گفت و گو با آزاده سرافراز عبدالکریم کریم پور راوی کتاب "کلاه قرمزی ها"

۱۳۹۷/۰۶/۳۱

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی پیام آزادگان ، آزاده سرافراز حجت الاسلام  عبدالکریم کریم پور متولد ۱۳۴۲ شهرستان نجف آباد، تحصیلات سیکل را در نجف آباد می گیرد و سپس به عنوان طلبه در حوزه "حجت" مشغول به تحصیل می شود که درسن ۱۶سالگی برای اولین بار قدمهایش با خاک جبهه آشنا می شود و پس از حضور درعملیات های مختلف در جنگی نابرابر تسلیم تقدیر می شود و ۵سال اسارت او رقم می خورد.

 

این آزاده بزرگوار پس از بازگشت  به میهن با وجود فعالیت های فرهنگی و مبلغ دینی، تصمیم  به بیان خاطرات اسارت خود می گیرد که  به کمک قلم بانوی نویسنده زهره علی عسکری کتاب"کلاه قرمزی" نوشته شده و در حوزه هنری  از این کتاب ارزشمند رونمایی می شود.

 

به همین بهانه گفت وگویی با این آزاده سرافراز داشتیم تا از روزهای اسارت خود بیشتر برایمان بگوید.

 

پیام آزادگان: علت حضور شما به عنوان یک طلبه در جبهه چه بود؟

اعتقاد من این بود طلبه ای که درجبهه حضور می یابد باید طلبه جنگجو باشد و شهدا را دیده باشد پس یک طلبه جنگجوی شهید دیده بهتر می تواند طلبه باشد تا به این صرفا با کتاب و قلم و نوشته سر و کار داشته باشد و مضاعف آن که فرمان حضرت امام(ره) نیز بسیار موثر بود.

 

پیام آزادگان: درچه عملیاتهایی حضور داشتید؟

عملیات رمضان،  والفجر مقدماتی  و والفجر۴ که منجر به اسارت شد.

 

پیام آزادگان: وظیفه شما در جبهه چه بود؟

من بیشتر طلبه گردان بودم و زمانی را به وعظ و امور فرهنگی می پرداختم و  زمانی را هم اسلحه به دوش داشتم و در رزم شبانه و گاها آموزش افراد و امور دینی فعالیت داشتم.

 

پیام آزادگان: اسارت تان چگونه رقم خورد؟

درآخرین اعزامم در ۱۸/۶/۶۴اسیرشدم که البته یک ماه قبل از آن درمنطقه غرب ایران (اشنویه) درعملیات ایزایی شرکت کردیم.  مدت چهار روز درمنطقه بودیم و بچه های گردان ما از بین اطلاعات عملیات بودند و گذرگاهها را طوری انتخاب کرده بودند که ما  از منطقه پشت نیروهای تدارکاتی دشمن  را مسدود کنیم و به همین جهت چهار روز درمنطقه بودیم که فردای آن روز دستور عقب نشینی دادند. ما هم چون روز بود مخفی شدیم. روزها استراحت می کردیم و شبها حرکت می کردیم. بچه هایی که راه را می دانستند خودشان را به عقب کشیده بودند  و ما هم آشنایی به منطقه نداشتیم مسیری را انتخاب کردیم و دم صبح یکی دوکیلومتر مانده به خط عراقی ها چند روزی را گذراندیم.  روز چهارم تصمیم گرفتیم هرطورشده از خط عراقی ها عبور کنیم زیرا تشنگی و گرسنگی به بچه ها فشار آورده بود. تقریبا ساعت ۱۰-۱۱صبح  که سگ های تعلیم دیده عراقی در پایین تپه شروع به پارس کردند و  ما هم که دربین شیارها و علفزارها مخفی شده بودیم و از سویی نمی خواستیم تیراندازی کنیم که عراقی ها متوجه حضور ما بشوند بنابراین یک ربع بعد چندنفر از نیروهای عراقی بالای تپه آمدند و رگبار را میان علفزارها و نیزارها بستند که بچه ها هم مجبورشدند بلند شوند و آن موقع تن به اسارت دادیم.

 

پیام آزادگان: آن لحظه چه حسی داشتید؟

از زمانی که شهید احمدکاظمی قرآن را برسرما گرفت وما را از شیار عبور داد و از آن شیار سرازیر شدیم خودمان را به خدا واگذار کردیم. البته قبل از اسارت نیز من خواب اسارت را دیده بودم اما باورم نمی شد. البته اضطراب حادثه و هول آن بیشتراز خود حادثه است زمانی که در صحنه اسارت واقع شدیم دیدیم  که خداوند صبر آن را هم می دهد خاطرم هست آن عراقی که آمده بود تا ما را به اسارت بگیرد ترس و وحشت و رعشه زیادی داشت و این درحالی بود که  ما واقعا صبور بودیم و هیچ احساس ترس و واهمه ای  از دشمن نداشتیم. این حس نه برای من بلکه بقیه بچه ها هم چنین آرامشی داشتند و من تعجبم از این بود که ما داشتیم اسیر می شدیم و آن دشمن بود که وحشت زده بود.

 

ییام آزادگان: اسارت شما در چه اردوگاههایی رقم خورد؟

اردوگاه های رومادی ۹،۷،۳ و سپس صلاح الدین و اردوگاه ۱۷

 

پیام آزادگان: روزهای اسارت را چگونه می گذراندید؟

پنج-۶ماه اول که هنوز با محیط آشنایی چندانی نداشتیم جو خیلی آرامی وجود نداشت زیرا هم عراقی ها سختگیری های زیادی داشتند و بسیاری از بچه ها هم خیلی حال و حوصله درس را نداشتند، گرسنگی و تشنگی و شکنجه... آسایشی برای فراگیری درس نبود البته کلاس های آموزش دونفره قرآن، ترجمه، روخوانی و تفسیر را داشتیم اما پس از اینکه به اردوگاه ۷ منتقل شدیم در آنجا بچه ها این مراحل را گذرانده بودند بنابراین جو آرامی بود.  ما هم پس از انتقال به آن اردوگاه، کلاس های عربی، نهج البلاغه، تفسیر و حفظ قرآن و ادبیات عرب  و انگلیسی را داشتیم و در کنار آن برنامه سخنرانی  و مقاله نویسی و اجرای مراسمات دهه فجر، سال روز عملیات ها، عزاداری ها و جشن ها و برنامه های فرهنگی بسیاری که در حد توان در خدمت برادران بودیم.

 

پیام آزادگان: آیا در اسارت موفق به دیدار حاج آقا ابوترابی هم شده بودید؟

بله. از زمانی که به اردوگاه صلاح الدین وارد شدیم حاج آقا دربخش ۱ آن بودند و هفته ای یکبار برای دیدار می آمدند و شاید درمدت ۶ماهی که بنده آنجا بودم یکی دوماهی حاج آقا را می دیدم و با ایشان صحبت می کردیم.

 

پیام آزادگان: ایشان را چگونه شخصیتی دیدید؟

من پیش از اسارت نیز به واسطه این که در حوزه تحصیل می کردم علمای بزرگواری از ایمه جماعت را دیده بودم اما در اسارت وقتی با این مرد الهی و رحمت الهی مواجه شدم، متوجه شدم تاکنون انسانی به این عظمت و علم و حلم وعمل ندیده بودم. ایشان نمونه یک معجزه الهی و دست هدایتگر الهی دربین اسرا بودند و شاید آرامشی که اسرا داشتند همه به لطف و برکت این سید بزرگوار بود.

 

پیام آزادگان:  ویژگی های اخلاقی حاج آقا ابوترابی در اسارت چه بود؟

ایشان هر وقت غذا می خوردند در خوردن غذا تنها به مزمزه کردن آن اکتفا می کردند تا دیگران بیشتر بخوردند. بنده بارها دیده بودم که ایشان به اندازه سهیمه شان هم غذا نمی خوردند. خوابشان هم به گونه ای بود که بسیار سبک و کوتاه و این دو ویژگی مرا به یاد روایتی از معصومین(ع) می انداخت که مومن خوراکش همانند یک مریض (کم) است و خواب افرادی که در حال غرق شدن هستند بود یعنی هرلحظه آماده نجات دیگران بود و نکته بعدی اینکه زمانی که برای هواخوری به محوطه اردوگاه می رفتیم ایشان هیچگاه با طلبه ها قدم نمی زدند و بیشتر با جوانان و افرادی که اعتقادات سست تری داشتند وقتشان را می گذراندند. با سربازان عراقی که ما از آنها متنفر بودیم و دلمان می خواست تکه تکه شان کنیم وقت می گذراند و حتی زمانی که فرمانده اردوگاه به اردوگاه می آمد حاج آقا به استقبال او می رفت و تا زمانی که فرمانده در اردوگاه بود حاج آقا با او قدم می زد و زمانی هم که علت را جویا می شدیم (البته هیچگاه مستقیم از ایشان سوال نمی کردیم) اما این را می دانستیم هر زمان که فرمانده اردوگاه می آید دنبال بهانه ای است تا بچه ها را تنبیه کند حاج آقا ایشان را از درب اردوگاه با احترام تحویل می گرفت تا اینکه نکند او با بچه ها درگیر شود و آب و غذا را روی بچه ها ببندد و  آنها را آزار و اذیت نماید. زمانی هم که طلبه ها حرفی می زدند که زحمت اردوگاه با ما هست و چرا کنار ما نمی آیید ایشان می گفتند شما راه را پیدا کرده اید و باید افرادی را که راهشان را پیدا نکرده اند را هدایت کنیم. در موقع نماز هم ایشان یک ساعت قبل از اذان به عبادت مشغول می شدند و زمانی که مشغول عبادت می شدند گویی در این دنیا نیستند. بنده خودم زمانی یک سوال شرعی داشتم  موقع نماز رفتم که از ایشان بپرسم دیدم آنقد ایشان غرق است که خودم خجالت کشیدم و برگشتم.

 

 پیام آزادگان: به نظر شما چه نیرویی اسرا را سرپا و سرزنده نگه می داشت؟

مرحوم امام خمینی (ره)  از زمانی که وارد ایران شدند  چنان در وجود ایران و ایرانی و جوانان تاثیرگذاشتند و چنان با دم مسیحایی خود جوانان را شیفته خود کرده بوند آنها را سوی جبهه کشیدند و دیگری لقمه های حلال خانواده ها بود و حضور مادران در روضه های حضرت اباعبدالله (ع)و اشک هایی که در این روضه ها می یختند بی قید و شرط تاثیر زیادی در تربیت چنین فرزندانی داشت و سوم قرآن و اسلام و ایمه اطهار(ع) و دین بود که کشورمان را نجات داد و جوانان را علی اکبروار عاشق جبهه و شهادت و حتی اسارت کرده بود.

 

پیام آزادگان: با توجه به این که در ایام محرم و سوگواری اباعبدالله الحسین(ع) بسرمی بریم، محرم در اسارت چگونه بود؟

در ایام  محرم بچه ها واقعا عاشورایی می شدند.  فعالیت ها در زمینه عزادر یها، نوحه سرایی ها ومداحی ها و سخنرانی و روضه در ایام محرم به بهترین نحو برگزار می شد من نمونه آن را حتی در کشور خودمان هم ندیدم. زیرا بچه ها در اسارت گرسنگی، تشکی و آزار و اذیت دشمن همه  و همه را در اسارت تجربه کرده و عاشورا را به واقع درک کرده بودند  زمانی عراقی می آمد پنجره اردوگاه را چنگ می زد و می گفت این مراسم ها در خیابان های عراق هم ممنوع است، نمازجماعت ممنوع است و شما در اسارت چنین برنامه هایی را آزادانه انجام می دهید. معنی این جمله آن بود که ما در شهرهای خود اسیریم و شما آزاده هستید.

 

پیام آزادگان: ازنحوه آزادی تان چگونه مطلع شدید؟

البته از زمانی که  ایران صلح را پذیرفت عراقی ها یک سال مداوم به بچه ها وعده آزادی می دادند و بچه ها هم چشم به راه آزادی بودند اما کم کم متوجه شدند که این وعده ها در حد یک حرف است این شد که دوباره به برنامه ریزی هر روزه خود ادامه دادند. تا اینکه یک هفته قبل از آزادی مان متوجه شدیم قضیه جدی است و از طریق تلویزیون های آسایشگاه که اخبار گروه مذاکره کننده ایرانی و عراقی را می شنیدیم اما بازهم باورکردنی نبود تا اینکه حاج آقا از اردوگاه های دیگر پیام دادند که این بار خبر صحیح است و با شناختی که از پاکی و طهارت ایشان داشتیم و الهاماتی که از ایشان سراغ داشتیم یقین پیدا کردیم که اسارت روبه پایان است.امیدوارشدیم اما بازهم باورمان نمی شد تا زمانی که ماشین به درب اردوگاه آمد و از ما خواسته شد که وسایل مان را جمع کنیم و از چند روز قبل هم که لباسهای نو داده بودند به تن کردیم و زمانی که به مرز رسیدیم و تعویض انجام شد و آن موقع آزادی را باور کردیم.

 

پیام آزادگان: در آن لحظه چه حسی داشتید؟

بعضی از حس ها توصیف کردنی نیست مانند یک پرنده ای که سالها در قفس باشد و حالا آزاد شده باشد. اما نگرانی بیشتر این بود که  ما در اسارت با وجود محدودیت هایی که داشتیم بسیاری از مسایل را رعایت می کردیم و نگران بودیم حال که به ایران برمی گردیم آیا می توانستیم این طهارت را حفظ کنیم و واهمه داشتیم که  گرفتار دنیا و دنیازدگی شویم و درمقابل زر و زور و مقام و قدرت  کم بیاوریم.

 

پیام آزادگان: از فعالیت های خود پس از بازگشت به ایران نیز برایمان بگویید؟

من راهم را از قبل انتخاب کرده بودم که در خدمت خلق جامعه، دین، معارف و تربیت نیرو باشم بنابراین درس طلبگی را ادامه دادم و پس از آن ازدواج کردم و دیدم بهترین جایی که بتوانم با جوانان ارتباط بیشتری برقرار کنم آموزش و پرورش است بنابراین در آنجا استخدام شدم و در شهر قم به تدریس پرداختم که پس از آن هم به نجف آباد منتقل شدم که امیدوارم خدا قبول کند که در این راه قابل باشم.

 

پیام آزادگان: کتاب "کلاه قرمزی ها" چگونه متولد شد؟

ما به جمله ای معتقدیم که "کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود" و یک فردی باید پیام کربلا را به نسل های بعدی می رساند و چه کسی بهتر از آن کسی که در حادثه عاشورا بوده و تمامی حوادث را درک کرده است. بنابراین من هم دوران جنگ و سخت ادامه و استمرار ایران را به نقل حقایق و تاریخ و سختی ها و شکنجه های افرادی دیدم که در آن حوادث حضور داشتند و باید آن را به نسل بعدی منتقل می کردیم. یعنی اگر نسل آینده بدانند که نسل قبل چه حوادثی را تحمل کردند تا این انقلاب حفظ شد، یک مقدار بیشتر به نسل قبل اقتدا می کنند و شهامت ها و ایثارها را در خود بوجود می آورند بنابراین دست به کار نوشتن شدم که البته این کتاب پس از گذشت ده سال از اسارتم نوشته شد که البته تاریخ اسارت و سرگذشت اسارت را با تاریخ  و احادیث و زندگی ایمه(ع) یک کتاب معارفی و سرگذشتی تلفیق کردم که نظر مسوولین انتشارات تنها بیان خاطرات اسارت کافی بود بنابراین بسیاری از نوشته های این کتاب حذف شد که البته اشکالاتی هم درکتاب وجود داشت که با نقد این کتاب و ایرادات و اشکالاتی که از آن گرفته شد قرار است پس از برطرف شدن اشکالات، به چاپ نهایی برسد.

 

پیام آزادگان و صحبت پایانی این آزاده سرافراز

سعی همه  ما آن است که سرگذشت ها و حوادث اسارت را به درستی به نسل های آینده منتقل نماییم.

 

 

مصاحبه از:صنوبر محمدی

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید