سبد خرید
سبد خرید شما خالی است!
Loading

مجموعه ستاره‌های دنباله‌دار

جلد۳؛ سنگریزه آبی

موژان نادریان
کد محصول: 73
۹۰,۰۰۰ تومان
مجموعه ستاره‌های دنباله‌دار
جلد۳؛ سنگریزه آبی

قبل از سفارش کتاب با انتشارات موسسه پیام آزادگان تماس بگیرید.

شماره تماس: 88807015

مشخصات کتاب

نویسنده: موژان نادریان

نوبت و سال چاپ: اول، 1393

ویراستار: ربابه نصیری‌امینی

طراحی و نظارت: معصومه رامهرمزی

تصویرگر و طراح گرافیک: حمیده محبی 

لیتوگرافی، چاپ و صحافی: اسراء

شمارگان: 2000

 تعداد صفحات:  24 / مصور

شماره شابک: 8-78-5013-600-978

قطع کتاب: وزیری

نوع کتاب: داستان

 

معرفی کتاب، معرفی راوی و نویسنده

این مجموعه چهارجلدی ستاره‌های دنباله‌دار بر اساس داستان واقعی از زندگی جانباز و آزاده 10ساله آبادانی، شهید قنبرعلی بهارستانی است. این مجموعه را موژان نادریان با عنوان های: «لک‌لک‌های مهاجر، سنگریزه‌های آبی، دوست جیبی و خانه‌ای برای همیشه نگاشته است. در این مجموعه، مفهوم بزرگ‌شدن، مهر و صلح به‌خوبی را می‌بینیم و همة عناصر داستان نماد بیرونی دارند.

خانوادة قنبرعلی زمان جنگ از آبادان به داران اصفهان مهاجرت کرده بودند. زمانی که او همراه با پدرش برای سرکشی خانه‌شان به آبادان رفت همراه با پدرش به اسارت درآمد. در اسارت متوجه شدن که برادر بزرگترش نیز اسیر شده است.

سال‌های اسارت این آزاده شهید در اردوگاه موصل 1و4 و کمپ 7 رمادیة 2 معروف به بین‌القفصین یا اردوگاه اطفال سپری شد. داستان برخوردش با افسر عراقی در همان ابتدای اسارت زبانزد است؛ آن هنگامی که از پذیرفتن انار اهدایی دشمن خودداری کرد و مثل یک ژنرال اعتراض کرد من از دست دشمن چیزی نمی‌گیرم! او وقتی به دلیل سن کم آزادش کردند و به ایران برگشت منوجه شد که برادر دیگرش هم شهید شده است. قنبرعلی ریسک دوباره اسیرشدن که جزایش تیرباران بود را پذیرفت و به جبهه رفت. او در جنگ به سخت مجروح شد سرانجام قنبرعلی بهارستانی با جانبازی 70درصد در به دلیل جراحات ناشی از جنگ به یاران شهیدش پیوست.

 

گزیده‌ای از محتوای کتاب

این قدر نرم بودند که محمدعلی با خودش فکر کرد شب‌ها به جای بالش زیر سرش بگذارد، اما آخر سر دلش را به دریا زد و آن را پوشید. چقدر نرم و راحت بودند. محمدعلی چندبار بالا و پایین پرید. حس کرد شکل فوتبالیست‌های خارجی شده است. ادای شوت‌زدن را درمی‌آورد که صدای حاج‌آقا ابوترابی را از پشت سرش شنید.

حاج‌آقا به همراه پسری هشت، نه ساله بود. محمدعلی خوب که نگاه کرد پسر ژولیده پولیده‌ای را دید که انگار به جای چشم‌هایش دو تا پولک براق مشکی دوخته بودند. محمدعلی خیره نگاهش کرد. باورش نمی‌شد که در اینجا، یک نفر هم قدوقوارة خودش پیدا شود.

تعداد بازدید: ۵۱۰
امتیاز را وارد کنید

نام را وارد کنید
ایمیل را وارد کنید
تعداد کاراکتر باقیمانده: 400
نظر خود را وارد کنید