سبد خرید
سبد خرید شما خالی است!
 
/ خاطـرات

خاطرات آزادگان

قسمت آخر: خاطره روحانی آزاده «علی علیدوست قزوینی»
روایت عاشقانه‌ترین بازگشت(۲۴)؛
در تمام مسیر راه تا تاکستان، مردم روستاها و اطراف، مشتاقانه و خوشحال به استقبالمان آمدند. طوری اطراف خودرو را گرفته بودند که خودرو نمی توانست سرعت بگیرد.
وصیت یک چوپان زیر شکنجه بعثی‌ها
خاطراتی از روزهای سخت اسارت؛
عزیز می‌خواست گوسفندهایی که مردم کاشان برای سلامتی رزمنده‌ها هدیه داده بودند را به جبهه بیاورد که به اسارت بعثی‌ها درآمده بود؛ وقتی عراقی‌ها از او خواستند وصیت کند، گفته بود یکی از گوسفندان من را برای سلامتی امام قربانی کنید.
قسمت چهارم: خاطره روحانی آزاده «علی علیدوست قزوینی»
روایت عاشقانه‌ترین بازگشت(۲۳)؛
تا مرز خسروی راه زیادی مانده بود و ما تازه اول راه بودیم. با آنکه آزادی را در دو قدمی خود می دیدیم ولی فریب های پی در پی عراقی ها باعث شده بود هنوز هراس نرسیدن به مرز و یا برگشتن به اردوگاه به قلبمان چنگ بزند.
شو تبلیغاتی بعثی‌ها از اسارت ۵ نفر ایرانی/ شیطنتی که در اسارت ختم به خیر شد
آزاده نوجوان دفاع مقدس؛
عراقی‌ها که جلوتر بودند عقب تونل را نمی‌دیدند. درگیری در انتهای تونل زیاد شد. به شکلی که عراقی ها همدیگر را با مشت لگد می‌زدند. بلبلشویی راه افتاده بود. به گونه‌ای که درجه‌داران ارشد عراقی وارد شدند و کار به تیر هوایی رسید.
کمک یک بانوی شیعه عراقی به اسیر ایرانی/ مجازات برگزاری محرم در اسارت
اردوگاه صلاح‌الدین «تکریت»؛
در ماه محرم، پتوهایشان را که اغلب رنگ تیره داشت را بهم می‌دوختند و با صابون و با خط خوش روی آن شعار می‌نوشتند. خود آزادگان نوحه می‌ساختند و می‌خواندند. زمانی که افسران عراقی متوجه عزاداری آن‌ها شدند، به مدت ۸ روز آب و غذا را بر اسرا بستند.
خاطرات آزاده سرافراز «سعید طاحونه»
امتداد سرخ حماسه(۷)؛
️از هر گوشه پادگان صداى نوحه می‌آمد و فضایی خاص ایجاد می‌کرد تا به زمین صبحگاه برسند. صبحگاه هم مراسم خاص خودش را داشت و دعاى صباح با صداى دلنشین شهید گلستانى هم حال و هوای خاصی ایجاد می‌کرد.
روایتی از غیرت و شجاعت آزادگان در دوران اسارت
سرهنگ کلانتری می‌گوید: «... رئیس نگهبانان عراقى براى سرکشى به سلول ما آمده بود، چون اوضاع داخلى سلول را بر وفق مراد خود ندید، شروع به فحاشى کرد... بچه‌ها ابتدا به حرف‌هایش توجهى نکردند و او را به حال خود گذاشتند، اما او مرتب به هر طرف سرکشى مى‌کرد و ناسزا مى‌گفت تا اینکه...
قسمت سوم: خاطره روحانی آزاده «علی علیدوست قزوینی»
روایت عاشقانه‌ترین بازگشت(۲۲)؛
این بار بدون چشم بند و دستبند، سوار اتوبوس شدیم و بدون آنکه ناچار شویم سرمان را پایین نگه داریم، خیابان ها و مناظر بیرون را نگاه کردیم.
به اسم طرح واکسیناسیون چند روز بچه‌ها را زمین‌گیر کردند
سیدحسین فرمی‌باف؛
آزاده سرافراز دفاع مقدس عنوان کرد که در یکی از سال‌های اسارت، حدود دو روز مانده به تاسوعای حسینی، تیم پزشکی به اردوگاه آمدند و همه اسرا را واکسن زدند تا عزاداری برای امام حسین(ع) را مختل کنند.
انیمیشن| شهادت به وقت استنشاق گاز
پرستوهای غریب (۴)؛
این انیمیشن روایت خاطره‌ای دردناک در اسارت از لحظه شهادت یک اسیر مجروح شیمیایی است که تمامی بدنش تاول زده بود و بر اثر سوختگی بی تابانه از اسرا درخواست آب می‌کرد ولی محاصره و بی توجهی بعثی ها باعث شهادت غریبانه او شد.
« قبلی ۱ ۲ ۳ صفحه ۴ از ۲۷ ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ بعدی »

آخرین خاطرات

پس زمینه خبرنگار افتخاری
صفحه ویژه سید آزادگان