گفت وگوی پیام آزادگان با آزاده سرافرازاحمد نظری

۱۳۹۷/۰۸/۰۷

بی شک دفاع مقدس برگ زرینی بر تاریخ پرافتخار کشورمان است و اسارت تنها سطری از زیباترین و خواندنی ترین بخش آن. و در این میان نقش خادمین اسرا پازل گمشده اسارت در خدمت رسانی به همنوعان خود هستند. اسرایی که در لباس خدمت بدون کمترین چشمداشتی گاه لبخندی را برلبان اسیری می نشاندند و گاه با زیرکی تمام کوچکترین حرکت دشمن را در اردوگاه زیرنظر و آن را به مسوولان آسایشگاهه انتقال می دادند.
احمد نظری یکی از خادمین الاسرای بزرگواری است که با وجود سختی اسارت کار حفظ روحیه دیگران و همچنین کار خدمت رسانی را در اردوگاه انجام می داده است و به قول خودش شاید آنچنان که باید و شاید وقت کافی برای استفاده از فرصت های پیش آمده در اسارت نیافته اما دل خوش است که تمام وقت و زمان خود را در خدمت به هم بندیان خود گذرانده است.
با او هم کلام می شویم.
پیام آزادگان: آقای نظری لطفا خودتان را بیشتر برای خوانندگان پیام آزادگان معرفی بفرمایید؟
احمد نظری هستم. سرباز ارتش بودم و یکسال و اندی از خدمت سربازی ام در پادگان لویزان گذشته بود که به جبهه اعزام شدم.
پیام آزادگان: اسارت شما چگونه رقم خورد؟
من شکارچی تانک بودم که در منطقه درحالی که دشمن تانک های خود را در منطقه چیده بود و من هم خاطرم نیست چند تا از آنها را زدم درحالی که مهمات و آذوقه های مان یک شبانه روز بود که تمام شده بود به محاصره دشمن درآمدیم.
پیام آزادگان: آیا فکر می کردید که اسیر شوید؟
خیر. نه من و نه هیچ کدام از اسرا به این فکر نکرده بودند و فقط گزینه شهادت در ذهن مان بود و دیگر اینکه به سلامت برمی گردیم.
پیام آزادگان: در آن لحظه چه حسی داشتید؟
خدا شاهد است که از همان لحظه اول هیچ ترس و واهمه ای نداشتم زیرا امیدم به خدا بود واین را می دانستم که خواست خدا به اسارتم رقم خورده است.
پیام آزادگان: اسارت شما در چه اردوگاه هایی رقم خورد؟
من در صلاح الدین بودم. صلاح الدین اردوگاه بسیار بزرگی بود که در داخل آن چند اردوگاه دیگر قرار گرفته بود. چندین نوبت با سیم خاردار و پشت آن با تانک و نفربر پوشانده شده بود که هیچ راه فراری هم نداشت.
پیام آزادگان: وظیفه شما در اردوگاه چه بود؟
کار من بیشتر روحیه دادن به دیگر اسرا بود چون در اسارت همه که مجرد نبودند بلکه تعدادی هم متاهل و صاحب فرزند بودند بنابراین باید به آنها روحیه می دادم تا کمتر غصه بخورند. صلیب سرخ هم که از وجود ما اطلاعی نداشت و این موجب ناراحتی می شد زیرا حق نوشتن نامه به خانواده های مان را هم نداشتیم. بنابراین وضعیت، تا می دیدیم جو آسایشگاه کمی سنگین است سریع بچه ها تیاتر، سیاه بازی و طنزی راه می انداختند تا جو اردوگاه عوض شود. یا این که با استفاده از بچه های تحصیلکرده سعی می کردیم آموزش زبان و یا خواندن و نوشتن را به افرادی که سواد نداشتند آموزش بدهیم. من هم وظیفه ام گرفتن غذا برای افراد آسایشگاه از آشپزخانه بود. چون در ابتدای اسارت غذاها بسیار بد بود و همه مریض می شدند بنابراین ما خودمان غذا می پختیم و آن را میان بچه ها تقسیم می کردیم. من افرادی که مریض بودند و نمی توانستند به نظافت خودشان برسند حمام می کردم و یا وسایلی که مورد نیاز بچه ها از درمانگاه بود را برایشان می آوردم. سر عراقی ها را گرم می کردیم تا بچه ها در آسایشگاه به برنامه های خود برسند و در هر صورت سعی می کردم کمک بچه ها باشم البته هرچند که خودم کمتر فرصت داشتم که حداقل یک زبان بیاموزم که الان به دردم بخورد اما خوشحالم که کمک حال بچه ها در اردوگاه بودم.
پیام آزادگان: اگر خاطره ای از روزهای اسارت در ذهن دارید بیان بفرمایید:
بله یک بار منافقین و مسعود و مریم رجوی به اردوگاه ما آمده بودند تا بلکه بتوانند تعدادی از بچه ها تطمیع کنند و با نشان دادن عکس خانه های آنچنانی سعی می کردند بچه ها را به طرف خود بکشانند. من که از این موضوع خبر داشتم یک ساعت با بچه ها صحبت کردم که گول این حرفها را نخورید این ها خودشان نوکر آمریکا و استکبار هستند و از خودشان چیزی ندارند و... خلاصه منافقین به هدف خود نرسیدند ورفتند اما از طرفی دانستند که این کار، کار من بوده است بنابراین موضوع را به عراقی ها گفته بودند. خاطرم هست یک شبانه روز عراقی ها مرا کتک می زدند اما خوشحال بودم که توانستم رسالتم را به درستی انجام دهم.
پیام آزادگان: آیا شما حاج آقا ابوترابی را هم دیده بودید؟
در اردوگاه خیر. زیرا صلاح الدین اردوگاهی بود که افرادی که کمتر از سه سال اسارت داشتند را در آنجا نگهداری می کردند اما بعد از اسارت چندین بار ایشان را در مسجد دیده بودم.
پیام آزادگان: فکر می کنید چه نیرویی بچه ها را در اسارت سلامت نگه داشته بود؟
ایمان به خدا. زیرا بچه ها دائم درحال نماز و خواندن قرآن بودند و ازطرفی حس میهن دوستی. وجود برنامه هایی همچون محرم و سینه زنی و زیارت عاشورا و توسل به ایمه معصومین(ع) باعث شده بود تا همه بچه ها روحیه خوبی داشته باشند.
پیام آزادگان: چگونه از آزادی خود باخبر شدید و چه حسی داشتید؟
از طریق تلویزیون باخبرشدیم که اسرا درحال تبادل هستند. ما هم خیلی خوشحال شدیم و گویی تازه متولد شده بودیم.
پیام آزادگان: جو اردوگاه پس از شنیدن خبر آزادی چگونه بود؟
همه بچه ها همدیگر را در آغوش می کشیدند و به هم مهربانی بیشتری می کردند. حتی سربازان عراقی هم ناراحت بودند و گریه می کردند و می گفتند ما به شماها عادت کرده بودیم.
پیام آزادگان: درحال حاضر مشغول چه فعالیتی هستید؟
پس از برگشتن به ایران مشغول کار شدم و یکسالی است که بازنشسته شده ام اما ورزش را ادامه می دهم و به خاطر علاقه ای که به رشته تنیس روی میز دارم هفته ای یکی دو روز برای تمرین به باشگاه می روم.
سپاسگزارم از این که وقت خود را در اختیار موسسه پیام آزادگان قرار دادید.

اضافه کردن دیدگاه جدید