سبد خرید
سبد خرید شما خالی است!

روایت تازه‌ای از عملیات خیبر و سرنوشت سه رزمنده ایرانی در هور

روایت تازه‌ای از عملیات خیبر و سرنوشت سه رزمنده ایرانی در هور
سرمای استخوان‌سوز اسفند ۶۲، نیزارهای خیس هورالعظیم را در خود پیچیده بود که قایق رزمندگان ایرانی هدف رگبار دشمن قرار گرفت. عبدالملکی و دو همراهش از میان آب و خون گذشتند تا سرنوشتشان به اسارت در عراق گره بخورد.

به گزارش روابط عمومی موسسه فرهنگی هنری پیام آزادگان، اسفند که می‌شود، یاد سرمای زمستان دهه شصت در خاک خوزستان و خاطرات عملیات‌های بزرگی چون خیبر و بدر زنده می‌شود. یاد مردانی که از جان و مال و زندگی‌شان گذشتند تا این خاک و این نظام بماند؛ فرماندهان غیوری همچون مهدی و حمید باکری، حسین خرازی و... در این میان، برخی مجروح شدند و برخی دیگر که بخش پنهان تاریخ دفاع مقدس‌اند، به اسارت درآمدند. این مردان که بخشی از زندگی‌شان را از اسرای کربلا به ارث بردند، سرگذشتی دارند که کمتر شنیده و گفته شده است.

به همین دلیل، در این مطلب خاطرات آزاده سرافراز «صفر عبدالملکی» را مرور می‌کنیم تا شاید ذره‌ای از سختی‌های عملیات خیبر و لحظه اسارت را درک کنیم.

قایق با سرعت آب را می‌شکافت و به سمت شط علی از میان نیزارها عبور می‌کرد. صدای خشک نی‌ها که به بدنه قایق می‌خورد، سکوت را می‌شکست. از لابه‌لای نی‌ها صدای عراقی‌ها می‌آمد که ناگهان رگبار گلوله، فضای نیمه‌تاریک هور را درید و قایق ما را نشانه گرفت. وقتی آرپی‌جی به بدنه قایق اصابت کرد، قایق وارونه شد و مثل ماهی به آب ریختیم. بچه‌ها با بدن‌های پاره‌پاره به بدنه واژگون‌شده قایق چسبیدند تا زیر آب نروند. سردی آب در نیمه اول اسفند، بدن‌های زخمی‌مان را می‌سوزاند.

وضعیت من و دو سه نفر دیگر از بقیه بهتر بود. با هم مقدار زیادی نی کندیم و تختی شناور درست کردیم و مجروحان را از آب بیرون کشیدیم. بیشتر بچه‌ها نیمه‌جان بودند. فرمانده که زخمی شده بود و به زحمت صحبت می‌کرد، به ما توصیه کرد: «در نیزار پنهان شوید تا وضعیت بهتر شود.»

هرچند شرایط سخت بود، اما مجبور شدیم با چشمانی گریان، شهدا را ترک کنیم. شناکنان با همراهانم در محلی که نی‌های زیادی روییده بود، از آب خارج شدیم. هوا روشن شده بود و بدن‌های هر سه ما یخ زده بود.

به نیزار که نگاه کردم، یک بلم شکسته دیدم. انگار گنج پیدا کرده بودم! با قدرت سوار بر بلم شدیم و عبدالرضا هم آمد. نمی‌دانستیم کجا می‌رویم. بلم را از راهی باریک میان نیزارها پیش بردیم تا نزدیکی ساحل رسیدیم. صد متر جلوتر، پاسگاه ویران شده هویزه بود. از کنار پاسگاه گذشتیم و سیصد متر پایین‌تر به روستاهای «الصخره» و «البیضه» عراق رسیدیم که خالی از سکنه بودند. صدای قایق‌های عراقی یک لحظه قطع نمی‌شد. در یکی از خانه‌ها پنهان شدیم. چهار شب آنجا بودیم و چیزی برای خوردن نداشتیم تا اینکه بالاخره عراقی‌ها که رد ما زده بودند، ما را پیدا کردند.

بدین‌سان سرنوشت رقم خورد: من، قدرت و عبدالرضا توسط نیروهای بعثی عراق اسیر شدیم.

«هرچند فصلِ اسارت، بخشی ناگفته از تاریخِ پر فراز و نشیبِ دفاع مقدس است، اما همین روایت‌های صادقانه از دلِ هور و در میانِ نیزارها، چراغِ راهِ درکِ عمقِ فداکاری‌های آن دوران و یادآورِ مردانی است که جان و جوانی را در طبقِ اخلاص نهادند تا ایران بماند.»

 

 

انتهای پیام/

برای ورود به ویکی آزادگان اینجا کلیک کنید / www.wikiazadegan.com

  • گیف اینستاگرامگیف آپارتگیف تلگرام
۴ اسفند ۱۴۰۴
کد خبر : ۱۰,۳۸۸
کلیدواژه ها: #خاطرات، # عبدالملکی، #آزادگان، #عملیات_خیبر

نظرات بینندگان

تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید