گفت وگوی پیام آزادگان با آزاده سرافراز حیدر صالحی

۱۳۹۷/۰۸/۰۱

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، آزاده سرافراز حیدرصالحی یکی از آزادگان بزرگواری است که دعوت پیام آزادگان را لبیک گفته و در نشستی صمیمانه از ۲سال و نیم اسارت خود برایمان می گوید.

 

با هم خاطرات او را مرور می کنیم.

حیدر صالحی هستم که چیزی حدود ۲سال و نیم اسارت دارم. سرباز وظیفه بودم که درمنطقه فکه شرحانی اسیر شدم.

 

پیام آزادگان: اسارتتان چگونه رقم خورد؟

دقیقا سه روز پس از آتش بس درخط مقدم زمانی که برای مرزبانی ایستاده بودیم و آتش بس هم اعلام شده بود پاتک زد و حدود ۷۶۰نفر از نیروهای ما را به اسارت گرفت که دقیقا ظهر روز عاشورا هم بود.

 

پیام آزادگان: آیا فکر می کردید که اسیر شوید؟

خیر زیرا فرماندهان هم مدام می گفتند که خطری نیست و آتش بس اعلام شده. از سویی حق تیراندازی هم نداشتیم ولی با حرکت گازانبری دشمن که از پشت سر و اطراف ما را محاصره کرده بودند ند همه ما را اسیر کردند.

 

پیام آزادگان: در آن لحظه چه حسی داشتید؟

حس بد و سختی بود زیرا ما عملیات های زیادی را پشت سر گذاشته بودیم و در لحظه امن که آتش بس اعلام شده بود متاسفانه غافلگیر شدیم ودر بدترین حالت ممکن این اتفاق افتاد.

 

پیام آزادگان: در ادامه چه اتفاقی افتاد؟

از آن لحظه تا زمانی که ما را به الاماره ببرند بدترین آزار و اذیت ها را برای ما اعمال کردند. من بارها  زمانی که در مشهد جزو لشگر۷۷ خراسان بودم و نزدیکی کمپ اسرای عراقی خدمت می کردم و به اصطلاح نگهبان کمپ بودم می دیدم که ته مانده غذاهای عراقی ها را می خوردیم یعنی ایرانی ها واقعا مهمان نوازی می کردند و من به وضوح محبتی را که به آنها می شد را می دیدم حتی آنها را گروه گروه به زیارت امام رضا(ع) می بردند و این به فرموده حضرت امام با اسرا واقعا مدارا می کردند. به طوری که در تبادل اسرا هم که در مرز کرمانشاه بودیم اسرای ایرانی همه از سوتغدیه ضعیف و نحیف و واقعا نیاز به یک واکر داشتیم برعکس اسرای عراقی فربه و شیک ومرتب بودند.

 

پیام آزادگان: بعد از اسارت چه به شما گذشت؟

ابتدا ما را به پشت جبهه و سپس به شهر الاماره بردند. محوطه ای که ده اطاق داشت و درهر اطاق بیش از ۴۰نفر را که تنها برای ایستادن جا بود نگهداری می کردند. تا صبح آنجا بودیم و صبح با اتوبوس هایی که شیشه های آن  با روزنامه پوشانده بودند تا به بیرون دید نداشته بودند سوارمان کردند و به پادگان الرشید بغداد که بزرگترین پادگان نظامی بغداد بود بردند. همان چند روز اول بر اثر گرما و عدم بهداشت تمام بدنمان شپش گرفته بود. روزهای اول برای هر بیست نفر یک سینی غذا بود که شاید یک نفر را هم سیر نمی کرد. روزهای اول خیلی ها غذا نخوردند و اجازه می دادند تا بقیه که گرسنه تر هستند بخورند. فردای آن روز دیگر گرسنگی اجازه این کار را نداد. روزانه دو تکه نان جو بیات سهمیه هرنفر بود. شب ها هم قبل از تاریکی هوا سوت خواب را می زدند که بالاجبار باید  در فضای بسیار تنگی که قادر به کوچکترین حرکتی نبودیم می کشیدیم. روزها بدون کار و ورزش می گذشت. سه ماه به این وضعیت گذشت و یک بار که من خواستم زرنگی کنم و کمی جایم را عوض کنم سربازعراقی چنان کابلی بر سرم فرود آمد که خون از آن بیرون جهید. آب برای خوردن نداشتیم و جیره آب برای هر آزاده ۲لیوان بود که آن را هم با تانکرهای زنگ زده که درآن خزه موج می زد که با  خوردن آن از دهانمان یا خزه و یا قورباغه بیرون می جهید سیراب می شدیم. با وعده های ناچیزی که روزها خورشت بادمجان و شب ها خورشت کلم و این غذای ده ساله یک اسیر بود سپری می کردیم و براثر عدم بهداشت و نظافت با بیماری به نام "گال" هم مواجه بودیم.

 

پیام آزادگان: این وضعیت تا چه زمانی ادامه داشت؟

بعدازسه ماه لباس اسرای جنگی را دارند و گفتند شما را به حمام می بریم. آب جوش صد درجه و با چرکی که سه ماه در بدن داشتیم با آب بالای صددرجه تبدیل به جوش و تاول هایی شد. لباس هایی را که داده بودند پوشیدیم و ما را به اردوگاه ۱۶تکریت بردند در آنجا از تونل وحشتی عبور کردیم که بیست عراق چماق به دست در انتظارما بودند و با عبور اسیر با باتوم و چوب به سرو بدن او فرود می آوردند و سیم های خارداری که دورتا دور محوطه اردوگاه کشیده بودند و برقی که به سیم خاردار وصل بود و نگهبانانی که با سلاح کلاشینکف آماده ایستاده بودند و عملا هیچ راه فراری وجود نداشت. زمان به سختی می گذشت و هرسه وعده آمارگیری با کتک سربازان عراقی مواجه بودیم.

 

پیام آزادگان: آیا در اردوگاه ورزش هم می کردید؟

وسایل ورزشی که نداشتیم اما یک بار یکی از دوستان با لباس ها و پارچه هایی که داشتیم توپی را درست کرده بود که با آن فوتبال بازی می کردیم که اتفاقا عراقی ها هم خوششان آمده بود.

 

پیام آزادگان: آزادی تان چگونه اتفاق افتاد؟

زمانی که اتوبوس های عراقی آمد تا ما را به مرز ببرند دیدم یکی از دوستان نزدیکم به نام ضرغام نیست.  عراقی ها گفتند: شاید امشب تبادل به هم بخورد. گفتم تا او نیاید من نمی روم. ضرغام را که دیدم خیالم راحت شد. ما را به کرمانشاه بردند و بعد هم تهران و بعد هم به خانواده هایمان تحویل دادند.

 

پیام آزادگان: آزادی برایتان چه حسی داشت؟

یک حس مبهم چرا که نمی دانستم چه اتفاقی پیش روی مان است. زیرا بارها حرف آزادی شده بود اما از آزادی واقعی خبری نبود.

 

پیام آزادگان: از فعالیت بعد از بازگشت خود برایمان بگویید:

من سال۶۹ که به ایران برگشتم ازدواج کردم همسرم در دوره دکتری مشغول به تحصیل هستند من هم چهار ترم مهندسی هواپیما خواندم اما ادامه ندادم. درحال حاضر دو فرزند دختر دارم و خدا را شکر از زندگیم راضی هستم.

 

مصاحبه از : صنوبر محمدی

اضافه کردن دیدگاه جدید