سبد خرید
سبد خرید شما خالی است!
 
Loading

مجموعه ستاره‌های دنباله‌دار

جلد۱؛ لک‌لک‌های مهاجر

موژان نادریان
کد محصول: 71
۱۵,۰۰۰ تومان
مجموعه ستاره‌های دنباله‌دار
جلد۱؛ لک‌لک‌های مهاجر

  

قبل از سفارش کتاب با انتشارات موسسه پیام آزادگان تماس بگیرید.

شماره تماس: 88807015

مشخصات کتاب

نویسنده: موژان نادریان

نوبت و سال چاپ: اول، 1393

ویراستار: ربابه نصیریامینی  

طراحی و نظارت: معصومه رامهرمزی

تصویرگر و طراح گرافیک: حمیده محبی

لیتوگرافی، چاپ و صحافی: اسراء

شمارگان: 2000

قیمت پشت جلد: 150000 ریال

تعداد صفحات:  36/ مصور 

شماره شابک: 4-76-5013-600-978

قطع کتاب: وزیری

نوع کتاب: داستان

 

معرفی کتاب، معرفی راوی و نویسنده

این مجموعه چهارجلدی ستارههای دنبالهدار بر اساس داستان واقعی از زندگی جانباز و آزادة 10سالة آبادانی، شهید قنبرعلی بهارستانی است. این مجموعه را موژان نادریان با عنوان های: «لکلکهای مهاجر، سنگریزههای آبی، دوست جیبی و خانهای برای همیشه نگاشته است. در این مجموعه، مفهوم بزرگشدن، مهر و صلح بهخوبی را میبینیم و همة عناصر داستان نماد بیرونی دارند.

خانوادة قنبرعلی زمان جنگ از آبادان به داران اصفهان مهاجرت کرده بودند. زمانی که او همراه با پدرش برای سرکشی خانهشان به آبادان رفت همراه با پدرش به اسارت درآمد. در اسارت متوجه شدن که برادر بزرگترش نیز اسیر شده است.

سالهای اسارت این آزادة شهید در اردوگاه موصل 1و4 و کمپ 7 رمادیة 2 معروف به بینالقفصین یا اردوگاه اطفال سپری شد. داستان برخوردش با افسر عراقی در همان ابتدای اسارت زبانزد است؛ آن هنگامی که از پذیرفتن انار اهدایی دشمن خودداری کرد و مثل یک ژنرال اعتراض کرد من از دست دشمن چیزی نمیگیرم! او وقتی به دلیل سن کم آزادش کردند و به ایران برگشت منوجه شد که برادر دیگرش هم شهید شده است. قنبرعلی ریسک دوباره اسیرشدن که جزایش تیرباران بود را پذیرفت و به جبهه رفت. او در جنگ به سخت مجروح شد سرانجام قنبرعلی بهارستانی با جانبازی 70درصد در به دلیل جراحات ناشی از جنگ به یاران شهیدش پیوست.

 

گزیدهای از محتوای کتاب

فکر کرده چون او کوچک است گول میخورد؟ اما او کوچک نبود. او محمدعلی بود و این را همه باید بدانند؛ چه آن عراقی که عقاب روی شانهاش بود و چه این یکی که عقاب هم روی شانهاش نداشت.

دستش را دراز کرد، انار را گرفت و پرت کرد. آب قرمزرنگ انار روی زمین خاکی پخش شد و فرو رفت. احمد غازی هاجوواج مانده بود، اما محمدعلی خوشحال بود. آقاش با آرنج سلقمهای محکمی به پهلویش زد و ... .


 

تعداد بازدید: ۶۶
امتیاز را وارد کنید

نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 400
نظر خود را وارد کنید