سبد خرید
سبد خرید شما خالی است!
 
روایت عاشقانه‌ترین بازگشت(۱۷)؛

قسمت اول: خاطره آزاده سرافراز و جانباز «عبدالمجید رحمانیان»

قسمت اول: خاطره آزاده سرافراز و جانباز «عبدالمجید رحمانیان»
رحمانیان سال 1361 در عملیات بیت‌المقدس به اسارت درآمد. سال‌های اسارت این آزاده در اردوگاه‌های موصل (1،2،3 و4) و نیز اردوگاه 5 (صلاح‌الدین) و 17 تکریت و الانبار (کمپ 8 معروف به عنبر) سپری شد.

به گزارش روابط عمومی مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان، «عبدالمجید رحمانیان» از جمله آزادگانی است که فعالیت های خود را از جهاد سازندگی جهرم آغاز کرد و در ادامه با حضور در مناطق عملیاتی به درجه جانبازی رسید و به اسارت رژیم بعث عراق درآمد.

رحمانیان سال 1361 در عملیات بیتالمقدس به اسارت درآمد. سالهای اسارت این آزاده در اردوگاههای موصل (1،2،3 و4) و نیز اردوگاه 5 (صلاحالدین) و 17 تکریت و الانبار (کمپ 8 معروف به عنبر) سپری شد.

جدیدترین اخبار آزادگان و ایثارگران را در کانال اینستاگرامی پیام آزادگان بخوانید. (کلیک کنید)

کتاب «مادر» به خاطرات خود‌نوشت عبد‌الحمید رحمانیان، از آزادگان جنگ تحمیلی می‌پردازد. او از نویسندگان و آزادگان دوران دفاع مقدس است. نویسنده خاطراتش را در دو بخش تدوین کرده است و در صفحات نخستین بخش اول به خاطرات دوران کودکی و در ادامه به خاطرات دوران انقلاب اسلامی و حضور در جبهه‌های جنگ و اسارت پرداخته است.

برای سفارش کتاب اینجا کلیک کنید

این کتاب ضمن بیان خاطرات نویسنده، روایتگر داستان مادری است که فرزندش را پروراند و او را به دامان انقلاب اسلامی سپرد. در آستانه سالروز ورود آزادگان به میهن خواندن قسمتی از خاطرات رحمانیان از لحظه آزادی خالی از لطف نیست.

قسمت اول:

سرانجام، پس از سال‌ها اسارت و دوری از وطن، در آخرین کاروان اسرای ثبت‌نام‌شده و همراه با تعدادی از مفقودین به وطن بازگشتم، در حالی که مادر در سحرگاه پنج‏شنبه هشتم شهریور 69 (نهم صفر 1411) دویست کیلومتر را، مشتاقانه به استقبالم آمده بود اشک و لبخندش که با سرفه آمیخته بود.

سرفه ‏های او خاطرات سال‏های طولانی رنج و محنت را در ذهن من به نمایش می‏گذاشت. این بار سرفه ‏هایش شدیدتر، دردناک‏تر و محزون‏تر از نُه سال پیش بود؛ اما در آن حضور وصف‌ناشدنی، من هم با اندوهی که از چشم ‏هایم می‏بارید نگاهش می‏کردم و او دیگر نمی‏توانست دردهای خود را پنهان کند. همه‌چیز لو رفته بود؛ چروک ‏های زودرس صورتش، رگه ‏هایی از معدن رنج درون او بود و هر کدام، رشته‏ای برای اتّصال به دوره‏های تاریخ پرمشقت زندگی او.

در آن حضور وصف‌ناشدنی، گاهی اشک‌آلود ‌می‌خندید و گاهی با ‌تبسّم می‌گریست و هی می‌گفت: «یا حضرت زینب، قربون غریبیت بشم»!

سروکلّه‏‌ام پر از ماچ‌ و بوسه ‏هایش شده بود و پس از آن، گاه‌گاهی او نگاهم می‏کرد و من نگاهش می‏کردم. ابر متراکم اندوهی که از دریای دل برخاسته بود، از آسمان دیدگان می‏بارید. دیگر، چشم‏ها همه‌چیز را فشرده می‏گفتند.

آن خانة کهن که بخشی از آن تغییراتی نامأنوس کرده بود، سه روز قدمگاه مردمی بود که مشتاقانه، لبخندزنان و پر ازدحام می ‏آمدند تا هر کدام به فراخور حال خویش، رفتار محبت‌آمیز خود را نشان دهند. خانه از جمعیت انبوهی که برای شادباش و تماشای بازمانده‏ای از جنگ که دو سال پس از متارکة جنگ بازگشته است، خانه پر و خالی می‏شد.

پدر با ‌تبسّمی دلپذیر و استثنایی، آن همه احساسات مردم را که بیش‏تر با ماچ و بوسه‏های بسیار فشردة آن‏ها همراه بود، پاسخی قدرشناسانه می‏گفت و وقت ناهار یا شام اجازه نمی‏داد تا کسی از آن ولیمه، غذا نخورده بیرون رود.

جدیدترین اخبار آزادگان و ایثارگران را در کانال تلگرامی پیام آزادگان بخوانید. (کلیک کنید)

مجمعه‏ های مسی و سینی ‏های گرد و پهن پر از چلو و خورشت بر سر انگشتان جوانان پرنشاط می ‏دویدند تا در وسط سفره فرود آیند.

در قسمت زنان نیز ولوله ‏ای برپا بود؛ جشنی سراسر شکوهمند و پرسرور که هرکس در آن مشارکت داشت. بر صورت مادر لبخندی مستمر و چشم‏نواز حک شده بود که بی‌اختیار نفس‌تنگی و اندوه متراکم روزهای پیشین را از او دور می‏کرد. او کاملاً مراقب بود تا کسی را احوال‌پرسی ناکرده، رها نکند و در پذیرایی‏ ها کم‌ و کسری نباشد.

زنان او را در آغوش می‏فشردند و چکیدة حرف دلشان را با صفامندی به او می‏گفتند: «چشمتون روشن، الهی شکر که غمتون سر رفت ...» و مادر صورتش باز شده از شادی بی‏ سابقه، جوابشان می‏داد: «دیده‌ روشن باشی! خیلی خوش آمدی ... .»

ادامه دارد ...

≥ قسمت دوم

≥ قسمت سوم

بیشتر بخوانید (خاطرات آزادی) 

مؤسسه فرهنگی، هنری پیام آزادگان

خبرنگار: مالک دستیار

۲۴ اَمرداد ۱۴۰۰
کد خبر : ۵,۸۷۸
کلیدواژه ها: خاطره,عبدالمجید رحمانیان,خاطرات,سالگرد ورود آزادگان,بازگشت آزادگان,عاشقانه ترین بازگشت,کتاب مادر

نظرات بینندگان

تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید