عکس هم انداخته شد.  

 

پیام آزادگان : بعد از مصاحبه دیگه با شما کاری نداشتند؟

 

  چرا؛ شب برای تنبیه ما را به حمام بردند و زیر دوش آب، می زدند. سرگرد عراقی از آن فحش های بدش می داد و می گفت که چرا برای خمینی صلوات می فرستادید؟ آنجا هم تا اسم خمینی را می آورد، دوباره بچه ها صلوات می فرستادند. ما را برای تنبیه آورده بودند ولی بچه ها کار خودشان را می کردند. سرگرد عراقی می گفت: اگر یکبار دیگه اسم خمینی را بیارم و صلوات بفرستید، آن شیری را که از مادرتان خوردید، از دماغتان درمی آورم. مهدی طحانیان را آن شب به تنهایی خیلی کتک زدند، محمودی روی گردن مهدی نشسته بود و می گفت: هرچی می خوای بگو و دست از این کارها بردار؟ اسباب بازی و ... انگار که بچه گیر آورده بود. ما را هم گروهی زدند.  

 

پیام آزادگان : چه چیزی شما را در مقابل این سختی ها حفظ می کرد؟  

 

معنویات؛ معنویات اسارت را با هیچ جا نمی توان مقایسه کرد. بچه هایی که شب برای نماز شب بلند می شدند و زار زار گریه می کردند. بیشتر اوقاتشان به ذکر و قرآن خواندن و سرود می گذشت.  

 

پیام آزادگان : گروه سرود هم داشتید؟

 

  بله؛ من هم جزء گروه سرود بودم؛ بچه ها شعرهایش را می سرودند و ما هم اجرا می کردیم. یادم هست که سرود " الوداع مولا خمینی" را در مراسم هفتم ارتحال حضرت امام برای ۴۰۰ نفر در داخل آسایشگاه اجرا کردیم و ۵۰ نفر در بیرون محوطه نگهبانی می دادند تا عراقی ها متوجه نشوند، این سرود اینقدر جذابیت داشت که شاید هیچ مداحی نمی توانست اینطور گریه بچه ها را دربیاورد. آخر برنامه عراقی ها از اینکه یک نفر هم داخل محوطه نبود، شک کردند. بعد که متوجه شدند، خودشان را به آن راه زدند تا از مراسم عزاداری ما جلوگیری نکنند. ما این سرود را در ایران، در قصرشیرین هم اجرا کردیم و در آنجا بچه ها از هم جدا شدیم.  

 

  پیام آزادگان :غم انگیزترین لحظه دوران اسارتتان چه زمانی بود؟   غم انگیزترین لحظه دوران اسارت، همان لحظه ارتحال حضرت امام (ره) بود. اصلا بچه ها نمی دانستند چی کار کنند. هرکسی یک آرزویی در دلش داشت. من که امام را از نزدیک ندیده بودم، فقط حرف های ایشان را از رادیو شنیده بودم؛ تلویزیون هم نداشتیم. آرزوی من این بود که وقتی که به ایران برگشتم، بروم و رهبرم را ببینم که این آرزو دیگه محقق نشد. خیلی برایمان سنگین بود. همان سرود می گوید: هر دلی می سوزد اما بر اسیران است دو چندان/ نی جماران، نی که ایران کی بود جای اقامت ؛  بی خمینی، زندگی بر جملگی تاریک و زندان/ الوداع مولا خمینی

 

 

نفر اول نشسته از سمت راست  

 

پیام آزادگان : چه خاطره ای بیشتر از همه در ذهنتان باقی مانده؟  

 

عراقی ها در ایران رژه های ۲۲ بهمن و جشن های انقلاب و نماز جمعه را به درخواست خودشان شرکت می کردند. حالا عراقی ها این موضوعات را شنیده بودند. آنها هم نقشه ای کشیدند که به ما آموزش نظامی بدهند تا در ۱۷ تموز که روز انقلاب عراق هست، ما را ببرند تا رژه برویم. از همان لحظه اول که یکی از فرماندهان ارشد عراق برای مراسم افتتاح آمده بود، ما سر ساز مخالفت را با آنها شروع کردیم. ما متوجه بودیم که آنها به عربی می گفتند به راست راست، به چپ چپ یا خبردار؛ اما خودمان را به آن راه می زدیم که یعنی متوجه حرف های شما نمی شویم.  

 

یکی می نشست، یکی به سمت چپ می چرخید، یکی به عقب برمی گشت؛ کلا نظم رو بهم ریخته بودیم. اسم هایمان را نوشتند و کتک مان زدند. یکماه آنها این بلا را سر ما آوردند؛ ما هم پیروی نکردیم که نکردیم. بعد از یکماه درجه دارشان آمد تا پیشرفت کار را ببیند. وسط ایستاد و گفت: رحیم برو به اینها خبردار بگو. رحیم سرباز عراقی ای بود که سعی می کرد که فارسی را تهرانی صحبت کند.

 

  رحیم گفت: ما هرکاری توی این یکماه کردیم، نتوانستیم اینها را به راه بیاوریم. او شروع کرد و ما هم همه کارها را برعکس انجام می دادیم. عصبانی شد. رحیم آمد به فارسی بگوید: به چپ چپ؛ چون آنها  حرف " چ " ندارند، گفت به شب شب؛ همه چشم هایشان را بستند. گفت: چرا چشم هایتان را بستید؟ گفتیم: چون گفتی شب، ما هم شب شد و خوابیدیم. بچه ها را زدند و درجه دار هم عصبانی از اردوگاه بیرون رفت.  

 

عراقی ها در حال زدن ما بودند، و ما تکبیر گفتیم و به آسایشگاه رفتیم. آنها برای تنبیه به ما صبحانه ندادند. ما هم آنها را تنبیه کردیم و اعتصاب غذا کردیم. آقای رضا خدایاری که بچه کاشان است و الان هم با ایشان ارتباط دارم، ظاهر ایشان طوری بود که عراقی ها فکر می کردند او مسئول دستشویی است؛ ایشان خیلی زرنگ بود. در زمان اعتصاب، دائم بیرون بود و به صورت مخفیانه حوله های بچه ها را خیس می کرد و به ما می داد و می رفت. ما هم حوله را می چلاندیم و آبش را قاشق قاشق به بچه ها می داد. من که دلم نمی کشید بخورم.

 

  وعده سوم اعتصاب بود که یک عده حدود ۴، ۵ نفرحالشان وخیم شد و از حال رفتند. سرباز را صدا کردیم و گفتیم: این چند نفر حالشون بد است و در حال موت هستند. گفت: چی می خواهد؟ گفتیم: آب. بالای سرش آب می آورد. بعد برای اینکه فیلم بازی کنند، آن طرف می زد و آب به زمین می ریخت. سرباز گفت: چی کار می کنی؟ گفت: وقتی دوستان من تشنه اند، من چطوری این آب را بخورم.  

 

گزارشات به فرماندهی اردوگاه می رسید که تعداد تلفات در حال زیاد شدن است. گزارش داده شد که تعداد تلفات ۶۰ نفر شده است. البته فقط ۵ نفر حالشان وخیم بود و ۵۵ نفر الکی خودشان را انداخته بودند تا بیشتر امتیاز بگیریم.  

 

ظهر روز بعد، تعدادی از بچه ها گفتند که اعتصاب را بشکنیم. گفتیم که اگر اعتصاب را بشکنیم، وضع مان از قبل هم بدتر خواهد شد. یکی از دوستان گفت: خواب دیده که جوان عربی به خوابش آمده و گفته که احسنت به شما و استقامت شما. اگر یک مقدار استقامت کنید، شما پیروزید. این خواب در آسایشگاه ها پیچید و روحیه ها بالا رفت.  

 

همان هم شد. نیم ساعتی بعد از تعریف این خواب نکشید که فرمانده عراقی ما را خواست و گفت که سلام ما را به اسرا برسان و بگو که من نیم ساعتی می آیم تا هر خواسته ای که دارند، بگویند. فرمانده اردوگاه به اتفاق معاونش آمد. آنها در مقابل اسرایی که هیچ چیز ندارند، قرار گرفتند. باور کنید داشتند می لرزیدند. این ۶۰ نفر را هم در راهرو آورده بودند و دراز کشیده بودند؛ بعضی هایشان هم خیلی فیلم بازی می کردند. مثل خروس خودشان را به هوا پرت می کردند. رضا خدایاری هم با آفتابه روی آنها آب می پاشید. سرگرد راعد علی هم داشت می لرزید. گفت: خب خواسته شما چیه؟

 

  گفتیم: اول اینکه ما را به صبحگاه نیاورید. اگر قرار بود که ما این آموزش ها را ببینیم، خب به ارتش می رفتیم، چرا وارد بسیج شدیم؟ گفت: برای همین اعتصاب کردید؟ گفتیم: این یکی اش بود. گفت: باشه، از فردا دیگه نروید.

 

  در حال گرفتن امتیازها یکی پس از دیگری بودیم. من وقتی این خاطره را تعریف می کنم، یاد مذاکرات هسته ای می افتم؛ آدم باید یک چیزی بگیرد، یک چیزی بدهد.  

 

امتیاز بعدی؛ بچه ها گفتند: نماز جماعت. گفت: برای چی می خواهید نماز جماعت بخوانید؟ گفتیم چون ثوابش دو برابر است.

 

  نزدیک ماه رمضان هم بود، برای همین نماز جماعت ها خیلی برایمان لذت بخش بود. گفت: به شرطی؟ گفتیم: چه شرطی؟ گفت: شما قول بدهید که نصف ثوابش را بدهید به من و معاونم. به شرطی که داخلش هم کارهای سیاسی انجام ندهید. مثلا ما شنیدیم که شما داخل اذانتان اسم خمینی می آورید. گفتیم: اذان ما با شما یکی است و فرقی نمی کند. خلاصه چند تا امتیاز دیگه هم گرفتیم.

 

بعد او گفت: خب من هم ۴ تا خواسته از شما دارم. گفتیم: حالا می خواهد چه خواسته ای را مطرح کند. میخ داخل آسایشگاه ممنوع بود، هر کسی یک میخی داشت که آن را لای پتو قایم می کرد تا ساکش را بالای سرش آویزان کند. گفت: یکی اینکه میخ داخل آسایشگاه ممنوع. دوم اینکه وقتی که ما تیغ به شما می دهیم، به همان تعداد باید به ما پس دهید. سوم اینکه ایستادن در طبقه دوم و نگاه کردن به سیم خاردار ممنوع. برای اینکه کسی نقشه فرار نکشد. گفتیم: بابا؛ این چیزها چیه که اینها می خواهند. ما چه چیزهایی از شما گرفتیم، شما چه خواسته ای دارید؟ آخر اینکه وقتی قدم می زنید، یک متر از سیم خاردار فاصله بگیرید. گفتیم: ما دو متر از سیم خاردار فاصله می گیریم. هیچ وقت یادم نمی رود که نتیجه ۵ وعده اعتصاب غذا، منجر به این شد که هر آنچه که امتیاز می خواستیم، گرفتیم و دشمن را به زانو در آوردیم. اگر اعتصاب را می شکستیم، این اتفاق نمی افتاد. من هر وقت یاد این خاطره می افتم، غرور سراسر وجودم را فرا می گیرد. ما دشمن را وادار به تسلیم کردیم. تقریبا ۶ ماه جو اردوگاه دست خودمان افتاد، بعد از ۶ ماه دوباره جاسوس ها که خیلی به ما ضربه می زدند، کار خودشان را کردند و آنها نماز جماعت ها را دوباره ممنوع کردند.

 

  پیام آزادگان : زمانی که شنیدید آزاد می شوید، چه حسی داشتید؟  

 

اولش که ما ناراحت شدیم، چون طبق شعار جنگ جنگ تا رفع فتنه در جهان؛ دوست داشتیم که جنگ با نتیجه پیروزی ادامه پیدا کند. از آن طرف هم که امام فرمودند: جام زهر را نوشیدم؛ ما هم تابع فرمان محض امام بودیم که قبول کردند.

 

  آن شب که آتش بس شده بود، عراقی ها خیلی خوشحال بودند. تیراندازی شروع شده بود و آنها خیلی خوشحال بودند و بچه ها از خواب بیدار شده بودند.   من خوابم خیلی سنگین بود؛  چند تا از بچه ها مرا تکان دادند و گفتند: دنیا را آب ببرد، فیلو راخواب می برد. پاشو ببین چه خبره. دیدم عراقی ها رقص و شادمانی می کنند و هلهله می کشیدند. زمانی که بیانیه امام را به لهجه عربی از پشت بلندگو می خواندند، موهای آدم سیخ می شد و آخرش هم که گفت: روح الله الموسوی الخمینی، آدم را غرور می گرفت.  

 

آن موقع ها عراقی ها می گفتند که وقتی رییس جمهور ما یک حرفی می زند، ما به آن اعتمادی نداریم و می دانیم که هیچ اتفاقی نمی افتد ولی وقتی رهبر شما حرفی می زند، می دانیم که اتفاق می افتد. برای همین خیلی ارزش قائل بودند. گرچه نمی توانستند ظاهر کنند، ولی بعضا به زبان می آوردند.   جدا شدن از دوستان هم برایمان سخت بود. با برخی ها ۸ سال و ۴ ماه دوست بودیم. دل کندن از آنها خیلی سخت بود. الحمدلله الان هم با هم ارتباط داریم و گردهمایی هایی که مؤسسه می گذارد و بانی این کار هست، همدیگر را می بینیم. گرچه دیر شده ولی باز هم خوب است.  

 

پیام آزادگان : چه کارهایی بعد از آزادی کردید؟

 

  من ۶۹/۶/۲  آزاد شدم. حدود ۱۰ ماه بعد از آزادی ازدواج کردم. حاصل این ازدواج ۴ فرزند، ۳ پسر و ۱ دختر هست. خودم هم تحصیلاتم را ادامه دادم؛ آنجا خطاطی یاد گرفته بودم. وقتی رفتم تا در فرمانداری خدابنده استخدام شوم، باور نمی کرد که با کلاس پنجم من چنین خطی داشته باشم. گفت: این خط کیه؟ گفتم: خودم. گفت: پنجم و این خط. ۵ سال در فرمانداری خدابنده ماندم و بعد به استانداری زنجان منتقل شدم. مدتی مدیریت هسته گزینش استانداری زنجان را عهده دار بودم. حالا هم به عنوان کارشناس امنیتی اتباع خارجی استاندار زنجان مشغول هستم.

 

  پیام آزادگان : تحصیلاتتان چیست؟

 

  لیسانس الهیات و معارف اسلامی و فوق لیسانس روابط بین الملل دارم.

 

  پیام آزادگان : انتظار شما از مسئولین برای جامعه آزادگان چیست؟

 

  ما آن موقع که رفتیم، واقعا برای چیزی نرفته بودیم که مطالباتی داشته باشیم. ولی وقتی رفتیم، به تبع آن یک سری قوانینی صادر شد. این قوانین باید به درستی اجرا شود و ما می بینیم که بعد از گذشت ۲۵ سال خیلی از قوانین در ایران یا اجرا نشده یا خیلی ناقص اجرا شده است.   مشکلات دیگری که آزاده ها دارند، مخصوصا آنهایی که ۸ ، ۹ و یا ۱۰ سال اسیر بودند، این است که صدمات جبران ناپذیری متحمل شدند؛ اینها را با هیچ چیز نمی توان عوض کرد. اینها را به حال خودشان رها نکنند؛ دلجویی کردن از این افراد را داشته باشند. وقتی می بینند به آنها بها داده نمی شود، دلسرد می شوند. وقتی فرزند من می بیند که پدرش ۹ ، ۱۰ سال آنجا مانده و الان چقدر برای او ارزش قائلند، دیدش بد می شود.

 

  پیام آزادگان :اگر صحبت آخری هست بفرمایید:

 

  کار شما ستودنی است؛ چون خاطرات به مرور زمان از ذهن ها فرار می کند؛ شاید آن خاطره ای که ۲۴ سال پیش در ذهن من بود، الان شاید نتوانم آن طور بازگو کنم؛ اینها در حال فراموش شدن هستند.  

 

من اعلام آمادگی می کنم و دوست دارم که خاطراتم کتاب شود. خاطرات آقای طحانیان را یک خانمی زحمت کشید و جمع بندی کرد. خاطرات هر کسی از یک منظری گفته می شود؛ ممکن است که خاطرات من و هم اردوگاهیم از دو منظر جدا باشد.  

 

دانشگاه روزبه زنجان یک ایده خیلی جالبی را اجرا کردند. آنها جهت واحد درسی آموزش دفاعی پیشنهاد دادند و گفتند ما می خواهیم این کلاس را با دانشجویان در منزل شما برگزار کنیم. من استقبال کردم. چون وقتی من به دانشگاه بروم و برای آنها صحبت کنم و خاطره بگویم، شاید خیلی تأثیرگذار نباشد، ولی وقتی به خانه من بیایند و از نزدیک زندگی آزاده را ببینند، صد در صد تأثیرگذار خواهد شد. استاد مربوطه و رییس دانشگاه و معاونین و روابط عمومی آنجا، یک کلاس ۳۰، ۴۰ نفره را آوردند و من برای آنها خاطره تعریف کردم. آنها از این روش رضایت داشتند. به نظرم اگر در سراسر کشور اجرا شود، کار جالبی است. لازم است از آقای کریم لو هم تشکر کنم.  

 

  ممنون از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید.    

 

انتهای پیام/ک

اضافه کردن دیدگاه جدید