سبد خرید
سبد خرید شما خالی است!
معرفی کتاب:

«طوفان را پنهان کردیم»؛ روایتی از صبر و استقامت در دانشگاه انسان‌ساز اسارت

«طوفان را پنهان کردیم»؛ روایتی از صبر و استقامت در دانشگاه انسان‌ساز اسارت
«کتاب «طوفان را پنهان کردیم»، نوشته طهورا فیاض، سندی مکتوب از سال‌های مجاهدت و استقامت «محمود پهلوان‌مقدم»، آزاده سرافراز لشکر ۵ نصر است که با روایتی مستند و به‌دور از اغراق، زوایای کمتر دیده‌شده از دوران اسارت در اردوگاه‌های موصل ۲ و تکریت ۵ را واکاوی می‌کند.»

طوفان را پنهان کردیم، روایت بدون اغراق محمود پهلوان‌مقدم، جانباز و آزاده‌ای بی‌ادعا و متواضع از استان خراسان‌رضوی است که به قلم طهورا فیاض به نگارش درآمده و توسط نشر ستاره‌ها به بازار نشر معرفی شده است.

محمود پهلوان‌مقدم آزادمردی صمیمی، دوست‌داشتنی، رنج‌کشیده، خاموش و صبور. صبوری او را می‌توانید در لابه‌لای صفحات کتاب طوفان را پنهان کردیم به تمام و کمال به تماشا بنشینید.

محمود پهلوان مقدم در لشکر 5 نصر خدمت می‌کرد و در 4 اسفند 1362 در جریان عملیات خیبر به اسارت درآمد و سال‌های اسارات خود را در مقطع دوم اردوگاه‌ موصل 2، معروف به موصل خیبری‌ها، تکریت 5 (صلاح‌ادلدین) سپری کرد. ایشان چندین ماه ارشد اردوگاه موصل 2 بود و در این مدت با موفقیت تمام به اسیران اسیر خدمت کرد و با برنامه‌های حساب‌شده تلاش کرد تا نگذارد حقی از اسیران زیرپا گذاشته شود.

در این کتاب زوایای زندگی، جنگ و اسارت قهرمان کتاب با تمام تلخی‌ها و شیرینی‌هایش به مخاطب نشان داده می‌شود و نویسندة کتاب با قلمی جذاب به بازگویی پدیده‌های قهری زندگی محمود پهلوان‌مقدم پرداخته است.

کتاب با درگیری رزمندگانی که محمود پهلوان مقدم نیز حضور داشت، آغاز می‌شود، از عملیات بیت‌المقدس عبور می‌کند و با عملیات خیبر به دانشگاه انسان‌ساز اسارت می‌رسد.

کتاب با درگیری رزمندگان با کومله‌ها و دموکرات‌ها در غرب کشور، که محمود پهلوان مقدم نیز حضور داشت، آغاز می‌شود، از عملیات بیت‌المقدس با مجروحیت عبور می‌کند و با عملیات خیبر به دانشگاه انسان‌ساز اسارت می‌رسد. در این مسیر پرپیچ‌وخم ازدواج و تولد دردانه‌اش، مریم، هم نمی‌تواند او را از هدفی که داشت باز دارد.

از مهم‌ترین ویژگی‌ این کتاب ساختار مناسب، توجه به اصالت، صمیمیت و نزدیک شدن به واقعیت‌ها، اندیشه و احساسات ملی‌مذهبی است.

گزیده‌ای از متن کتاب:

«افسر عراقی با سماجت عجیبی بینمان چشم می‌گرداند و می‌ایستد مقابلم، خیره خیره به من نگاه می‌کند. چنگ می‌زند به یقه‌ام و مرا از جمع بیرون می‌کشد. لگدی به پهلویم می‌زند . لگدی هم به سینه‌ام می‌خواباند. رو به سربازها چیزی می‌گوید و با علامتش چندنفری می‌افتند به جانم. درد مثل آبی داغ از سر تا نوک پاهایم راه می‌گیرد. خودم را مچاله می‌کنم. بدنم سر شده، اما درد از سرم که بین دست‌هایم پنهانش کردم در قلبم می‌ریزد. دست می‌کشم روی گوشم. روی لزجی و گرمای خون. تکه‌ای از آن کنده شده و ..

   

۲۰ مهر ۱۴۰۵
کد خبر : ۱۰,۵۶۶

نظرات بینندگان

تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید