سبد خرید
سبد خرید شما خالی است!
 
رمان مردی که پروانه شد بخش (11)؛

به خودم که آمدم، دیدم که غروب شده

به خودم که آمدم، دیدم که غروب شده
رمان مردی که پروانه شد اثر مجید پور‌ولی کلشتری؛ درباره‌‌ی زندگی و دوران اسارت مردی است که در دشت گل‌ها به دنبال پروانه‌ها می‌دوید که ناگهان اسیر نیروهای عراقی شد.
به گزارش روابط عمومی مؤسسه فرهنگی پیام آزادگان، رمان مردی که پروانه شد اثر مجید پور‌ولی کلشتری؛ درباره‌‌ی زندگی و دوران اسارت مردی است که در دشت گل‌ها به دنبال پروانه‌ها می‌دوید که ناگهان اسیر نیروهای عراقی شد.

رمان مردی که پروانه شد، در ۵۳ بخش در این سایت بارگذاری می‌شود.

بخش (11)؛
 
 افسر با لباس فرم آمد و برابرم نشست. خیلی جدی و دقیق نگاهم انداخت و خودکارش را گرفت توی دستش. نگاهی به فرم کاغذ برابرش انداخت و گفت:
«خب، بهتره بریم سراغ اصل مطلب. حتماً میدونین که از شما شکایت شده. اینجا نوشته، حضور غیرقانونی توی محوطهی حفاظتشده.»
سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. نگاهش کردم و گفتم:
«اونجا فقط یه موزه بود.»
لبخندی زد و گفت:
«موزه هم جزو اماکن تحت حفاظته. شما ساعت غیراداری، اونجا بودین. اصرار داشتین برین داخل. ممانعت به عمل اومده و شما حاضر به ترک محل نشدین. اینا چیزهایی هستن که سربازی که در محل حاضر شده، بر طبق ادعای شاکی نوشته. خب... حرفی دارین؟!»
سعی داشتم آرام باشم. تلفن همراه دوباره شروع کرد به تکانخوردن. باز پوران بود که دوباره زنگ زده بود. افسر نگاهم کرد و گفت:
«اگه پاسخ منطقیای برای این کارِتون دارین بگین، من گوش میدم.»
تلفن همراه را قطع کردم و گفتم:
«من با یکی از رفیقام اومده بودم موزه.»
ـ خب... 
ـ وسط تماشای موزه حالش بد شد. یه جایی اون وسطها نشست و به من گفت که برم سراغ قرصهاش.»
افسر سری تکان داد.
ـ خب.
ـ من هم مجبور شدم تنهاش بذارم و برم سراغ قرصها. از موزه که اومدم بیرون، دیدم ماشینی که باهاش اومده بودیم، همون ماشین رفیقم که یه تاکسی بود، نیست! دورتر یه جرثقیل راهنمایی و رانندگی بود که داشت ماشین را با خودش میبرد. من دویدم طرف جرثقیل؛ صدا زدم، جناب سرهنگ! اون ماشین رو نبرین. ایستاد و نگاهم کرد. گفتم، ماشین رو کجا میبرین؟ پرسید، ماشین شماست؟ گفتم، بله. یه برگهی جریمه داد دستم و گفت این خدمت شما؛ اونوقت عینک آفتابی رو روی صورتش صاف کرد و گفت با این خودروی فرسوده، توی خیابونها چیکار میکنین؟! چرا فکر ظاهر شهر نیستین؟! اینجور ماشینها که جاش توی خیابون نیست؛ باید بره قبرستون آهن. جلوی چشمهای من تاکسی را با جرثقیل بردند گاراژ. من هم نتونستم کاری کنم. یه گوشه نشستم و رفتم توی فکر. تمام وقتم همونجا تلف شد.
افسر که کاملاً حواسش به من بود، گفت:
«خب... بعدش؟!»
خیلی راغب، داشت نگاهم میکرد. نمیدانم، همیشه وقتی تا این جای ماجرا را مرور میکنم، میبینم که تقصیری متوجه من نیست. من فقط رفته بودم تا قرصهایش را از توی داشبورد ماشینش بیاورم؛ اما آخر به من چه که عباد ماشینش را، آن تاکسی رنگباخته اش را زیر تابلوی «پارک ممنوع» پارک کرده بود. خیلی با مأمور راهنمایی و رانندگی بحث کرده بودم؛ اما اصلاً محل نگذاشته بود.
ـ آقا این ماشین مال یه آزاده است؛ یه قهرمان جنگ. تو رو بهخدا نبرینش، باور کنین باهاش داره زندگیش رو میگذرونه. کارت شناساییام را نشانش داده بودم.
ـ من نویسندهام، فیلمسازم، فرهنگیام، اگه ممکنه... .
کلی زبانبازی کرده بودم برایش تا بلکه دلش بسوزد و بگذارد لااقل نایلون قرصهای عباد را از توی ماشین بیرون بیاورم و برگردم توی موزه؛ اما افاقه نکرده بود.
ـ جریمه رو پرداخت کنین و خلافی ماشین رو صاف کنین.
تا آخرش حرف خودش را زد. میگفت، قانون، قانون است؛ آزاده و غیرآزاده ندارد. البته حالا که توی ماجرا دقیق میشوم، میبینم یک جاهایی سهل انگاری کردهام. اگر آنقدر سرگرم حرف زدن با افسر راهنمایی و رانندگی نشده بودم و پاک یادم نرفته بود که عباد توی موزه منتظرم است، الان اوضاع جور دیگری بود. به خودم که آمدم، دیدم که غروب شده. یکدفعه مثل برقگرفتهها با کف دستم زدم روی پیشانیام و با صدای بلند گفتم:
«عباد!»
دویدم طرف موزه تا شاید به موقع خودم را به موزه برسانم؛ اما درهای ساختمان بسته بود. نگهبان جوانی با لهجه  ی غلیظی گفت:
«کجا؟!»
گفتم:
«اومدم دنبال رفیقم.»
ـ تعطیله؛ چند روز دیگه بیا.
به خاطر تعطیلات آخر هفته که خورده بود به تعطیلات چهارده خرداد، همهجا سه یا چهار روز تعطیل بود. خدای من... سه یا چهار روز؟! پس عباد چه؟! چه بلایی سر عباد میآمد؟!
افسر سری تکان داد و گفت:
«پس شما مدعی هستین که شخصی به اسم عباد که دوست و رفیق شماست و آزاده ی جنگ تحمیلی هم هست، الان اونجا توی ساختمون موزه زندانی شده!»
گفتم:
«بله؛ دقیقاً همینطوره.»
لبخندی زد و گفت:
«شما الان دارین با من شوخی میکنین؟!»
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
«شوخی؟!»
خیلی جدی ادامه دادم:
«خودم دیدم که نشست اونجا، دقیقاً بین دوتا مجسمه.»
افسر از پشت میزش بلند شد. درست برابر من تکیه داد به میز و گفت:
«قبل از اینکه من بیام پیش شما، تلفنی با رئیس حراست اون مجموعه حرف زدم. ساختمون موزه مجهز به دوربینهای مداربسته است. همیشه چند نفر، بیستوچهارساعته، چشمشون به اون دوربینهاست. اگه کسی بین اون مجسمهها نشسته باشه، باید اونها متوجهش شده باشن.»
فقط نگاهش کردم. گوشیام دوباره زنگ خورد. نگاهی به گوشی انداختم. پوران بود. به افسر نگاه کردم و گفتم:
«باور کنید من اشتباه نمیکنم. اون الان اونجا یه جایی توی موزه زندونی شده!»
لبخند تلخی زد و گفت: 
«به همین سادگیها نیست. نمیشه فقط بهخاطر یه حدس و گمان، مدیر موزه را از خونهش کشید بیرون.»
دستش را گذاشت روی شانهام.
ـ از دست ما کاری ساخته نیست. باید جای دیگه دنبال رفیقتون بگردین؛ اما... .
نگاهش کردم.
ـ اما چی؟!
ـ من میتونم یه کاری براتون بکنم.
امیدوار نگاهش کردم.
ـ چه کاری؟!
ـ با مسئول حراست اون مجموعه حرف میزنم و متقاعدش میکنم شکایتش را از شما پس بگیره

 

۱۶ شهریور ۱۴۰۱
کد خبر : ۷,۸۳۵
کلیدواژه ها: کتاب ، کار فرهنگی ، روایت اسیری ، مردی که پروانه شد ، آزادگان ، جنگ تحمیلی ، مجید پور‌ولی کلشتری

نظرات بینندگان

تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید