سبد خرید
سبد خرید شما خالی است!
 
روایت عاشقانه‌ترین بازگشت(۲۰)؛

قسمت اول: خاطره روحانی آزاده «علی علیدوست قزوینی»

قسمت اول: خاطره روحانی آزاده «علی علیدوست قزوینی»
سوت پایان آمارگیری زده شد. برای آخرین بار داخل آسایشگاه هایمان شدیم. فرصت استراحت نبود. این آخرین لحظه های با هم بودن و در بند بودنِ گرامی بود.

به گزارش روابط عمومی مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان، روحانی آزاده علیدوست قزوینی در حوزه علمیه قم مشغول تحصیل علم بود که از دست اندازی های عراق به شهرهای مرزی آگاه می شود. وی به همراه تعدادی از دوستان طلبه اش برای حضور در کردستان عازم شهر کرمانشاه می شود و در سپاه این شهر ثبت نام می کند.

با حمله رژیم بعثی عراق به مرزهای ایران اسلامی و بمباران فرودگاه های شهرهای ایران توسط جنگنده های عراقی، جنگ تحمیلی رسماً آغاز می شود و این روحانی آزاده به همراه دیگر رزمندگان برای دفاع از مرزهای ایران اسلامی به شهر قصرشیرین عزیمت می کند.

وی در روز دوم مهرماه 1359 در حالی که برای استقرار در میان کوه های مشرف به شهر در حرکت بود در محاصره فوجی از سربازان دشمن قرار گرفته و به اسارت در می آید. آزاده علی علیدوست قزوینی که دوستان هم بندش او را با نام علی قزوینی می شناسند مدت ده سال را در شرایط طاقت فرسای اسارت به سر برد تا اینکه در مردادماه 1369 به وطن بازگشت.

جدیدترین اخبار آزادگان و ایثارگران را در کانال اینستاگرامی پیام آزادگان بخوانید. (کلیک کنید)

کتاب خداحافظ آقای رئیس خاطرات آزاده جنگ تحمیلی، علی علیدوست (قزوینی) به روایت سهیلا عبدالحسینی است. این کتاب روایتی است از لحظه‌های سرد و سنگینی که این آزاده، پشت میله‌های اسارت گذارنده است.

برای سفارش کتاب اینجا کلیک کنید

این آزاده هوشیار در تمام مدت اسارتش در جهت فعالیت‌های فرهنگی گام برداشت و در این راه حبس انفرادی و انواع شکنجه‌ها را تحمل کرد، اما هرگز دست از مقاومت و مبارزه برنداشت. وی خاطرات لحظه آزادی خودش را در کتاب خداحافظ آقای رئیس اینگونه بیان کرده است که در ادامه می خوانید:

قسمت اول:

روز 24 مرداد 1369 رسید. من داشتم برای گروه های سرود، مسئولی تعیین میکردم. چرا که هیچ کدام از بچه های عضو گروه مسئولیت را نمی پذیرفتند. با مسئول فرهنگی اردوگاه قدم میزدیم و گفت‌وگو میکردیم. برای هفته اول مهر ماه، هفته دفاع مقدس برنامه هایی در نظر داشتیم که لازم بود آنها را با هم مرور کنیم.

لحظه هایی هست که برای همه عمر در وجود انسان حک می‌شود. برای من و خیلی از بچه‌ ها شاید آن لحظه به یاد ماندنی ترین لحظه عمرمان شد. در همان موقع، صدایی در محوطه اردوگاه به گوش رسید. بلندگوها اخبار رادیو تلویزیون عراق را همزمان پخش میکردند. گوینده میگفت: «سنزیع علیکم بعد قلیل بیاناً مهما من قیاده قاعده القوات المسلحه...»

تا لحظات دیگر پیام مهمی از طرف سیدالرئیس صدام حسین پخش خواهد شد. فکر و ذهنم درگیر این پرسش شد که چه پیام مهمی میتوانست باشد. افکار آزاردهنده به مغزم هجوم می آورد و نگرانم میکرد.

نکند دوباره حمله ای شده و قرارداد صلح نقض شده باشد!
نکند در ایران اتفاق شومی رخ داده و صدام از شوق و ذوقش بیانیه صادر میکند!
نکند برایمان نقشه جدیدی کشیده باشند!
نکند...

خلاصه گوینده همه را جان به لب کرد تا سرانجام بعد از کلی مقدمه چینی شروع به خواندن بیانیه کرد. من کنار پنجره ایستاده بودم گوشم به شنیدن صدا و چشمم به آسمان بود و چیزی نمیدیدم جز کلمات صدای گوینده.

متن بیانیه، نامه صدام حسین به رئیس جمهور ایران بود.

اوضاع اردوگاه ناگهان بهم ریخت. صدای شادی بچه ها، صدای شکرگزاری ها، صدای درآغوش کشیدن ها و گریه کردن ها، صدای گفت‌وگوهای شاد، نشانی دادن ها، نشانی گرفتن ها، صداها... صداها... صداهای خوب و دلنشین، صدای تکاپوی زندگی، حس قوی حیات.

زیدالله نوری را پیدا کردم. گفتم از سرودهایی که تا به حال اجرا شده چند تا از بهترین ها را تمرین کنید. تا وقتی رسیدیم ایران اگر لازم شد اجرا کنیم. نوری با شور و حرارت گروهش را جمع و جور کرد و به طرف حمام رفتند تا تمرین را شروع کنند.

جدیدترین اخبار آزادگان و ایثارگران را در کانال تلگرامی پیام آزادگان بخوانید. (کلیک کنید)

تمام لحظه های آن روز خاطرهای به یادماندنی در ذهن همة ما برجا گذاشت. سوت پایان آمارگیری زده شد. برای آخرین بار داخل آسایشگاه هایمان شدیم. فرصت استراحت نبود. این آخرین لحظه های با هم بودن و در بند بودنِ گرامی بود. آن شب تا صبح بیشتر بچه ها بیدار ماندند. همه مشغول گفت‌وگو بودند. البته گاهی این ظن به قلبمان نیش میزد که نکند همه این ها نمایشی از جانب عراقی ها است. نکند خورشید طلوع کند و ما متوجه شویم همه چیز خدع های برای شکستن ما بوده است. چنین اتفاقاتی سابقه داشت. بعضی ها واقعاً باور نکرده بودند. برای همین خوابیدند. کم کم نزدیک اذان صبح شد. آخرین نماز صبح و آخرین راز و نیاز گفتن هایمان در آسایشگاه در سکوتی سنگین گذشت؛ شاید با مروری بر خاطرات سالها رنج اسارت.

ادامه دارد ...

 ≥ قسمت دوم

بیشتر بخوانید (خاطرات آزادی) 

مؤسسه فرهنگی، هنری پیام آزادگان

خبرنگار: مالک دستیار

۲ شهریور ۱۴۰۰
کد خبر : ۵,۹۸۷
کلیدواژه ها: علی علیدوست قزوینی,سالگرد ورود,بازگشت پرستوها,روایت عاشقانه‌ترین بازگشت

نظرات بینندگان

تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید