سبد خرید
سبد خرید شما خالی است!
آزاد مثل آزاده (۲)؛

داستان «قطره‌های زندگی»

داستان «قطره‌های زندگی»
وقتی حماسه هشت سال دفاع مقدس را مرور می‌کنیم، واژه‌های آشنای شهید، آزاده، جانباز و... را می‌یابیم. این نامها، روایت شجاعت مردان و زنانی است که در آزمون‌گاه جبهه استوار ایستادند و حماسه بزرگ و مانای عصر ما را رقم زدند.

به گزارش روابط عمومی مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان، آزادگان، تنها در جبهه، رزمنده نبودند که در اسارت، نیز جبهه‌ای تازه گشودند و رزمنده‌های عرصه‌ی فرهنگ و سفیر صادق ارزش‌ها و پیام‌های انقلاب اسلامی شدند و در بارش تازیانه و درد و زخم و تحقیر و شماتت و تمسخر دشمن، چونان اسوه عاشورا -زینب کبری(س)- صبور و شکور، زیبایی دیدند و زیبایی آفریدند.

جدیدترین اخبار آزادگان و ایثارگران را در کانال اینستاگرامی پیام آزادگان بخوانید. (کلیک کنید)

شناختن و شناساندن این قهرمانان سترگ و بزرگ و توصیف سلوک عزتمندانه و مؤمنانه و عاشقانه و صادقانه‌ی آنان، برای نسل‌های امروز و فردا نه تنها جذاب و شیرین که بسیار بایسته و شایسته است و بهره‌گیری از «زبان هنر» در این راه بایسته‌تر و شایسته‌تر و همین نگاه و رویکرد، زمینه‌ی فراخوان مؤسسه پیام آزادگان در سال 1393 شد تا شاعران و نویسندگان و صاحبان ذوق و قلم در رشته‌های شعر، داستان، خاطره، دل‌نوشته و نمایشنامه به خلق و ارسال اثر بپردازند.

در ادامه اثری برگزیده از «معظمه ازکات» از استان تهران را با هم می خوانیم:

- وای که چقدر تشنمه! پس این بطری آب کجاست؟!

علی دوباره سر تا پای یخچال رو برانداز کرد اما انگار کسی زودتر از اون سر یخچال رسیده بود. از لباس‌های خاکی و نفس زدن‌هاش می‌شد حدس زد که مثل همیشه از بازی فوتبال با بچه‌های همسایه برمی‌گرده. تابستون‌ها این برنامه هر روزشون بود. علی با دلخوری سراغ شیر آب آشپزخانه رفت و چند مشت آب به سر و صورتش پاشید اون‌وقت بدون این‌که به نصیحت‌های همیشگی مادرش گوش بده با همون دست‌های نشسته آب خورد. در آخر هم شیر آب رو نصفه بست و دوباره خواست که بره بیرون! هنوز کفش‌های کتانی‌اش رو کامل پا نکرده بود که پدر صدایش کرد و گفت:

- علی! پسرم چرا شیر آب رو نبستی؟! نمی‌بینی نعمت خدا همین‌طوری داره هدر می‌ره!؟ بیا و شیر آب رو کامل ببند.

علی زیر لب غرغری کرد و با بی‌حوصلگی دوباره به اتاق برگشت. پدر مثل همیشه روی ویلچر نشسته بود و کتابی هم در دست داشت. علی با حرص شیر رو بست و بعد گفت:

- خوبه باباجون؟! حالا حتی یه قطره هم نمیاد!

پدر لبخند تلخی زد و گفت:

- پسرم وقت داری برات یه داستان تعریف کنم؟! از اون داستان‌های واقعی!

علی نگاهی به ساعت انداخت و نگاهی به صورت پدر! درست بود که بازی فوتبال با بچه‌ها رو خیلی دوست داشت اما با این‌که فقط ده سالش بود می‌فهمید که پدرش براش خیلی مهمه که پسرش پای صحبت‌هاش بشینه. توی این چند سالی که پدر از زندان‌های عراق برگشته بود هر روز چیز تازه‌ای در موردش یاد می‌گرفت. حالا هم حس می‌کرد که داستان واقعی پدر، چیزیه که از گوش دادنش ضرر نمی‌کرد.

تصمیمش رو گرفت. سرش رو از پنجره بیرون برد و داد زد:

- بچه‌ها! من این دور نیستم! باشه تا فردا!

علی منتظر جواب اون‌ها نشد و پنجره رو بست. انگار همون پسر بچه چند لحظه پیش نبود. اومد و آروم روی زمین نشست.

پدر آه بلندی کشید. انگار داشت خاطراتش رو مرور می‌کرد. خاطراتی که هنوز بوی تازگی می‌داد.

***

اون روز توی اردوگاه هوا گرم‌تر از همیشه بود. انگار از در و دیوار آتش می‌بارید. من به همراه چند نفر از بچه‌ها کنار پنجره جمع شده بودیم و ظرف آب پلاستیکی‌مون رو تکون می‌دادیم. دیگه آبی برای خوردن نمونده بود. از دیروز که بچه‌های اردوگاه به صلیب سرخی‌ها چیزهایی رو گفتند که باب میل عراقی‌ها نبود، اون‌ها هم بعد از کلی کتک زدن تصمیم گرفتند تا زمانی‌که که صلاح بدونند از آب و غذا خبری نباشه!
گرسنگی قابل تحمل بود اما تشنگی تو روزهای تابستون عراق، خیلی سخت بود. بچه‌ها همون مقدار آب کمی رو که مونده بود، به زخمی‌ها داده بودند.
اما حالا تو اون هوای گرم یک قطره آب حکم طلا رو داشت. یکی از اسرا که اسمش محسن بود با ناامیدی به من گفت:

- فایده‌ای نداره سید! می‌بینی که... اینا از دار و دسته یزیدند! انگار هر چی بیشتر التماس‌شون می‌کنیم، خوشحال‌تر می‌شند و به کارشون ادامه می‌دند. به نظر من باید خودمونو بی‌خیال نشون بدیم تا...

من نگاهی به بچه‌های زخمی که با سر و صورت خونی گوشه آسایشگاه افتاده بودند کردم و گفتم:

- چاره چیه محسن جان! حالا اسیر اینا هستیم و بچه‌ها هم تشنه‌اند. شاید تو وجودشون یه قدری انسانیت مونده باشه و دل‌شون به رحم بیاد. بالاخره همه که مثل هم نیستند.

محسن آهی کشید و بطری پلاستیکی رو از لابه‌لای نرده‌ها به داخل آورد. انگار حوصله حرف زدن نداشت. من با ناامیدی، دوباره سرباز روبرویی رو که تقریباً ده قدمی با ما فاصله داشت صدا زدم:

- انا عطشان! ماء...

در کمال ناباوری سرباز به طرفم اومد و شیر آبی که کمی با پنجره فاصله داشت رو باز کرد.
یک لحظه فکر کردم که اون دلش به حال ما سوخته! اما وقتی بطری خالی آب رو از من نگرفت فهمیدم که منظورش چیه! پوزخندی زد و با فارسی دست و پا شکسته‌ای گفت:

- لا ماء! آب نداریم! باید تشنگی خورد تا قدر ما دونست!

این‌ها رو گفت و شیر آب رو طوری بست که قطره‌های آب از اون بیاد. اون‌وقت با نگاه پیروزمندانه از اون‌جا دور شد. خیلی سخت بود که صدای قطره‌های آب رو بشنویم و نتونیم حتی قطره‌ای از اون رو بخوریم. قطره‌های درخشان آب جلوی چشمای حسرت‌زده بچه‌ها روی زمین گرم اردوگاه محو می‌شد و کاری از ما ساخته نبود. نمی‌شد عذاب اون لحظه‌ها رو تصور کرد. هنوز صدای اون قطره‌ها مثل پتک توی گوشمه. حتی یکی از بچه‌ها از تشنگی از هوش رفت. اون‌جا بود که احتمالاً از ترس‌شون، فردا ظهر کمی آب به بچه‌ها دادند. اما هنوز انگار تشنگی اون روزای

سخت تو وجودم هست.

اونجا، تو اون لحظه‌ها با خودم عهد کردم که نذارم حتی قطره‌ای آب هدر بره. به قول معروف قدر آزادی رو زندانی می‌دونه و قدر آب رو آدمی که تشنگی رو تا پای مرگ حس کرده باشه!

«علی» ناخودآگاه از جایش بلند شد و پدر رو بوسید. نمی‌دونست تو اون لحظه واقعاً چه حسی داشت! قدرشناسی یا عذرخواهی از کاری که کرده بود. پدر اما

چیزی نگفت و پیشانی علی را بوسید و گفت: حالا اگه گفتی چی می‌چسبه!؟علی بدون هیچ حرفی به داخل آشپزخانه دوید و لیوانی آب، برای پدر پر کرد و البته مواظب بود که شیر رو محکم ببندد.

پدر با لبخند آب رو جرعه‌جرعه سر کشید و بعد گفت:

- سلام بر حسین!

جدیدترین اخبار آزادگان و ایثارگران را در کانال تلگرامی پیام آزادگان بخوانید. (کلیک کنید)

آن‌چه خواندیم، نمونه‌ای از آثار برگزیده در نخستین فراخوان مؤسسه پیام آزادگان است که با عنوان«آزاد مثل آزاده» برگزار شد. این آثار در چهار فصل به نام‌های «شعر»، «داستان»، «نمایشنامه»، «نامه و دل‌نوشته» گردآوری شده است. این آثار یکی پس از دیگری در سایت مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان قرار خواهد گرفت. امید است در تداوم این راه، آثار برتر دیگر را شاهد و ناظر باشیم.

  بیشتر بخوانید

۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
کد خبر : ۴,۹۴۲
کلیدواژه ها: آزاد مثل آزاده,معظمه اسکات,محمدرضا سنگری,شعر,داستان

نظرات بینندگان

تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید