همزمان با ایام دهه فجر انقلاب اسلامی، مرور خاطرات رزمندگان دفاع مقدس از عملیاتهای سرنوشتساز یادآور ایثار، مقاومت و فداکاری نسل جوان آن دوران است. در گفتوگویی کوتاه با آقای گودرزی، از رزمندگان یگان رزمی لشکر ۷ ولیعصر، به روایت لحظات پرخطر و خاطرات تلخ و غرورآفرین عملیات والفجر مقدماتی پرداختهایم.
به گزارش
روابطعمومی موسسه فرهنگیهنری پیام آزادگان، همزمان با سالروز آغاز عملیات والفجر مقدماتی در ایامالله دههفجر سال61 آزاده سرافراز علیعباس گودرزی در گفتگو با روابطعمومی به شرح مختصری از عملیات والفجرمقدماتی پرداخت.
عملیات والفجر مقدماتی طوری طراحی و اجرا شد که با ایام دهه فجر همزمان شد، عملیات از 18 بهمن آغاز شد اما چون عملیات توسط ستون پنجم لو رفته بود ما نتوانستیم به اهداف مورد نظر برسیم هرچند پیشروی زیاد در خط دشمن داشتیم.
شب نوزدهم وقتی که خط شکسته شد،سحرگاه 21 بهمن ساعت 00:30 در منطقه فکه، چزابه وارد عمل شدیم تا ساعت 4 صبح خیلی آرام پیشروی کردیم من در یگان رزمی لشکر7ولیعصر بودم و تقریبا تا ساعت 3،3:30 داشتیم به آرامی وستونی پیشروی میکردیم منطقه هم یک منطقه رملی بود و از قبل جادهها را قلوهسنگ ریخته بودند به اندازه تردد یک خودرو که بتواند خیلی آرام حرکت کند، حدود 12کیلومتر داخل خط عراق پیشروی کردیم تا نزدیکی پل خزیله رفتیم. از عقب از لشکر با ما تماس گرفتند که شما برگردید عملیات لو رفته، با اصراری که از عقب به ما میشد مجبور شدیم عقب نشینی کنیم،عراق خیلی مرموز منطقه را بدون اینکه نیروهای ایرانی بدانند تحت کنترل خودش در آورده بود، نیروهایی هم که توی آن خط درگیر بودند شروع کردند به عقب نشینی همینطور که برمیگشتیم داشتیم میامدیم به جاده مرزی ایران و عراق که پاسگاه های مرزی را بهم وصل میکرد، چون لودر و تجهیزات مهندسی داشتیم شروع کردیم به خاکریز زدن تا 5 صبح حدود یک ساعت یک ساعت و نیم ما خاکریز زدیم و تمام نیروها آمدند پشت آن خاکریز مستقر شدند تا اذان صبح شد و نماز خواندیم، از طرف فرماندهی به ما دستور داده شده با لودر و جیپها حرکت کنیم، ما با لودر و جیپ جلو رفتیم بولدوزر و نفربرها و تانکها پشت سر ما یه ستون شدیم شروع کردیم به حرکت کردن همین طور که داشتیم میامدیم با سرعت حدود 30،40 کیلومتر، برخورد کردیم به کمین عراق اینها شروع کردند به تیراندازی به طرف ما، راننده جیپی که من سوارش بودم تیر خورد و نتوانست ماشین را کنترل کند، اینها هم جیپ را به رگبار بستند و من مجروح شدم نیم ساعت ایستادیم آتیش قطع شد.
کلاشینکفم در آوردم چندتا تیر هوایی زدم که اگر خبری نیست بریم دیدم خبری نیست بلندشدم رفتم به سمت یکی از لودرهایی که راننده اش مجروح شده بود نشستن پشت لودر مجروح را گذاشتم توی بیل لودر یکی نفر کنار دستم بود با بی سیم شروع کرد تماس گرفتن، نیروهای خودمان هم منور میزدند که ما راه را گم نکنیم دیگه داشت آفتاب میزد، دشمن با تیرهای تانک مستقیم شلیک میکرد چون لودر فرمونش کمرشکن هست من زیکزال میرفتم که از محلکه عبور کنیم. بار دوم به یک کمین دیگری برخورد کردیم که اینها تعدادشون بیشتر بود با آرپی جی و هر چی دستشان بود شروع کردند به شلیک به سمت ما و من آنجا تیر نهایی را خوردم و از ناحیه بازو و سینه چپ مورد اثابت قرار گرفتم و دیگر نتوانستم طاقت بیاورم وتنها کاری که کردم لودر یک ترمز استراری دارد آن را کشیدم و لودر ایستاد بعد از سمت راست خودم را پایین انداختم، بیل لودر هم آرام آرام آمد پایین دوستانی مجروحی که در بیل لودر بودند شروع کردند به رفتن داخل علفزارها من هم کنار لودر افتاده بودم و تمام کارت شناسی و کالک و نقشه ها را گذاشتم زیر چرخ لودر چون تیر خورده بود به چرخ لودر باد لاستیکش خالی شد آمد روی مدارک، و من بیهوش شدم، بههوش که آمدم دیدم ساعت 11 هست عراقیها آمدند آن دوستان را برداشتند بردند و آمدند بالای سر من و فکر کردند من شهید شدم، نیم ساعت بعد یک گروه دیگر از عراقیها آمدند که اینها شروع کردند من را بلند کردند و به زور سوار ایفا کردند و به سمت پشت جبهه منتقل شدم، صدام بخاطر تعداد اسرای زیادی که در ایران داشت، دستور داده بود که تا میتوانند اسیر بگیرند تا بتوانند توازن ایجاد بکنند، برای همین آمده بودند مجروحان را هم میبردند وگرنه تیر خلاص میزدند.
من را بردند در یک مقر که همه مجروحان را جمع کرده بودند تا غروب آنجابودیم غروب ما را سوار کامیون کردند و بردند به عقب و در یک سوله ای که مربوط به مجروحین بود و آنجا ما را مستقر کردند. و در نهایت ابتدا ما را به اردوگاه الانبار و سپس موصل4 منتقل کردند.
این روایت کوتاه، گوشهای از حماسهسازی رزمندگان در روزهای دهه فجر را به تصویر میکشد؛ روزهایی که انقلاب و دفاع، هر دو در یک مسیر ایثار معنا یافتند.
انتهای پیام/
برای ورود به ویکی آزادگان اینجا کلیک کنید / www.wikiazadegan.com