سبد خرید
سبد خرید شما خالی است!
 
خاطرات آزاده محسن جامِ بزرگ؛

قسمت سوم: وقتی که مفتی مفتی کارم تمام بود!

قسمت سوم: وقتی که مفتی مفتی کارم تمام بود!
در یکی از بازدیدها معاونان ادارات را به خط یکی از یگانهای مستقر در کنار اروندرود، پشت پالایشگاه آبادان بردم. برای اینکه مستقیم نرویم تو دید دشمن، ماشین ها را به موازات خط و در پشت یک ساختمان مخروبه پارک کردیم.

به گزارش روابط عمومی مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان، محـسن جام بزرگ مـتولد خـرداد مـاه 1332 در هـمدان است  که زمسـتان 1357 به فرمـان امـام خمینی از خدمت سرباز ی فرار کرد و در سال 1359 به استـخدام آموزش و پرورش در آمـد.

در آبان ماه 1362 با حضور در جمع بچه های شناسایی اطلاعات و عملیات لشکر 32 انصار الحسین به دعوت رهبر خویش لبیک گفت و در جبهه های جنوب و غرب و عملیات‌های والفجر 5 و 8 ، جزیره مجنون، میمک، عاشورا و غیره حضور یافت. در ادامه خاطره‌‎ای از آزاده معزز «محـسن جام بزرگ» را از نظر می‌گذرانید:

قسمت سوم

در یکی از بازدیدها معاونان ادارات را به خط یکی از یگانهای مستقر در کنار اروندرود، پشت پالایشگاه آبادان بردم. برای اینکه مستقیم نرویم تو دید دشمن، ماشین ها را به موازات خط و در پشت یک ساختمان مخروبه پارک کردیم. خودم سر پیچ خیابان ایستادم و گفتم: پنج نفر، پنج نفر می ایستید و به دستور من این فاصله‌ی صد متری را فقط می دوید! ضمناً عینک، چفیه، ساعت و هر چیز برّاق و سفیدتان را کنار بگذارید تا نظر دیده بان دشمن جلب نشود! موضوع را جدی نگرفتند و بدون هماهنگی به سنگر نیروها می رفتند. من از یکی پرسیدم:

مسئول شما کیست؟

او جواب روشنی نداد و مرا به شخص دیگری ارجاع داد. آن بنده‌ی خدا پس از احوال پرسی گفت: چرا بدون هماهنگی نیرو آوردی؟

جوابی نداشتم. آمده بودیم و دیگر کاریش نمی شد کرد. پرسید: چند نفرید؟

- شصت نفر.

- به سه گروه بیست نفره تقسیم شوید‌ دو گروه را شما هدایت کنید، یک گروه را هم من می برم. در بین کانال ها تقسیم می شویم تا با فاصله برویم و خط را ببینند...

گفتم: برادر! اینها به حرف من که گوش ندادند، شما برایشان صحبت کن تا موارد احتیاطی را رعایت کنند تا خدای ناکرده اتفاقی نیافتد.

او که شاید فرمانده ی گردان یا فرمانده ی محور بود با آنها حرف زد و خطر را گوشزد کرد، اما آنها گوششان بدهکار نبود. چنان کردند که او هم عصبانی شد و گفت: شما فکر کرده اید آمده اید اردو؟ اینجا منطقه‌ی جنگی است. آن رو به رو، آنطرفِ آب، دشمن است. تکان بخورید شما را می‌بینند و می‌زنند!

تشر او کارگر افتاد. گروه ساکت شدند و شاید کمی هم ترسیدند. من دیگر از گروه جدا شدم و از داخل کانالها حرکت کردم و افراد با فاصله و به موازات خط دشمن چیدم تا خوب نگاه کنند. خودم خواستم به سنگر کمینی بروم که در کنار اروند بود و نیرو در شب از آنجا تحرکات دشمن را زیر نظر می گرفت. نگاهی به چپ و راست و رو به رو کردم، خبری نبود. یک خیز برداشتم و پریدم داخل سنگر کمین. پایم به کف سنگر نرسیده بود که تیراندازی شد. خواستم مطمئن بشوم برای من بود یا نه. بلندشدم و نشستم که دوباره تیرها آمد. آنها مرا دیده بودند. لابد پشت بندش آر پی جی می آمد و مفتی مفتی کارم تمام بود! درنگ جایز نبود. همان طور که پریده بودم تو، جلدی زدم بیرون و پریدم داخل کانال و بدو. حدسم درست بود. چندثانیه بعد خمپاره ها و ار پی جی ها آمدند جای من‌. کار من اشتباه بود و اگر آنها متوجه این همه نیرو می شدند با آتش باری خمپاره تلفات می گرفتند. به بچه ها گفتم: بنشینید هیچ کس بلند نشود. خوش بختانه عراقی ها خمپاره ی کور می زدند و نقطه‌ی ثبتی نداشتند وگرنه کار سخت می شد.

انتهای پیام/

✦ قسمت اول

✦ قسمت دوم

شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی أُنْزِلَ فیهِ الْقُرْآنُ

خبرنگار | مالک دستیار

۲۴ فروردین ۱۴۰۱
کد خبر : ۷,۴۲۵
کلیدواژه ها: محسن جام بزرگ,خاطرات آزادگان دفاع مقدس,تکریت در عشق سوخت

نظرات بینندگان

تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید