سبد خرید
سبد خرید شما خالی است!

حماسه در دلِ ظلمت؛ یادی از رزمندگان عملیات بیت‌المقدس

حماسه در دلِ ظلمت؛ یادی از رزمندگان عملیات بیت‌المقدس
عملیات بیت‌المقدس تنها یک نبرد نبود؛ مروری است بر جان‌فشانی‌هایی که خرمشهر را به آغوش وطن بازگرداند. در آستانه سالروز آزادسازی خرمشهر، به سراغ خاطرات آزاده سرافراز، سیدحسن میرسید رفته‌ایم. او از لحظه‌هایی می‌گوید که رزمندگان در تاریکی مطلق، با تکیه بر ایمان و فریادهای «الله‌اکبر»، تا قلبِ مواضع دشمن پیش تاختند، اما سرنوشت برای برخی از آنان، نه در فتح خرمشهر، که در دستان دشمن و در بند اسارت رقم خورد

به گزارش روابط‌عمومی موسسه فرهنگی‌هنری پیام آزادگان، همزمان به نزدیک شدن به سالروز فتح خرمشهر و عملیات غرور آفرین بیت المقدس، به سراغ خاطرات آزاده سرافراز، سیدحسن میرسید رفته‌ایم، ماجرای مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس و لحظه اسارت وی  

ساعت 9 شب 16 اردیبهشت 1361، مصادف با 13 رجب، شب ولادت امیرالمؤمنین علیه‌السّلام بود که مرحلة دوم عملیات بیت المقدس با رمز یا علی‌بن‌ابیطالب آغاز شد. ستون نظامی در صف واحد درحالیکه نم‌نم باران می‌بارید از زیر قرآن کریم رد شدیم. ما در گردان شهیدبهشتی و در تیپ محمد رسول‌الله مستقر بودیم. باتوجه‌به ابری و بارانی‌بودن هوای آن شب، تاریکی مخوفی سرتاسر محور را گرفته بود. آنجا دشت وسیعی بود، اما در تاریکی شب جز تانک‌ها و نفربرهای نیم‌سوخته و بعضاً سنگرهای گروهی چیز دیگری دیده نمی‌شد. هرچه به‌طرف دشمن نزدیکتر می‌شدیم، صدای غرش توپخانه، رگبار پی‌درپی گلوله، که فضا را می‌شکافت، منورهایی که ظلمات شب را مانند روز روشن می‌کردند، بیشتر می‌شد. 

با رسیدن به اولین خاکریز دشمن و شلیک آر.پی.جی به تانک‌هایشان و همزمان با فریاد الله‌اکبر رزمندگان، عراقی‌ها فرار را بر قرار ترجیح دادند. 

طبق دستور فرماندهان پیشروی به‌طرف شلمچه ادامه داشت. در بین راه به دو نفر از عراقی‌ها برخوردیم که از ترس دست‌های خود را بالا گرفته بودند و ندای دخیل خمینی سر می‌دادند. به حکم وظیفة دینی از کشتن آنها صرف نظر کردیم. دست‌های آنها را بستیم و آنها را اسیر کردیم. حالا باید از آب و غذایی که همراه داشتیم به آنها هم می‌دادیم. آنها هم که بسیار هیکلی و درشت اندام بودند هرچه می‌خوردند سیر نمی‌شدند. به هرحال درطول شب که در حرکت بودیم اسیرها هم همراه ما بودند، از دشت وسیعی عبور کردیم. 

با روشن شدن هوا تیمم کردیم و نماز صبح را در حال حرکت خواندیم، طوری که رکوع و سجده را با سر اشاره می‌کردیم. با بالاآمدن آفتاب و روشن شدن هوا کم‌کم خط خاکریز عراقی‌ها نمایان شد. بین خاکریز عراقی‌ها و ما حدوداً 100 متر فاصله بود. 

حدود ساعت 8 صبح بود که به نیروها اطلاع دادند که ما در محاصره‌ایم. این در حالی بود که عراقی‌ها از سه طرف با تانک، خمپاره و تیرهای مستقیم ما را آماج حملات سنگین خود قرار داده بودند. هرلحظه عرصه بر ما تنگ‌تر می‌شد. 

بعدازاینکه از سه قسمت بدن ترکش خوردم، در شیارهای که در آن بیابان بود، افتادم. نمی‌دانم چند ساعت از پناه گرفتنم درون چاله و شیاری کوچک گذشته بود که ناگهان صدای الله‌اکبر به گوشم خورد. با شنیدن این صدا جان تازهای گرفتم. گمان کردم که نیروهای خودی به کمک ما آمده‌اند تا ما را از محاصره نجات دهند. به زحمت نیم‌خیز سر زانوهایم ایستادم تا ببینم چه خبر است.

چه خبر بود! به جای نیروهای خودی این بعثی‌ها بودند که داشتند با شعار الله‌اکبر مثل موروملخ، به صورت نعل اسبی پاکسازی می‌کردند و پیش می‌آمدند. اینها با کلک می‌خواستند بچه‌های ما از داخل چاله‌هایی که در آن افتاده بودند، بیایند بالا تا ببینند چه کسانی زنده‌اند. آمدند بالای سرمان و ما دیگر راهی جز اسارت نداشتیم. 

هوا کاملا تاریک شده بود که ما را در یک مقر فرماندهی پیاده کردند. کم کم داشت باورمان می‌شد که اسیر شده ایم و از خود هیچ اختیار و اراده ای نداریم.

 

 

 

انتهای پیام/

برای ورود به ویکی آزادگان اینجا کلیک کنید / www.wikiazadegan.com

  • گیف اینستاگرامگیف آپارتگیف تلگرام
۲ خرداد ۱۴۰۵
کد خبر : ۱۰,۴۸۰

نظرات بینندگان

تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید