سبد خرید
سبد خرید شما خالی است!

مربای تلخ اردوگاه؛ روایت شیرینی که ناتمام ماند

مربای تلخ اردوگاه؛ روایت شیرینی که ناتمام ماند
احمد خراسانی، آزاده سرافراز در روایت خود از روزهای ماه مبارک رمضان در اردوگاه‌های عراق، داستان تلاش چند اسیر برای درست کردن مربای پوست پرتقال، نمادی از امید و همدلی و در عین حال تلخیِ ناکامی در میان روزهای سخت اسارت است.

به گزارش روابط‌عمومی موسسه فرهنگی هنری پیام آزادگان، آزاده سرافراز احمد خراسانی در مورد ایام ماه مبارک رمضان در اردوگاه‌های عراق می‌گوید:«یکی از بچه‌های اردوگاه، آقای کبیری، به شیرینی‌پزی و مربا پختن علاقه داشت. به ما گفت که آقا، من می‌خواهم برای ماه رمضان یک مربایی درست کنم که انگشت‌هایتان را هم با آن بخورید! گفتیم: می‌خواهی چه کار بکنی؟ ما باید چه کار کنیم؟گفت: آقا، سهمیه شکرتان را بدهید.»

وی توضیح می‌دهد:«در اردوگاه ما حانوت داشتیم؛ برخی بچه‌ها از آنجا شیر خشک، مسواک یا شکر می‌خریدند و با شیر خشک ماست درست می‌کردند و با شکر، شیرینی و مربا می‌پختند. خلاصه، بچه‌ها سهم شکرشان را به آقای کبیری دادند. بعد گفت: پوست آن چند پرتقالی که بهمان داده بودند را هم می‌خواهم.(شاید سالی یکبار به ما پرتقال میدادند آن هم هر چندنفر یکی، که بچه‌ها پوست پرتقال‌ها را برای مربا نگاه میداشتند)»

خراسانی می‌افزاید:« او با چند نفر از بچه‌ها شروع کرد؛ پوست پرتقال‌ها را اول مغزش را گرفتند و بعد خیلی منظم خلال کردند. برای اینکه مربا تلخ نشود، باید چندین بار این پوست پرتقال‌ها را جوشاند. با چراغ علائدینی که داشتیم چند بار این‌ها را به سختی جوشاند و آبش را خالی کرد تا تلخی پوست‌ها برود. سپس شکرها را روی پوست پرتقال‌ها ریخت و دوباره گذاشت روی چراغ علائدینی و سفارش کرد کسی پای قابلمه نرود.

این ازاده سرافراز اضافه می‌کند: « همین که این بنده خدا مراحل آخر را تمام کرد و مربا به جوش آمده بود، یکی از بچه‌ها گفت که بروم کمک کبیری کنم، بنده خدا خسته شده؛ قابلمه روی چراغ را برداشت، حسابی پوست پرتقال‌ها را شست و قابلمه را پر از آب کرد و گذاشت روی چراغ».

خراسانی اذعان می‌کند: « کبیری که از راه رسید، دید قابلمه یخ یخ است. گفت: «ای بابا! من خیلی وقت است این را روی چراغ گذاشته‌ام، چرا یخ است؟ کسی دست زده؟!» گفتند: «نه.» یکی آمد و گفت: «آره، من شستم و یک بار دیگر آب زدم.»

طبق روایت خراسانی، کبیری با ناراحتی می‌شود و می‌گوید: «مرد حسابی! مربا آماده شده بود، این همه شکر بچه‌ها دادند، جوابشان را چه بدهم؟!»«من خجالت‌ زده بچه‌ها شدم.»

خراسانی خاطرنشان می‌کند: « اما دیگر فایده‌ای نداشت و کار از کار گذشته بود.

آن روز مربا نخوردیم، اما شیرینی خاطره‌اش سال‌ها در دلمان ماند».

 

 

 

۳ اسفند ۱۴۰۴
کد خبر : ۱۰,۳۸۷

نظرات بینندگان

تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید