منطقه شلمچه با سختترین استحکامات و موانع مصنوعی دشمن، غیرممکن به نظر میرسید، اما موج خروشان اراده رزمندگان همهچیز را تغییر داد. در قسمت اول از روایتهای جذاب اسرای مفقودالاثر ایرانی، قلم «محمد سلطانی» ما را به روزهای پرشور عملیات کربلای ۵ و تصمیم سخت یک طلبه جوان برای رفتن به جبهه میبرد.
منطقه شلمچه پر بود از مواضع و استحکاماتی که در هیچجای دیگر جبههها این حجم مشاهده نمیشد. ارتش بعثی از ترس حملات رزمندگان اسلام، سنگینترین و مستحکمترین موانع و استحکامات را در منطقه ایجاد کرده بود که به حسب محاسبات عادی، شکستن و عبور از آنها غیرممکن به نظر میرسید. دشمن علاوه بر سنگرها، خاکریزهای چندلایه و مثلثی، و موانع متعدد سیمخاردار و خورشیدی، حجم انبوهی از آب را در منطقه شلمچه رها کرده و آن را به باتلاقی عظیم تبدیل کرده بود که عبور از آن بسیار سخت و حتی محال به نظر میرسید.
هر روز خبرهای مسرتبخشی از پیروزیهای پیدرپی رزمندگان اسلام از شلمچه و کربلای ۵ میرسید. گاهی هم بدن غرقِ به خون شهدا که بعضیشان از دوستانم بودند، به کاشان میرسید. مرحله اول عملیات با موفقیت تمام شده بود. آن زمان در مدرسه علمیه آیتالله یثربی کاشان درس طلبگی میخواندم.
چند نفر از طلبههای این حوزه در کربلای ۴ و ۵ به شهادت رسیده بودند و خیلی دوست داشتم یکی از آنها میبودم. سینهام پر از شوق حضور در عملیات بود. یک روز طلبهها گفتند که یکی از دوستانمان بهنام «محمود دانشیار» زخمی شده و پس از ترخیص از بیمارستان، به منزل برگشته است. بلند شدم و برای ملاقات به خانهاش رفتم. بدجوری زخمی شده بود، ولی روحیهاش عالی بود و با شور و حرارت از آوردگاه شلمچه و حماسه عجیبوغریب بچهها میگفت. دیگر طاقت ماندن نداشتم و تصمیم گرفتم هر چه زودتر خودم را به منطقه برسانم.
میترسیدم عملیات تمام شود و من جا بمانم. تازه بچهدار شده بودم و «حسین» ششماهه بود. تازه شیرینکاریهایش شروع شده بود و کلبه محقر، گِلی و اجارهایمان باصفا شده بود. از حوزه که برمیگشتم، با لبخند شیرینش خستگی درس و بحث از تنم بیرون میرفت. دلکندن سخت بود، ولی جاذبهای قوی مرا بهسمت خودش میکشاند. اینگونه بود که تصمیم گرفتم به هر قیمتی خودم را به ادامه عملیات برسانم.
✍ محمد سلطانی
این قصه ادامه دارد… ✅