گفت وگوی پیام آزادگان با آزاده سرافراز حسن نظری زاده

۱۳۹۷/۰۷/۰۴

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، هفته دفاع مقدس زمان مغتنمی است تا با  برخی از دلاورمردان جبهه و جنگ  بیشتر آشنا شویم.  آزاده سرافراز حسن نظری زاده یکی از آن حماسه آفرینان است که  به گفته خود،  افتخار این را دشته که جزو اولین گروه بسیجی باشد که دوره پایانی آموزش نظامی را تحت تعلیم شهید چمران گذرانده و درسال ۱۳۶۰  نیز جزو اولین گروه دانش آموزی بوده که گام هایش با خاک جبهه آشنا می شود. عشق به اسلام و آب و خاک ، او را تا پای ۸ سال اسارت پیش می برد که او با یاری خداوند و حفظ روحیه بالا از این امتحانات سخت نیز سربلندانه عبورمی کند.

 

گفت وگوی ما را با این فعال فرهنگی دنبال کنید.

 

پیام آزادگان: آیا خانواده با حضور شما درجبهه  با آن سن کم مخالفتی نداشتند؟

 خیر زیرا تقریبا تمام خانواده اهل جبهه بودند. یکی از برادرانم پاسدار و زمان اعزام من به جبهه من، ایشان هم درمنطقه کردستان حضور داشتند و برادر  بزرگتر از بنده و کوچکتر از بنده هم درجبهه حضو داشتند.

 

پیام آزادگان: در چه عملیات هایی حضور داشتید؟

بنده در دوره آموزش نظامی ابتدایی که قرار بود عملیات فتح المبین انجام شودهمان موقع به جبهه اعزام شدم که به اسارتم نیز منجر شد و علت هم آن بود که درسال ۱۳۶۰درتهران کمتر اعزام ۱۸ساله ها صورت می گرفت و شاید توفیقی بود که نصیب من شد.

 

پیام آزادگان: اسارتتان چگونه اتفاق افتاد؟

من ابتدا به خوزستان  و سپس به دزفول اعزام شدم و یک روز پس از عید نوروز درمنطقه دشت عباس زمانی که عملیات فتح المبین انجام شد زخمی شدم و موج انفجار نیز مرا درگیر کرده بود که صبح پس از ۸ساعت بیهوشی، زمانی که به هوش آمدم دیدم به اسارت گرفته شده ام.

 

پیام آزادگان: در ادامه چه گذشت؟

زمانی که به اسارت درآمدیم من به واسطه این که پدرم تاجر بودند و من نیز در کربلا متولد شده بودم از این رو با زبان عربی آشنایی داشتم و گفت وگوی عراقی ها را متوجه می شدم .زمانی که ما را داخل یکی دوسنگر بردند به دوستان گفتم که شهادتین خود را بخوانید زیرا می خواهند سنگر را منفجر کنند که البته بعد منصرف شدند.

 

سرباز عراقی ما را ازسنگر بیرون آورد و به زبان عربی گفت: چرا با ما می جنگید. من کامل می توانستم جواب او را بدهم اما به واسطه این که خاله من در کربلا ساکن بود و پسرخاله من هم دریک عملیات در بغداد دستگیر شده بود و اعضای این خانواده درعراق تحت نظر بودند، اگر از نحوه خویشاوندی ما اطلاع پیدا می کردند وضعیت بدتر می شد، به همین خاطر، پاسخی ندادم اما یکی از همراهان ما که بچه دزفول بود و متوجه منظور عراقی ها شده بود با اشاره گفت شما کافر و ما مسلمان. عراقی تا متوجه منظوراو شد،  همان دم درمقابل چشمان ما، او را تیرباران کردند.

کمی جلوتریکی از دوستان ما که تیری به دستش خورده بود و خون زیادی از او رفته بود بغل کردم و گفتم از خودت ضعف نشان نده و با صلابت باش که چند قدم بعد او هم روی زمین  افتاد و شهید شد.

سیل حوادث وحشتناک طول مسیر تا اردوگاه یکی از سخت ترین و فراموش نشدنی ترین صحنه هایی بود که درحال حاضر به عقب برمی گردم و آن را با خود مرورمی کنم تحمل آن سختی ها چیزی جز لطف خدا و عنایت حقه ای که پروردگار میسر نبود و آنچه که سختی های آن را برایمان قابل تحمل می ساخت یاد اسرای کربلا و زینب کبری (س) و شهادت حضرت سجاد(ع) بود که با صلابت می توانستیم از آن بحران ها عبور نماییم. زیرا در طول مسیر عراقی ها  بچه ها را بدون هیچ بازخواستی به راحتی به شهادت نی رساندند وسخت تر از آن هم زمانی بود که۲۹۰  از ما را به اسارت گرفته بودند  و به یمن همین پیروزی شان، جشن گرفته بودند و ما را درشهر بغداد می چرخاندند و مردم هم با فحش و ناسزا  و پرتاب تخم مرغ و... از ما استقبال می کردند.

خاطرم هست ما هم زخمی بودیم و تشنه در داخل اتوبوس یکی از دوستانمان که بسیار تشنه بود چند بار گفت آب، آب سرباز عراقی بی هیچ اعتنایی گذشت و دوست ما کف اتوبوس افتاد و تشنه جان داد.

 

پیام آزادگان: اسارت شما در چه اردوگاههایی سپری شد؟

 اردوگاه عنبر که استارت اولین اردوگاه اطفال از ما زده شد. بعد هم رومادیه و بعد هم موصل که تا آخر اسارت در آنجا بودیم.

 

پیام آزادگان: اردوگاه موصل چگونه اردوگاهی بود؟

موصل ۱ بزرگترین اردوگاه بود که شرایط خاصی داشت و نسبت به اردوگاه عنبر و رومادی شرایط بهتری از نظر آب و هوایی داشت. من ۲سال و نیم آخر اسارت را من در موصل آنجا گذراندم. اسرای قدیمی همچون دکتر پاکنژاد و دکترخالقی از بزرگان اردوگاه بودند که شرایط مناسبی را برای بچه ها فراهم کرده بودند که بتوانیم اسارت را راحت تر بگذرانیم.

 

پیام آزادگان: روزهایتان را چگونه می گذراندید؟

بحث ورزش از برنامه هایی بود که الزام داشتیم حتما انجام شود زیرا تصمیم داشتیم که سالم به کشورمان بازگردیم. ورزش هایی مانند جودو و رزمی بسیارمخفیانه و به دور از چشم عراقی ها صورت می گرفت. اما درکنار آن ورزش هایی مانند فوتبال و والیبال را آزادانه تر انجام می دادیم . کلاس ها هم عمدتا علاقه مند بودیم که وارد مفاهیم قرآنی شویم. بسیاری از دوستان هم که علاقمند به یادگیری زبان های دیگری بودند  آن زبان را  فراگرفتند و بعد اسارت هم آن را در دانشگاه ادامه دادند  اما من بیشتر به دنبال برنامه های فرهنگی بودم و این که روحیه بچه ها حفظ شود که بحمدلله با همان گروه اسارت و با همان شیوه اسارت درحل حاضر هم  دراین زمینه فعال هستیم.

 

پیام آزادگان: برخورد سربازان عراقی با اسرا چگونه بود؟

چهارسال اول اسارت که در اردوگاه اطفال بودیم بسیار سخت گذشت و عراقی ها  برای تنبیه بچه ها نیازی به بهانه نداشتند  به خصوص زمانی که رزمندگان در جبهه عملیات می کردند  بچه را به شدت تنبیه می کردند تا اینکه جمهوری اسلامی در اعتراض به رفتار  بد عراقی ها با اسرا به سازمان ملل شکایت می کرد و سازمان هم نیروهای خود را به اردوگاه  فرستاد. این بار در مقطعی کابل ها از دست عراقی ها افتاد اما آزار و اذیت روانی آنها شروع شد. آب و برق اردوگاه را قطع می کردند و یا اینکه بچه ها را ساعت ها  درآفتاب شدید در محوطه نگه می داشتند و یا جیره غذایی محدود را محدودتر می کردند البته ما انتظار یک رفتار انسانی و منطقی را از آنها نداشتیم  و درمقابل سعی می کردیم خودمان را بسیار قوی تر و محکمتر از قبل نشان دهیم.

 

پیام آزادگان: با توجه به اینکه در ایام محرم بسر می بریم، عزاداری ها در اردوگاه ها به چه شکل برگزار می شد؟

 خاطرم هست همان سال ۶۱ که اسیر شدیم چندماه بعد ایام محرم بود ۴خواهری که به اسارت درآمده بودند در طبقه بالای آسایشگاه ما نگهداری می شدند. شب تاسوعا خواهران دعایی را زمزمه می کردند و ما هم با این که عزاداری ممنوع بود و می دانستیم که صبح شکنجه و آزار و اذیت بسیاری خواهیم دید  در آسایشگاه خودمان تا صبح عزاداری کردیم که این اتفاق هم افتاد و ۷یا ۸ روزی تنبیه شدید بدنی وشکنجه های سخت ادامه داشت. اما سال های بعد عراقی ها که می دانستند این عزاداری ها تکرار خواهدشد یک روز قبل از تاسوعا، آمپول هایی را به بچه ها می زدند که ۴۸ساعت با تب و لرز همراه بود به طوری که دستان مان از کار می افتاد و نمی توانستیم  سینه زنیم اما با وجود این ضعف و بی حالی بازهم عزاداری را مخفیانه انجام می دادیم. بعدها که به اردوگاه موصل منتقل شدیم بازهم عزاداری ها ادامه داشت و اوج این برنامه ها زمانی بود که به دور از چشم عراقی ها در آشپزخانه که چراغ های خوراک پزی روشن بود در گوشه آشپزخانه عزاداری می کردیم.

 

 پیام آزادگان: آیا در طول اسارت حاج آقا ابوترابی را هم دیده بودید؟

بله همان موقعی که اسیر شدم فردا صبح در اردوگاه عنبر حاج آقا ابوترابی به آسایشگاه ما آمدند و خوش آمدی گفتند. من که ابتدا ایشان را نمی شناختم تا اینکه دوستان ایشان را معرفی کردند. ایشان هم بحث عملیات را گفتند که پس از عملیات چه اتفاقی افتاده وهمه را با آمار بیان کردند و  همچنین شرایط اسارت و خط مشی کلی اسارت را نیز برای ما توضیح دادند که چگونه طی طریق کنیم که کمتر آزار و اذیت ببینیم و کمتر با عراقی ها درگیر شویم . واقعیت این بود که وجود ایشان یک موهبت الهی بود زیرا اگر ایشان نبودند صدمه بسیار زیادی را متحمل می شدیم

 

پیام آزادگان: از نحوه آزادی خود چگونه مطلع شدید؟

روزی که اعلام شد اولین گروه را فردا مبادله می کنیم خیلی باور نکردیم ولی صبح زمانی که نیروهای صلیب سرخ را در مقر عراقی ها دیدیم که به طبقه بالای آسایشگاه نگاه می کردند متوجه شدیم که قضیه جدی است. بعد هم عراقی ها  آسایشگاه را به دسته های ۱۰۰۰نفری تقسیم کردند و ما هم چون از اسرای قدیمی بودیم جزو اولین گروهی بودیم که باید مبادله می شدیم. وسایلمان را جمع کردیم و با دوستان م خداحافظی کردیم بعد هم صلیب کارت های ما را چک کرد و برای اولین بار خارج از اردوگاه را دیدیم.  سیم خاردار بود و باتلاق و خاکریز و تانک و نفربر  که دورتا دور اردوگاه چیده بودند که واقعا وحشتناک بود. از آنجا ما را به خانقین آوردند. البته چون ما جزو اولین گروه بودیم برنامه ها خیلی منظم نبود گاها می گفتند ایرانی برای تحویل گرفتن شما نیامده اند لذا باید به اردوگاه برگردید که نوعی خوف و رجا را دربچه ها ایجاد کرده بود.

 

پیام آزادگان: در آن لحظه چه حسی داشتید؟

این سوال شما مرا یاد خاطره انداخت. (روزی که امام خمینی(ره) می خواستند از پاریس وارد کشور شوند خبرنگار از ایشان سوال کرده بود چه حسی دارید؟ و امام(ره) هم فرمودند: حسی ندارم و این که به کشورم بازمی گردم) ما  سعی می کردیم هم روحیه خودمان را حفظ کنیم و هم به دیگران روحیه بدهیم. حقیقت آن است که آزادی را باور نمی کردیم زیرا آزدی نعمت بسیار بزرگی است. خداوند گویی ما را تازه  متولد کرده بود.

 

پیام آزادگان: استقبال مردم چگونه بود؟

استقبال مردم بی نظیر بود. دوستانی که با ماشین آمده بودند می گفتند سرمرزها جمعیت ایستاده اند. در شهرهای مرزی مانند کرند و سرپل ذهاب ماشین ما درمیان جمعیت گیر می کرد و از این هیجانات  اشک شوق می ریختیم که ما شرمنده این ملت نجیب و قدرشناس هستیم و خجالت زده خانواده شهدا بودیم چرا که ما در کنار فرزندانشان بودیم و حالا آن ها شهید شده بودند. به بیت رهبری که رفتیم پسرعمه من در عملیات محرم شهید شده بود و نمی دانستم با چگونه با عمه ام روبه رو شوم زیرا با پسرعمه ام دوست و رفیق بودیم ایشان مرا در کمال صبر به  آغوش کشید و امیدواریم  شهدا در جهان آخرت دستان ما را بگیرند و شفیعمان باشند.

 

پیام آزادگان: از فعالیت های خود پس از بازگشت به میهن اسلامی هم قدری بفرمایید:

پس از بازگشت چندسالی را در سپاه بودم و بعد هم بنا به نیاز جامعه به بچه های جبهه و جنگ، بسیار علاقه مند بودم که درهمان محدوده یادمان شهدا و تفحص  فعالیت نمایم برای همین نزدیک دشت عباس و جاده ای که اسیر شده بودم عبورمی کردم یاد خاطرات جنگ و اسارت برایم تداعی می شد. زمانی که شهید عزیزی در منطقه یافته می شد با گروه تفحص به آن جا می رفتیم که شور و حال خاصی داشت که از نظر روحی  و عرفان، انسان به اغنا می رسید که اگر این شهدا نبودند امنیت و اقتدار کشورما  اینگونه حفظ نمی شد.

 

پیام آزادگان: صحبت پایانی این آزاده سرافراز:

ما بحث ولایتمداری را داریم. این که چشممان به دهان رهبری باشد نه جلوتر و نه عقب تر از ایشان حرکت کنیم. بصیرت انقلابی داشته باشیم زمانی که ایشان می فرمایند حرکت، حرکت داشته باشیم. دشمنان در بحث رسانه و فضای مجازی در صدد تفرقه افکنی و دلسرد کردن مردم هستند. زمانی دشمن درمیان ما نفوذ پیدا می کند که از رهبری فاصله داشته باشیم. اگر به رهبری اعتقاد قلبی داشته باشیم  و گوش به فرمان رهبری باشیم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد تا اینکه صاحب مملکت ظهورنمایند و تمامی مشکلات جامعه به دستان ایشان برطرف گردد.

مصاحبه از :صنوبر محمدی

 

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید