به نام خدای ماه مهر، ماه مهربانی
میم مثل مهر، مثل مدرسه، مثل مادر و مثل میناب
همیشه اول مهر که میشود، لباس پاییزی نه، لباسی همرنگ بهار با روسری بلندی پر از شکوفه میپوشم. کفشهایم که از سرِ شب واکسزده و آماده است، کیفم هم همینطور. از چادرم که نگویم؛ اتوزده و تاخورده. همیشهی خدا چادرم را با نرمکنندهی صورتی، که عطر شکوفههای حیاط قدیمیمان را میدهد، آبکشی میکنم. سالهاست مهرماه که میآید، دستهای گل وحشیِ خودرو، که حس جسارت و انگیزه را در من بیدار میکند، برمیدارم و از خانه میزنم بیرون. صدای زنگ مدرسه را از چهچههی بلبل هم دوستتر دارم.
توی کوچهی باریک و آفتابیِ کنار خانهمان، سالهاست تکدرختی سعی میکند خودش را به آسمان برساند. برگهای درخت سبز و گلبرگهایش زرد است؛ اما امروز چرا درخت همیشگی نبود؟ خودش عبوس بود و گلبرگهایش مچاله… انگار آسمان آبیِ همیشگی هم که بین پاییز و تابستان «وسطی» بازی میکرد، رنگ خاکستری داشت؛ همان خاکستری پررنگ که آمادهی باریدن بود. لباسم اصلاً با هم جفتوجور نبود؛ به قول مامانم شنبهیکشنبه پوشیده بودم. بوی نمناک نرمکنندهی صورتیِ چادرم پریده بود.
گربهی سیاهوسفید کوچه هم، که به سلامهای روزانهی من عادت داشت، خیز برداشت جلوی پایم و پیچوتابی به تنش داد؛ دریغ از سلام من و جواب او!
باد تندی شروع به وزیدن کرد. در یکآن صدای شکستن بلند شد. به هوا پریدم و سرم را بالا گرفتم. شیشهی پنجرهی همسایه ناغافل شکسته بود. چه شد که پرت شدم به حدود هفت ماه پیش را نمیدانم. چقدر این صدا آشنا بود! ولی همینطور غیرارادی به مسیرم ادامه دادم.
چشمم افتاد به بنر شهرداری و آغاز ماه مدرسه. چه خوب که مسیرم درست بود و گمنشده رسیده بودم به مدرسه.
نگاهم روی نگاههایی معصوم قفل شد. فریمبهفریم همراه کلاس جلو میرفتم. در یک فریم صدای «برپا، برجا» در گوشم میپیچید و فریم دیگر خالی بود؛ خالیِ خالی که نه، اتاقی بود درهمبرهم مثل طرح کوبیسم.
فریم اول:
نگاههای منتظر، کتاب، تخته، کیف… حضور و غیاب. مدیر گفته بود هر ۱۶۸ نفر حاضرند؛ دیگر لازم نیست حضور و غیاب کنی، فقط با اسم بچهها آشنا بشی کافیه.
«خب بچهها، همهتون که هستین، کتاب تاریخ رو باز کنین…»
بادی تند وزید. پنجرهها بههم کوبیده شد، شیشهها شکست و ریخت و خون شتک زد. کتاب و تخته و کیف و کفش در فضای اتاق شروع کردند به رقصیدن؛ رقص مرگ!
تنم به دیواری که تمامش نبود کوبیده شد. بوی دود و خون نفسم را به شماره انداخت.
فریم دوم:
مادرانی کیفبهدست کنار مدرسهای که دیگر نیست؛ کلاسی بهشکل طرح کوبیسم؛ مدرسهای با ۱۶۸ غایب؛ گوشهایی کر و چشمهایی کور روی خرابهها میچرخند و میچرخند. کتاب تاریخ را هم دست باد با خودش برد.
دستودلم بهکار نمیرفت. زنگ آخر که به صدا درآمد، از کلاس به خیابان زدم و برگشتم خانه. توی کوچهباریکهی کنار خانه، شکوفهی زردرنگ مچالهای از روی چادر سیاهم سُرید و کنار پاهایم به زمین نشست. چقدر ماه مهر امسال رنگ اسفندِ سیاه دارد!
به یاد ۱۶۸ غنچهی پرپرشدهی مدرسهی شهدای میناب
فرزانه قلعهقوند
معاون پژوهش و نشر مؤسسه فرهنگی هنری پیام آزادگان