گفتگو با آزاده‌ حمید حسنوند نماینده پیام آزادگان لرستان

۱۳۹۸/۰۱/۲۷

هنوز هم بوی مردانگی در جای جای کشور پهناورم احساس می‌شود. هنوز هم هستند مردانی که با لحظه‌لحظه‌های اسارت‌شان زندگی را نفس می‌کشند‌؛ مردان با‌ایمانی چون آزاده‌سرافراز حمید حسنوند  که از صدای‌شان هم می‌شود فهمید چقدر دلتنگ روزهای دور اسارتند؛ آن‌قدر عاشقانه از روزهای اسارت برایت تعریف می‌کنند که انگار هنوز در آن دوران زندگی می‌کنند.

به‌راستی اسارت برای مردان ما چه داشت که این همه بیتاب آن روزهایند؟ مگر اسارت جز شکنجه و دوری بود؟ چه چیزی در آن سال‌ها پنهان است که آنها را این همه دلتنگ روزهای غریب اسارت میکند؟

هم‌کلام آزاده‌سرافراز حمیدحسنوند که هم‌اکنون نماینده موسسه‌فرهنگی‌پیام‌آزادگان در استان لرستان نیز می‌باشند می‌شویم تا از آن روزها برای‌‌مان تعریف کنند:

 

 

 

آقای حسنوند لطفا کمی از خودتان و نحوه اسارتتان برایمان بفرمائید:

حمید حسنوند هستم متولد ۱۳۴۳ در خرم آباد لرستان . سال ۶۱  بعد از عملیات بیت المقدس از طرف بسیج به جبهه اعزام شدم . هفده ساله بودم و هنوز ازدواج نکرده بودم .

 در مرحله دوم عملیات رمضان در محاصره عراقی ها قرار گرفتیم و بعد از درگیری های متعدد به اسارت دشمن بعثی درآمدیم .

 

زمانی که اسیر شدید شما را به کجا بردند و رفتارشان با شما چطور بود؟

 ساعت هفت صبح بعد از درگیری های متعدد به اسارت دشمن درآمدیم و بعدها از اسرای بعدی که وارد اردوگاه شدند شنیدیم که ۱۹ گردان هم زمان با ما به محاصره دشمن درآمده بودند و تیپ ما که تیپ ولیعصر بود یکی از این گردان ها بود که هفده گردان دیگر عقب نشینی میکنند و گردان ما که اکثرا دزفولی بودند بعد از چند ساعت درگیری به اسارت دشمن در می آید . ازساعت هفت صبح تا عصر ما را در خاکریزها جابه جا میکردند و در نهایت ما را به پادگان نیرو هوایی شرق بصره بردند.بعد از چند روز که در آنجا بودیم و مورد بازجویی قرار گرفتیم ما را در بصره چرخاندند و تبلیغات کردند و بعد به بغداد رسیدیم و به علت تعداد زیاد اسرا، یک بازجویی مختصر از ما کردند. بعد از اینکه یک شب آنجا ماندیم ما را به موصل ۲منتقل کردند که بعد ها به موصل بزرگ معروف شد آنجا همه را بازجویی کردند و هویت ها که مشخص شد شکنجه ها را بیشتر کردند.اگر می فهمیدند کسی پاسدار،روحانی و یا افسر باشد بیشتر شکنجه می کردند.

 

از شکنجه هایی که می شدید برایمان کمی تعریف کنید .

قطعا اسارت خالی از شکنجه نبود و حزب بعث روزهای ما را خالی از شکنجه نمی گذاشت و البته توقعی هم جز این از آنها نداشتیم.در مراحل مختلف شکنجه های متفاوتی داشتیم که قابل گفتن نیستند و واقعا این شکنجه ها از انسان بعید بود ولی ما از بعثی ها می دیدیم . اوایل اسارت که در صلیب سرخ ثبت نام نشده بودیم شکنجه ها خیلی بیشتر بود . روزهایی که صلیب سرخ در اردوگاه بود ما را شکنجه نمی کردند .

 

آیا شما با حاج آقا ابوترابی در یک اردوگاه بودید ؟ حضور حاج آقا ابوترابی چه نقشی در اردوگاه شما داشت؟

 

از اواخر سال ۶۲ تا سال ۶۵ در کنار حاج آقا ابوترابی بودم و فیوضاتی که همه از ایشان کسب می کردند من هم کسب می کردم .ایشان مانند یک پدر با دلسوزی تمام در کنارمان بود و از هیچ کوششی دریغ نمی کردند تا اسرا را از لحاظ جسمی و روانی سالم به میهن بازگردانند .چه اسرایی مثل ما که مستقیم با ایشان در ارتباط بودیم و چه اسرایی که در کنار ایشان نبودند نحوه تعامل با عراقی ها را از ایشان یاد می گرفتیم و یاد می گرفتیم عراقی ها را حساس نکنیم تا بتوانیم سالم به میهن بازگردیم .

 

موصل۱نفردوم ایستاده

 

اگر خاطره ای از ایشان دارید بفرمائید .

هر کسی که در اردوگاه حاج آقا ابوترابی بود قطعا بی خاطره از ایشان نیست.

اواخر سال  ۶۱ و اوایل سال ۶۲ عراقی ها در ایام عزاداری ماه محرم خیلی به ما سخت می گرفتند . دوستان اردوگاه ما اکثرا اسرای عملیات والفجر بودند. در این سخت گیری ها تعدادی از اسرا را از بقیه اسرا جدا کردند که من هم جزء آنها بودم  و بعد از شکنجه و آزار و اذیت های متعدد، ما را به سلول بردند. بعد از ایام محرم ما را از آن اردوگاه جا به جا کردند و حاج آقا ابوترابی هم بین ما بود . وارد موصل ۱ شدیم که به شکنجه گاه عراقی ها معروف بود .

همان شبی که وارد اردوگاه شدیم همه را به شدت زدند و حاج آقا ابوترابی را از همه بیشتر زدند و تمام بدن ایشان خونی شده بود . ضابط خلیل افسر عراقی که سرپرست شکنجه گر ها بود وقتی حاج آقا ابوترابی را در آن وضعیت دید دستور داد ایشان را به بهداری ببرند .

چند روز بعد از اینکه حال ایشان بهتر شد صلیب سرخ به اردوگاه آمد . وقتی صلیب سرخ می آمد دوستان سختی ها را به آنها گزارش می دادند . حاج آقا ابوترابی هنوز هم جای زخم ها در بدنشان مشخص بود و در آن حال مامور صلیب از ایشان سوال می کنند ولی ایشان چیزی از شکنجه هایی که شده بودند نگفتند .

بعد از اینکه رفتند از ایشان پرسیدیم چرا چیزی از شکنجه ها نگفتید ؟ایشان گفتند ما و عراقی ها مسلمان هستیم و باید مشکلاتمان را بین خودمان حل کنیم و به غیر مسلمان چیزی نگوئیم که به خودشان بگویند مسلمان ها با خودشان اینطوری رفتار میکنند .

این رفتار ایشان مخلصانه بود و حتی برای عراقی ها هم تبدیل به الگو شده بودند.

 

 

 از نامه هایی که می نوشتید و با خانواده در ارتباط بودید برایمان کمی بیان بفرمائید.

چند ماه اول اسارت مکاتبه ای نداشتیم ولی بعد ها توانستیم برای خانواده هایمان نامه بنویسیم و از طریق همین نامه ها اخبارهایی نیز رد و بدل می کردیم .

بعد از درگیری هشتم آذر ماه که در موصل داشتیم من نامه ای در این رابطه برای خانواده نوشتم که با خطی بود که نتوانستند متوجه شوند و آن را برای خانواده ام ارسال کردند. در نامه کل ماجرا را نوشته بودم و همچنین تعداد زخمی ها و شهدا را هم نوشته بودم. این نامه را چند روز در مسجد محله برای مردم خوانده بودند و مردم بسیار از این موضوع متاثر شده بودند .

 

از کارهای فرهنگی که در اردوگاه انجام می دادید بفرمائید .

ما در اسارت هر چیزی که بتوانیم با آن وضعیت روحی و جسمی خود را حفظ کنیم داشتیم . فعالیت های فرهنگی،اجتماعی و ورزشی متعددی داشتیم . در اردوگاه هیچ کس بیکار نبود و هر کسی مشغول انجام کاری بود . یا در حال آموزش قرآن،زبان انگلیسی و یا عربی بودند و یا با هم صحبت می کردند که وقتمان مفیدتر بگذرد و به سختی های اسارت فکر نکنیم .همچنین خدمت به دیگران در راس کارهایمان قرار دادشت . حاج آقا ابوترابی به اسرا آموزش می دادند و می گفتند اگر می خواهید سالم بمانید باید فعالیت های مفید داشته باشید .

ایشان دستور داده بودند به اسرایی که پیر تر هستند بیشتر رسیدگی کنیم و کارهایشان را انجام دهیم . در آنجا ما خلوص اسرا را به عینه می دیدیم .

 

خاطراتی از سربازهای عراقی اگر دارید بفرمائید .

هر آسایشگاه سربازی داشت .سرباز آسایشگاه دو در موصل سرباز محمد معروف به محمد گاوی بود که خیلی چاق بود و درک و فهم درستی نداشت .گاهی می آمد پشت پنجره آسایشگاه و شکلات و بیسکویت بر میداشت و در جیبش می ریخت و می خورد . یکی از بچه ها که این را می دانست ، یک روز در کاغذ شکلات سنگ گذاشت و در جلوی پنجره قرار داد . محمد گاوی هم آن را به جای شکلات خورد و وقتی متوجه شد بسیار عصبانی شد و آمد آسایشگاه دنبال کسی که این کار را کرده بود می گشت ولی نتوانست کسی را پیدا کند .

در حیاط آسایشگاه زمینی داشتیم که بچه ها در آن هویج می کاشتند و در مراسم ها پخش میکردیم . آنها را میشستیم و در حبانه می گذاشتیم . محمد گاوی دیده بود ولی دستش نرسیده بود که بردارد. صبح آمده بود یقه باغبان را گرفته بود که هویج ها کجا هستند .باغبان گفته بود از باغچه بردار. او هم عصبانی شده بود که در باغچه چیزی نیست و زمانی که باغبان از داخل زمین هویج ها را بیرون آورده بود عصبانی شده بود و گفته بود شما برای اینکه ما هویج ها را نبینیم آنها را داخل زمین پنهان کرده اید . که این موضوع باعث خنده همگی شده بود .

 

از نحوه آزادی خود و حس و حال آن روزها کمی برایمان بگوئید.

در اردوگاه وقتی عراقی ها می خواستند ما را در اردوگاه ها جا به جا کنند می گفتند داریم تبادل میکنیم . ما در ابتدا باور می کردیم ولی بعد فهمیدیم که دروغ می گویند و دیگر حرفشان را باور نمیکردیم . ولی بعد از قبول قطعنامه دیگر در انتظار تبادل بودیم .

آزادی اسرا از اروگاه ما شروع شد .هر شب بعد از آمار گیری اسرا وقتی داخل آسایشگاه می شدیم درها را به رویمان می بستند ولی شب آخر اسارت درها را نبستند و هیچ محدودیتی نداشتیم .

هر کسی که در اسارت باشد و با شنیدن خبر آزادی اش قطعا خیلی خوشحال خواهد شد . ما در گروه دوم بودیم که آزاد می شدیم . موقع خروج از اردوگاه قرآنی در دست داشتم که سرباز عراقی آن را از من گرفت و کشیده ای هم به من زد که البته لب مرز خود عراقی ها به ما قرآنی هدیه دادند.

 

از فعالیت های خود بعد از آزادی بفرمائید .

سال اول دبیرستان بودم که به جبهه رفتم و اسیر شدم . بعد از آزادی دبیرستان را تمام کردم و دیپلم گرفتم . پس از آن مسئول ستاد آزادگان در خرم آباد شدم و در سال ۷۳ ستاد جمع شد و من به دانشگاه رفتم  و رشته علوم اجتماعی را خواندم و بعد از آن در استانداری استخدام شدم .

 

از همکاری خود با موسسه پیام آزادگان بفرمائید .

چند سالی هست که با موسسه پیام آزادگان همکاری میکنم و به عنوان نماینده این موسسه در استان لرستان می باشم . سعی کردیم با فعالیت هایمان در استان ارتباطات آزادگان با همدیگر را قوی تر کنیم و بتوانیم اهدافی که برای آن به جبهه و اسارت رفتیم را فراموش نکنیم و الحمدالله در حد قابل قبولی به این مهم دست پیدا کردیم .

ممنون از وقتی که در اختیارمان قرار دادید.

مصاحبه از : زهرا جوزی

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید