سبد خرید
سبد خرید شما خالی است!
 
روایت عاشقانه‌ترین بازگشت(۲۲)؛

قسمت سوم: خاطره روحانی آزاده «علی علیدوست قزوینی»

قسمت سوم: خاطره روحانی آزاده «علی علیدوست قزوینی»
این بار بدون چشم بند و دستبند، سوار اتوبوس شدیم و بدون آنکه ناچار شویم سرمان را پایین نگه داریم، خیابان ها و مناظر بیرون را نگاه کردیم.

به گزارش روابط عمومی مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان، روحانی آزاده علیدوست قزوینی در حوزه علمیه قم مشغول تحصیل علم بود که از دست اندازی های عراق به شهرهای مرزی آگاه می شود. وی به همراه تعدادی از دوستان طلبه اش برای حضور در کردستان عازم شهر کرمانشاه می شود و در سپاه این شهر ثبت نام می کند.

با حمله رژیم بعثی عراق به مرزهای ایران اسلامی و بمباران فرودگاه های شهرهای ایران توسط جنگنده های عراقی، جنگ تحمیلی رسماً آغاز می شود و این روحانی آزاده به همراه دیگر رزمندگان برای دفاع از مرزهای ایران اسلامی به شهر قصرشیرین عزیمت می کند.

وی در روز دوم مهرماه 1359 در حالی که برای استقرار در میان کوه های مشرف به شهر در حرکت بود در محاصره فوجی از سربازان دشمن قرار گرفته و به اسارت در می آید. آزاده علی علیدوست قزوینی که دوستان هم بندش او را با نام علی قزوینی می شناسند مدت ده سال را در شرایط طاقت فرسای اسارت به سر برد تا اینکه در مردادماه 1369 به وطن بازگشت.

جدیدترین اخبار آزادگان و ایثارگران را در کانال اینستاگرامی پیام آزادگان بخوانید. (کلیک کنید)

کتاب خداحافظ آقای رئیس خاطرات آزاده جنگ تحمیلی، علی علیدوست (قزوینی) به روایت سهیلا عبدالحسینی است. این کتاب روایتی است از لحظه‌های سرد و سنگینی که این آزاده، پشت میله‌های اسارت گذارنده است.

برای سفارش کتاب اینجا کلیک کنید

این آزاده هوشیار در تمام مدت اسارتش در جهت فعالیت‌های فرهنگی گام برداشت و در این راه حبس انفرادی و انواع شکنجه‌ها را تحمل کرد، اما هرگز دست از مقاومت و مبارزه برنداشت. وی خاطرات لحظه آزادی خودش را در کتاب خداحافظ آقای رئیس اینگونه بیان کرده است که در ادامه می خوانید:

قسمت سوم:

برای گرفتنش رفتم. صفی تشکیل شده بود. من هم داخل صف ایستادم. نوبتم که شد فهمیدم رفتنم بیهوده بوده است. خبری از پول ها نبود. خیلی ها مثل من دست خالی برگشتند.

به طرف در خروجی رفتیم. عراقی ها به صف ایستاده بودند. تا روز آخر هم دست از وحشیگری و آزار دادن بچه ها برنداشته بودند. در همان روز آخر چند نفر را کتک زدند. آنها برای بدرقه ما جمع شده بودند. بعضی هایشان می خندیدند و دست تکان می دادند. شاید از این که از چنان وظیفه ای خلاص می شدند خوشحال بودند.

چشمم به سرهنگی افتاد. همانطور که در حال گذشتن از مقابل او بودم به یاد گذشته افتادم. او یکی از همان سربازهایی بود که بارها باعث آزار من و بچه ها شده بود؛ کسی که حالا یک سرهنگ بود نه یک سرباز ساده. یکی از همان ها که هیچوقت باور نکرده بود من به قول خودشان «رئیس محکمه» نیستم. با اشاره مرا نگه داشت و چشم در چشمم دوخت. نگاه می خوارش برای لحظه ای مرا ترساند. نکند مرا از جمع بیرون بکشد و نگه ام دارد! هول و ولایی دلم را آشوب کرد. نمی دانستم در چنین لحظه ای چه واکنشی نشان بدهم بهتر است، آیا مثل سابق چشم به زمین بدوزم و یا مسیرم را عوض کنم و به روی خود نیاورم. ما هنوز در سرزمین دشمن بودیم و هر اتفاقی ممکن بود رخ بدهد. در یک آن تصمیم خود را گرفتم. در دل توسلی غریبوار به حضرت اباعبدالله الحسین جستم و از سرورم پناه خواستم. ناگهان نوری در قلبم روشن شد و همه وجودم را در خود گرفت و گرم کرد. سرم را بالا گرفتم و مستقیم به چشم هایش زل زدم. حس کردم اقتدارش ذوب شد و پس نشست. در واپسین لحظه، دهان پلیدش به نیشخندی از هم باز شد و چیزی گفت؛ نه مثل همیشه با صدای فریاد، بلکه با زمزمه ای نامفهوم به فارسی کج و کوله ای گفت: «خداحافظ آقای رئیس!» خشم فروخورده در کلامش را به خوبی حس کردم.

این بار بدون چشم بند و دستبند، سوار اتوبوس شدیم و بدون آنکه ناچار شویم سرمان را پایین نگه داریم، خیابان ها و مناظر بیرون را نگاه کردیم.

قطار موصل به بغداد از نوع قطارهای اتوبوسی بود. یاد روزهایی افتادم که ما را با آن قطارهای ملقب به حیوان تور جا به جا میکردند. واگن هایی پر از بوی پشگل و پهن، سرد و تاریک. این قطارها نسبتاً تمیز بودند. پنجره هایش هم باز بود و ما هم آزادانه و بدون چشم بند میتوانستیم در راهرو قطار قدم بزنیم و با هم گفت وگو کنیم. قطار بدون توقف به طرف بغداد رفت. نماز مغرب و عشاء را در حال حرکت در قطار خواندیم. برای شام ساندویچ نان و چیزی شبیه کتلت دادند و گفتند لباس های زرد اسارت را که علامت PW بر روی آن بود، تحویل بدهیم و به هر کدام یک دست لباس و کفش نو تحویل دادند. لباسهای زرد را تحویل دادیم. ارزانی خودشان! روز اول که مجبور به پوشیدن این لباسهای چندش آور شدیم انگار روی تنمان سنگینی می کرد. حالا که فکر میکنم میبینم بد نبود اگر آن لباس های زردرنگ را به عنوان یادگاری از آن روزها نگه میداشتیم. سپیدة سحر به بغداد رسیدیم و نماز صبح را همان جا با تیمم خواندیم. سوار اتوبوس هایی که از قبل آماده ایستاده بودند شدیم و به سمت مرز حرکت کردیم. هیچ کدام از بغداد خاطره خوشی نداشتیم. بازجویی های مأموران بیرحم استخبارات، سالن های پیچ در پیچ وزارت دفاع و کتک ها، عبور خفت بار از میان شهر و تحقیر شدن توسط مردمی نادان.

جدیدترین اخبار آزادگان و ایثارگران را در کانال تلگرامی پیام آزادگان بخوانید. (کلیک کنید)

عجیب اینجا بود که باز هم اهالی بغداد در صف هایی تا خارج از شهر ایستاده بودند ولی این بار خبری از آب دهان انداختن و لنگه کفش و میوه گندیده پرت کردن نبود. بلکه با اشارهه ای محبت آمیز ما را بدرقه میکردند. چه اتفاقی رخ داده بود، این ها مگر همان مردم نبودند؟ شاید آنها هم از جنگ هشت ساله به ستوه آمده بودند. شاید عزیز اسیری در ایران داشتند که چشم انتظار بازگشتش بودند به این امید که رفتن ما بازگشت آنها را سرعت میبخشد.

ادامه دارد ...

≥ قسمت اول

≥ قسمت دوم

بیشتر بخوانید (خاطرات آزادی) 

مؤسسه فرهنگی، هنری پیام آزادگان

خبرنگار: مالک دستیار

۶ شهریور ۱۴۰۰
کد خبر : ۶,۰۱۱
کلیدواژه ها: علی علیدوست قزوینی,سالگرد ورود,بازگشت پرستوها,روایت عاشقانه‌ترین بازگشت

نظرات بینندگان

تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید